یادگیری (متن قسمت ۳ پادکست لم)

در اپیزود ۳ از فصل پادکست لم که درباره‌هایی برای رشد فردی است سراغ «مهارت یادگیری» رفته‌ایم. یکی از اساسی‌ترین مهارت‌ها در جهت پیشرفت ما در ابعاد مختلف زندگی کاری و شخصی.

در این اپیزود به ترتیب می‌شنوید:
– یادگیری دقیقا چیست
– بهبود مهارت یادگیری به واقع چه منافعی دارد
– بیش از ۱۵ تکنیک برای یادگیری سریع‌تر و ساده‌تر
– معرفی روش‌هایی برای یادگیری برنامه‌نویسی، زبان، تنیس و موسیقی

با ما از طریق راه‌های زیر در ارتباط باشید:
توییتر
وب‌سایت

لینک منابع و موارد یاد شده:
تدتاک خانم «لیدیا ماکووا» درباره یادگیری زبان
تدتاک آقای «جاش کافمن» درباره یادگیری در ۲۰ ساعت
ارائه آقای «میلاد نوری» درباره یادگیری برنامه‌نویس
اپلیکیشن یوزیشن برای یادگیری موسیقی
کتاب «برتری خفیف» نوشته جف اولسون
کتاب «اثر مرکب» نوشته درن هاردی
کتاب «اسثنایی‌ها» نوشته مالکولم گلدول
تست VARK

ممنون از آذین نبی برای تدوین صدا و ممنون از آرین تاجیک بابت طراحی پوستر این اپیزود.

اگر مایل به شنیدن این اپیزود هستید می‌تونید در سایت، کست‌باکس یا تلگرام این کار رو انجام بدید. متن اپیزود در ادامه در دسترس شماست:


آرمان: سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه. با قسمت سوم لم با شماییم.این پادکست تو تاریخ 8 ابان 98 منتشر میشه و توی لم که توسط من آرمان حسیعنی به همراه دوستم امیر هر هفته ضبط میشه، ما راجبه مهارتهای فردی صحبت می کنیم که باعث میشه زندگی و کارمون بهتر بشه.

امیر: منم سلام میکنم بهتون در اپیزود سوم لم. اپیزود قبلیه ما در مورد تصمیم گیری بود که خیلی فیدبک های خوبی ازتون گرفتیم ممنون که نظراتتون رو فرستادین؛ مثلا محمد گفته بود که اپیزود رو اون چیزی که میخوایم بگیم رو بخش بندی بکنیم و تو توضیحات اپیزود بنویسیم که راجع به چه چیزایی قراره صحبت بکنیم که ما اینکار رو همونطور که میدونین انجام د این اپیزود ما در مورد مهارت یادگیریه. چون یادگیری واقعا یه مهارتیه و قراره راجع بهش زیاد صحبت کنیم و موضوعیه که خیلی کمک میکنه که ما تو زندگی کاریمون و ابعاد مختلف زندگی فردیمون بهتر بشیم و زندگی بهتر داشته باشیم. بریم ببینیم که راجع به یادگیری چه چیزایی رو باید یاد بگیریم.

آرمان: خب یادگیری جزو چیزایی که توی زندگی روزمره ما نقشش خیلی پر رنگه؛ یعنی اگه چیز های بیشتری رو ما یاد بگیریم تو طول ماه سال و طول کلا پروسه رشدی که داریم از مدرسه تا دانشگاه و بعد کار باعث میشه کیفیت زندگیمون بهتر بشه یعنی بتونیم کارای هیجان انگیز تری انجام بدیم و با ادم های جدیدتری حتی اشنا بشیم و کلی اتفاقای خوب دیگه. توی بحث علمی یادگیری چیزی که به صورت کل تعریف میشه معقوله یادگیری از اموزش جدا شده؛ یعنی اموزش به طور کل چیزای که جنبه تئوری داره و تو زمینه رشد دانش فردی ادماست و مثل یک معلمی که یک سری اطلاعات رو بهتون انتقال میده و تو دانش کلیت افزایش پیدا میکنه ولی یادگیری یه ذره متفاوته.یادگیری به معنای تلاش فعال دائمیه که لزوما چیز تئوری نیست یعنی تو میتونی امتحان کنی تجربه کنی ازمون و خطا بکنی تا اینکه اون تجربه نابتو بشه و اون یادگیری مختص تو بشه.

امیر: آره یادگیری دقیقا اون چیزیه که منجر به یه تغییر رفتار و یه تغییر عملکردی توی تو میشه دیگه. آموزش فک کنم اون چیزیه که دقیقا تو مدرسه بهت یاد میدادن.یعنی یه چیزتئوری که خیلی شاید هیچ وقت بدردت نخوره و به کارت نیاد. کلا تو به نظرت مدرسه چیز خوبیه چیز بدیه؟ [آرمان همزمان: اول…] آره اول بحث… [آرمان همزمان: اول اپیزود بحثو باز کردی دیگه همون اولش] آره، چند وقت پیش یه توییتی من دیدم از یکی از حالا فعالان اکوسیستم استارتاپیمون، اکوسیستم در گیومه.

آرمان: اسم نمی بری.

امیر: نه حالا خیلی چیز نیست…

آرمان: نگیم بهتره. حواشی ایجاد میشه.

امیر: آره، بعد که راجبه این بود که گفته بود که من بچمو مدرسه نمیفرستم به نظرم مدرسه خیلی چیز خوبی نیست و…

آرمان: آهان، فهمیدم کیو میگی .

امیر:… آره، مدرسه چیز خوبی نیست و … تو کلا ایدت اینه که اگه بچه داشته باشی بچتومدرسه میفرستی یا نمیفرستی ؟

آرمان: ببین توی بحث آموزش، حالا اینکه ما از آموزش مدرسه فراری ایم علت مشخصی داره دیگه، اون چیز هایی که در نظر گرفتن به درد ما نمیخوره. بارها حتی تو همین توییتر گفتن دیگه که اقا مثلا شما بلدی جبر بگیری یا مثلا یه عمل ریاضی رو انجام بدی؟ تهش ما ضرب بلدیم و همون عملکردهای اصلی رو بلدیم و کار دیگه ای به اونصورت یادمون نیست، یا عربی، انگلیسی حتی، خیلی ها مثلا همه چن سال انگلیسی میخونن دیگه ولی آیم بلک بورده دیگه.

امیر:کلا فک کنم این یه هنریه که تو بتونی یه درسی رو تدوین بکنی و به یه کسی مثلا شش سال عربی یاد بدی. شش سال عربی یاد میگرفتیم دیگه. نه؟

آرمان:زیاده، ببین حالا…

امیر:حالا فک کنم 6 سال… یا حداقل همین انگلیسی اصلا.این که تو به یه نفر شش سال انگلیسی درس بدی و بعدش بلد نباشه. این به نظرم این خودش یک مهارتیه که فقط اموزش و پرورش ما داره که یک مدلی به تو درس میده که شش سال یه چیزیو یاد میگیری و بعدش یاد نمیگیری. ولی من در کل فک میکنم مدرسه چون یک بازه مختلفی از علوم مختلف رو پیش روت میذاره به هر حال یه کمکی به تو میکنه که یک پایه ای در مورد همه چیز داشته باشی و اون ساختارای ذهنیت شکل بگیره. واسه اینکه تو هیچ وقت ریاضی نخونی خب احتمالا ساختار ریاضی ذهنت تو اون سال های ابتدایی زندگیت اصلا شکل نمیگیره.نمیدونم چقدر بحث علمیه ولی در کل من فک کنم که اگر بچه داشته باشم…

آرمان: تو موافق با این سیستم؟

امیر:یه مدرسه‌ای که همه چیز هایی که یاد میده رو یاد نده. خیلی از دروس به نظرم اضافیه ولی در کل با اینکه بچه مدرسه بره و با کلی بچه دیگه در ارتباط باشه و پایه ای از علوم رو داشته باشه به نظرم چیز منظقی ایه.

آرمان: ولی اونور باید… چون خیلی چیز کلیه؛ یعنی از حوصله این پادکستم خارجه، بحث اسیب شناسی داره این که اصلا اون بچه فریز شه جدا شه از اون گنگ بچه های هم سن و سالش چه اتفاقی میفته؟ چجوری اداپته میشه؟ ولی در کل موضوع جالبیه به نظرم.

امیر: آره من از یکی از دوستانم شنیدم که ایلان ماسکم یه مدرسه تاسیس کرده که بچه خودش اونجا میره که …

آرمان: چه جالب.

امیر: آره یه مدرسه ایه که اون چیزای کلی رو نمیگه.

آرمان:البته اون بنده اخدا اگر نمی کرد اینکار رو باید تعجب می کردیم.همچین ادمی عجیبی…

امیر: آره خیلی هم معتقده به سرمایه گذاری روی بچه هاش. یعنی اره اینجوریه که من خیلی ادم خفنی ام یا ژن های خفن که باید بچه زیاد داشته باشم و فک کنم 5 6 تا بچه داشته باشه.

آرمان:آره فک کنم بچه زیاد داشته باشه.

خب این بحثو اینجا ببندیم و بریم سراغ اینکه اصلا چرا یادگیری لازمه؟ و چرا ما اصلا داریم این اپیزود رو ضبط میکنیم؟ ویادگیری به چه درد ما میخوره؟

.

.

موزیک

.

.

امیر:حالا که میخوایم بریم سراغ مهارت‌های یادگیری و اینکه ببینیم چطور بهتر میتونیم موضوعات مختلف رو یاد بگیریم. اگر موافقی قبلش یکم راجه به این صحبت کنیم که چرا اصلا یادگیری لازمه تو دنیای امروز. استیو جابز یه کوتی داره که همیشه در حال یادگیری باشید، چون تو از این کوتا خیلی دوس داری میگه که همیشه در حال یادگیری باشید، همیشه یه چیز بیشتری هست که یاد بگیریم .learn continually. There’s always one more thing to learn.,

آرمان: چه جمله پر معنی و پر مغزی واقعا.

امیر:اره خیلی. اگه الان استیو جابز اینو نگفته بود تو اصلا نگاشم نمیکردی ولی خب واقعا این هست یعنی تو همیشه یه چیز بیشتری داری که یاد بگیری ولی کلا اگه راجع به تجربه شخصی بخوام تو این ماجرا حرف بزنم در مورد یادگیری یکی از لزوم در واقع چیزایی که تو بری سراغ یادگیری شاید خود اون یادگیریه خود اون مهارته ربطی نداشته باشه به اون ماجرا ولی کلا یادگیری هر چیزی قبول داری؟ آدم صبور تری میکنتت. یعنی اولش شروع میکنی یه چیز جدید یاد بگیری هر چیزی از زبون برنامه نویسی نمیدونم ورزش، موسیقی، هر چیز جدیدی یاد بگیری، اولش میبینی که هیچ چی ازش بلد نیستی ولی کم کم که میری جلو بعد یه هفته میبینی، ا یه، یه کوچولو ازش یه چیزی رو فهمیدی. یا یه کار جدیدی میتونی کنی. اینکه کم کم میفهمی که با گذشت زمان پیشرفت اتفاق می‌افته، نه فقط تو یادگیری که تو همه چی بهت کمک میکنه، می‌فهمی که با گذر زمان تو ممکنه بتونی وزنتو کم کنی، ممکنه بتونی کارتو بهتر بکنی، اینکه کلا صبرتو بیشتر میکنه یادگیری. قبول داری؟

آرمان: آره، کاملا. مزیت کم نداره یادگیری یعنی یه چیزی مثل صبورتر شدن که جزو مزیت‌های مهمشه. یه مزیت دیگه ای هم که من به ذهنم می رسه، اینه که آدم رو خلاق تر میکنه یادگیری. اینکه تو وقتی یک سازی، مثلا میری پیانو یاد می گیری، یا مثلاً یک زبان برنامه نویسی، میری پایتونو یاد می گیری، اون سلسله روالی که طی میشه تا تو به اون مسیر برسی، به اون دانش برسی و اون زبان یا ساز رو یاد بگیری، باعث میشه یه سری درای جدید واست باز بشه، یعنی اون پروسه ها، اون زحمت ها، اون فشاری که بهت وارد میشه، ناخودآگاه چون که بهت اطلاعات جدیدی وارد میکنه، وارد مغزت میشه دیگه، این باعث میشه که زاویه دیدت یه ذره بنظرم بازتر و وسیع تر [امیر همزمان: دنیات بزرگ تر میشه، کلا. قبول دارم] بشه، راحت میشه به اصطلاح.

امیر:به اضافه اینکه یه موضوعی رم که توی کتابای مختلف درباره این ماجرا حرف می زنه اینه که تو وقتی ذهنت شروع می‌کنه با یه مدل دیگه‌ای تفکر کردن، یعنی یه چیز جدیدی رو یاد میگیری، کلا احتمالا باید با یه مدل جدید تفکر بکنی. دیگه وقتی مثلا تو تا حالا هنر بلد نبودی، بعد میخوای یه هنریو یاد بگیریم، مدل ذهنیت عوض میشه. این ورزش دادن مغز باعث میشه که ارتباط‌ای نورونی بین قسمت های مختلف مغز بیشتر بشه. حالا این چه ربطی به خلاقیت داشت؟ کلا خلاقیت چیزی نیستش غیر از ارتباط نورونی بین بخش های مختلف مغز واسه وصل کردن آنی این دیتا ها. دیتاهایی که از جاهای مختلف مغزت هستن. یه تحقیق بامزه‌ای بود که داشتن فکر میکردن که آیا این ارتباطات نورونی ذاتیه؟ یعنی از تولد با تو به وجود میاد؟ تو ذاتا خلاق به وجود میای؟ یا اینکه میشه بیشترشون کرد؟ نتیجه اینه که واقعا میشه بیشترشون کرد، یعنی تو وقتی از ابعاد مختلف مغزت کار بکشی، این ارتباطا در واقع می‌تونن پر رنگ تر بشن، فعال تر بشن، و آدم خلاق تری بشی در کل.

آرمان:دقیقا. توضیح علمیتم جالب بود. نورمون و اینارو نمیدونستم اینطوریه و فکر می‌کردم یه بخشش شاید از بدو تولد تو داری خلاقیتو ولی به دست آوردن این، یه بخش جالب توجهش. باز یه موضوع دیگه ای که چرا چون داریم راجبه چرا یادگیری لازمه یه گپی می زنیم، به نظرم بحث اعتماد به نفس و جذابیت چیزیه که خیلی مهم است تو این موضوع. یعنی اگر که تو بری یک ورزش جدیدی یاد بگیری، ناخوداگاه حالا تو هر آدمی متفاوته این درصدش، اعتماد به نفس بیشتری تو یک جامعه داری، اگر که یک ساز بلد…، اگر که یه بنده خدایی بری پیانو یاد بگیره و مثلاً دو میدانی هم انجام بده، قطعاً به نسبت قبلش ، یعنی قبل اینکه اینا رو بدونه، آدمه با اعتماد به نفس بیشتریه چون احساس می‌کنه چیزهای بیشتری برای گفتن داره.

امیر:دقیقا.

آرمان:موافقی با این؟

امیر:کاملا. مخصوصا که حالا جدا از اعتماد به نفس تو اصلا نه فقط حالا در رابطه، اصلا کلا آدم جذاب تری میشی، چون حرفای بیشتری داری بزنی و توی موضوعات مختلف ممکنه کارت پیش بره؛ یعنی تو یه جلسه کاری ممکنه که یک نقطه مشترکی با اون طرف صحبتت پیدا بکنی.‌ بحث اصلا راجع به یک قرارداد کاریه منتها مثلا تو تنیس بلدی، میفهمی که اون طرف قرارتم تنیس بازه. [آرمان همزمان: آفرین] بعد تو یه دفعه میتونی با طرف یه موضوع بحثی رو باز بکنی و از اون فضای کاری بیای بیرون. و این به نظرم خیلی کمک می کنه که…

آرمان:اتفاقا برای منم پیش اومده این موضوع.

امیر: جدی؟

آرمان:آره، ما تو یه جلسه جدی بودیم و آن طرف مقابلم یکی از مدیران خیلی ارشد و این ها و همه چیز جدی داشت پیش می رفت، بعد بنده خدایی پرسید آقا شما ورزش می کنید؟ چجوریه گفت. آره، تنیس، تنیس بازی می‌کنیم. گفتم ا تنیس! من اون لحظه… [امیر همزمان: تموم شد و رفت]، آره شاخکام… کجا بازی میکنی؟ چطوری و اینا؟ و اصلاً باعث شد که ما بعد اون با هم خیلی صمیمی بشیم و یعنی استفاده…

امیر:تنیسم بازی کردید با هم؟

آرمان: یه جلسه آره با هم بازی کردیم. بعد اون بنده خدا رفت خارج از کشور، یعنی مأموریت … اینا و همون باعث شد که اصلاً یخمون بشکنه و خیلی…

امیر:منم برام پیش اومده این ماجرا واقعا.

آرمان:چی بوده خاطرت؟

امیر:موضوع بحث در مورد نجوم بود. دقیقا تو یه جلسه کاری بود و یک بحثی شد در مورد نجوم و حالا یک اطلاعات بیسیکی آدم وقتی از فضا داره یه صحبتی رو میتونه باز بکنه [آرمان همزمان: اطللعات پایه]، اطلاعات پایه ای رو وقتی داره، میتونی یک صحبت رو باز بکنه باب جدید گفت و گو باز بشه. یه موضوع دیگه ای که من فکر میکنم توی این ماجرا مهمه، یادته یه بار رفته بودیم یه کافه ای پایین هتل استقلال، بیلیارد داشت.

آرمان:آره، آره، آره.

امیر:بعد همینجوری نشستیم برای اولین بار بیلیارد بازی کردیم، خیلی هم مثل که دقیق بازی نمی کردیم. برای اینکه یه بار یکی گفت قوانینو دارید رعایت نمی‌کنید ولی کلا من اونجا یه دفعه فهمیدم که چه مهارتی در بیلیارد میتونم کسب کنم، داشتیم برمیگشتیم تو صحبتت این بود، آقا شما اصلا این کارایی دارید می کنید، این شرکت و اینارو ول کن [آره. به شوخی گفتم. گفتم برو بیلیارد آموزش ببین] و برو بیلیاردو یاد بگیر. حالا من فکر می کنم این بیشتر از شوخیه، یعنی تو وقتی میری یه چیز جدید یاد می گیری، ممکنه که اصلا اون یه مهارت، یه مسیر جدیدی به روت باز بکنه، یا حداقل هم مسیر جدید هم مسیر جایگزین حتی، یعنی تو بفهمی این مسیری که داری مسیر اشتباهی بوده و تو این قصه ی جدید یه استعداد دیگه ای داری، چون این موضوع استعداد موضوع مهمیه دیگه، اینکه تو در چه فضاهایی می‌تونی کار بکنی لزوما از بدو تولد باهات نیست و محیط زندگی روت اثر میذاره و یه سری کارهارو بهتر میتونی انجام بدی. یهو میری و میبینی این چیزی که یاد گرفتی چقدر توش خوبی و یهو میشی نقاش قرن در نهایت.

آرمان: یه زمانی هم دهه هفتاد هشتاد یادته مد بود گیتار یاد می گرفتن، گیتار می زدن که دوست شن با آدمای جدید.

.

.

موزیک

.

.

آرمان:حالا تو این بین یه مزیت به نظرم بزرگ یادگیری اینه که استرس آدم کم تر میشه. حالا راجبه موضوعات خیلی جدی کاری صحبت نمی‌کنیم. چیزایی که شما علاقه داری به عنوان تفریح دنبال می کنی. مثلاً همین که یک سازی رو یاد بگیری، اینکه حالا سنتور، گیتار، هر سازی، پیانو، اون اینکه چون که اون کارو داری با علاقه انجام میدی و دوسش داری کاملاً به زور بهت القاء نشده، باعث میشه اون تایمایی که آزادی، زمانایی که آزادی وقتی این کارو میکنی، خیلی استرست کمتر شه و تاثیر خیلی خوبی رو زندگیت بذاره.

آرمان: حالا در کنار این موضوعا من یه اعتقادیم دارم، تو وقتی شروع می‌کنی به یادگیری یه چیز جدید باعث میشه که آدم فعال تری بشی. تو دیدی دیگه مثلا یه روز تعطیلی پیش میاد، تازه الانم که ما داریم اینو ضبط می کنیم تو این هفته تقریبا کلش تعطیله، یه روز در میون جمعست. وقت اضافه داری، میری توی اینستا می‌چرخی، تو توییتر می‌چرخی، دنبال یه کاری هستی که انجام بدی. وقتی یک موضوعی رو برای یادگیری داشته باشی، قشنگ روش وقت میذاری و باعث میشه که زمانت پرت نگذره. اینکه زمانت پرت نگذره، الکی نگذره، خود به خود توت نهادینه میشه، یعنی دیگه تو روزای کاری هم دیگه الکی نمیری هی توی سوشال نتورک بگردی، الکی وقتتو هدر بدی. کلا میفهمی که از وقت میشه خوب استفاده کرد و وقتت رو بهتر میگذرونی. این بنظرم باعث می‌شه که بیشتر کار بکنی. شاید حتی اون چیزی که داری یاد می گیری تفريحي باشه کلا.

امیر:دقیقا و حتی در کنار این، مارو آماده چالش های جدید میکنه یعنی وقتی یه سری مهارت های جدید بهمون اضافه میشه باعث میشه که آماده باشیم که چون به ما هم اعتماد به نفس میده هم یه دریچه ای رو باز میکنه دیگه. تو وقتی که زبان برنامه نویسی یاد می گیری، ناخودآگاه اگر که یک چالش مثلا راه انداختن بیزنس شخصی رو اینترنت داشته باشی خیلی برات راحت تره چون میدونی که A تا Zاش اينطوريه و باعث میشه که خیلی با کمال باز بپذیریم اتفاقات جدید رو.

امیر:کاملا درسته و حداقل اینم هستش که میگی من شاخ این غوله رو شکستم، احتمالا شاخ غولای دیگه رو میتونم بشکونم. [آرمان همزمان: دقیقا] خود به خود می فهمی که چالشای جدیدو میتونی جلو ببری. یه نکته‌ای هم که در نهایت با جمع بندی همه این موضوعات بنظرم مهمه اینه که، حالا جلوترم درباره مهارتا که حرف می‌زنیم، کلا دسترسی به یادگیری الان آسونه. و همه، خیلیا در حال یادگیری اند. یعنی اطرافیان تو هی دارن یه چیزای جدید یاد میگیرن و تو اگه یاد نگیری اون تویی که میفتی. تو اگه هر روز از دیروزت آدم بهتری نباشی، یه چیز کوچیکی یاد نگرفته باشی، این تویی که در نهایت داری عقب میفتی چون خیلیای دیگه دارن چیزای جدید یاد می گیرن. حالا در موضوعات مختلف، به نظرم آدم برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشه تو این دنیای سریع و پر از استعداد، باید خیلی چیزای جدیدو یاد بگیره دیگه. حالا این که میگم چیزای جدیدو باید یاد بگیره نمیدونم یه خطاییم ممکنه توش باشه، اینکه تو بری هی چیزای جدیدو یا یاد بگیری ولی عمیق نشی تو یه چیزی و چیزی رو کامل یاد نگیری. تو کلا سیستم چجوریه؟ یعنی ترجیح میدی که همه چی بدونی یا یه چی بدونی و خیلی بدونی؟

آرمان: والا چون که تو این چند سال حجم اطلاعات خیلی زیاد شده دور و برمون، تفکیک کردنش بنظرم سخت شده، یعنی ما اگر که یه ذره گذشته، مثلا چند دهه قبل تر بود، می‌گفتی آقا این مثلا کفاش خوبیه، و مثلاً این نجار خوبیه ولی الان ناخودآگاه چه بخوایم چه نخوایم باید خیلی چیزا رو یاد بگیریم، یعنی وقتی شما تو یه شرکتی استخدام میشی، صرفا ازت اون کارو نمیخواد، میگه آقا توانایی اینم داری؟ مثلا با آفیسم کار میکنی؟ اونم بلدی؟ اینو اشتباه نگیریم با این که تو کار هم دیگه دست دراری بکنیم و منظورم اون شرکتای بی کیفیت نیست که از آدم میخوان هزارتا کار انجام بدن ولی متد کلی من بر همین اساسه. یعنی من میگم که تو یک چیزی تو سرشناسی، تو رو با اون نام میشناسن. مثلا یک بازاریاب خوبی، یک بیزنس من خوبی، پایتون کار خوبی، برنامه نویس خوبی. در کنارش تو ممکنه مهارت اینو داشته باشی که پیانیست خوبی هم باشی. پیانو خوب بزنی، مثلا گوینده خوبی هم باشی، مجری خوبی هم باشی، این برمیگرده به اولویتای خود آدم بنظرم، این ناگریزه یعنی نمیتونی بگی من توی سال ۲۰۱۹ ،۱۳۹۸ ای که زندگی میکنم فقط کد میزنم، هیچی دیگه نباید یاد بگیرم. این باعث میشه که با توجه به حجم زیاد اطلاعاتی که گفتی بقیه ازت جلو بزنن. و بقیه با یه سری مهارت های جدید که یاد گرفتن باعث میشه که بیان و جلوتر از تو قرار بگیرن. برای همین ناگزیره، بنظرم آدم تو یک چیزی باید عمیق بشه، چیزی که علاقه داره، چیزی که براش داره کار میکنه، ازش پول در میاره، در کنارش یه سری موضوعاتی اونم بر حسب علاقه یاد بگیره که زندگی بهتری داشته باشه و به نظرم جذابه. یعنی ازون حالته تک بعدی یک چیز جذاب تره. البته بعضیا کلا با این مدل مخالفن و میگن که اینقدر کارا تخصصی شده لازمه که تو در یک موضوع خیلی خیلی خاص، یک موضوع جزئی خیلی عمیق بشی و اون موضوعو خیلی عمیق بلد باشی. مثلا متخصص فلان لایبرری هوش مصنوعی، فلان کتابخونه هوش مصنوعی باشی. این میگن که یه مدلشه ولی من میگم در کل موافقم که حداقل توی ایران که شاید اونقدرم فضا در چیزی اونقدر دیپ، اونقدر عمیق و تخصصی نیست…

آرمان:راجبه واقعیتا صحبت کنیم.

امیر:آره اونقدر عمیق و تخصصی نیست و کلا کار مام ایجاب می کنه دیگه. من الان خودم مدلم اینجوریه که چون تقریبا از همه کارای شرکت باید سر در بیارم. یه کوچولو باید بفهمم که مفهوم یوئیس چیه. بعد بفهمم که برنامه نویس php داره چیکار میکنه، تولید ککنده محتوامون داره چیکار میکنه، به نظرم یه جورایی چیز میکنه. البته این یه آفتی داره اونم in show manage دیگه که من خودم دچارش بودم و سعی کردم که ازش بیام بیرون. اینکه کلا، چون سعی کنی از هر چیزی یه کلیتی یاد بگیری، احتمالا در کار همه هم بخوای دخالت بکنی، [آرمان همزمان: آهان اینو باید حواست باشه]، حواست باشه که دخالت نکنی. آره منم موافقم که تو یک موضوعی باید عمیق باشی نسبتا، نه اونقدر عمیق که نتونی کار دیگه ای بکنی و از موضوعات مختلف هم سر در بیاری. حالا نه موضوعات تفریحی لزوما که حالا مثلا بلد باشی پیانو بزنی یا یه کاری بکنی. بنظرم در کار هم اینکه کلا از موضوعات مختلف سر در بیاری هم کمکت میکنه که مدیر بهتری باشی از کار بقیه سر در بیاری، [آرمان همزمان: اگر بخوای مدیر باشی]، آره اگر مدیر باشی. هم اینکه حتی اگه با یکی بخوای یه کاری رو بکنی، بفهمی اون کاره چجوری داره جلو میره، اگه بخوای به یکی اپلیکیشنی سفارش بدی بفهمی که اونا دارن چیکار می کنن.

آرمان: آره به نظرم ضرری نداره. حالا اگر که مدیر باشی، برحسب اون جایگاه مدیریت باید یه سری چیزارو یاد بگیری، سر در بیاری ولی خب دخالت نکنی. صرفا یاد می‌گیری که بتونی بهتر مدیریت بکنی [امیر همزمان: دقیقا] و واقع بینانه یه سری چیزارو بگی.

امیر:زمان بندی درست داشته باشی.

آرمان:دقیقا. ولی اگر بخوایم به دید مدیریتی نبینیم و صرفا دید اینکه یه کارشناس کاری رو انجام بده، دیپ شدن، عمیق شدن توی یک موضوعی خیلی عالیه. کنارش در حد به نظرم وقت آزاد، اینکه آدم مثلاً اگر که من بکن دولوپرم، کد کد نویسم، ولی در کنارش وقت آزادم یه ذره راجبه urux بخونم باعث میشه با تیم های کناری بهتر بتونم [امیر همزمان: بهتر بتونم کار کنم، درسته کاملا] کار کنم.

امیر:ازین کوتا (quote ها) درست داری یه دونه بهت بگم اینجا؟

آرمان: بگو یه دیگه اینجا بگو دیگه.

امیر: آقای هنری هایسلی یه جمله داره، میگه که سعی کن یه چیز در مورد همه‌چیز و همه چیزو در مورد یه چیز یاد بگیری، [آرمان همزمان: چقدر هوشمندانه] something about everything and everything about something. … یاد بگیری. خیلی هم خوب. امروز یکی بهم گفت چرا آخر هر بحثی میگی خیلی هم خوب یا میگی خیلی هم عالی. به نظرم بحثو خوب میبنده.

آرمان:آره، خوبه دیگه. کلمه ending خوبیه.

امیر: ولی حالا نظرم خوب شد. یکم راجبه این صحبت کردیم که چرا باید سراغ چیزای جدید بریم؟ و چرا باید چیزای جدیدو یاد بگیریم؟ بریم سراغ مهارت های یادگیری و اینکه چیزای جدیدی که حالا دوست داریم یاد بگیریم رو چطوری بهتر و سریعتر یاد بگیریم؟

آرمان:خیلی هم قشنگ. بریم.

آرمان:میرسیم به بخش جذاب ماجرا. مهارت های یادگیری. چیزایی که باید بلد باشیم که اون پروسه یادگیری بهتر بشه. چون که به زور نمیشه چیزی رو یاد گرفت. میدونی یه موضوع خیلی بدیهی و مشخصه. باید یاد بگیریم که چطوری یاد بگیریم این خودش اصلا یه [امیر همزمان: اصلا البته این جمله تو رو من میتونم ازین… ازین آرمانی حسینی یک کوت در میاد ]، چاپ کنیم بعدا توی چیز پخشش کنیم.

امیر:البته هر وقت که کلی کار برای اینا داشته باشیم، مثل مارسا کیبرگ و اینا باشیم. مثلاً الان کسی احتمالا…

آرمان: الان فعلا نه. ولی چند سال بعد طلایی میشیم.

امیر:قطعا. و به زبان خود پادکست ما اصلا لم داره. این موضوع یه لمی داره که باید لمش زو یاد بگیریم و بدونیم که مهارتاش چیاس. میخوای شروع کن. بگو مهارتارو. بریم تو دلش.

آرمان:آره من تو ذهنم اون موضوعایی رو که نوشته بودیم از حالا تجربیات شخصی و چیزهایی که یاد گرفتیم در مورد یادگیری ازین کوتی که تو گفتی، سه تا بخش کلی کردمش، یکی کلا اون فضا و اون محیطه شرایط یادگیری که تو در چه فضایی باید بری سراغ یادگیری، یکی تکنیکای جزئی در مورد یادگیری و یک سری هم چیز ها که مربوط به اون زمانی که تو داری برای یادگیری وقت میذاری نیست و برای بعد زمان یادگیریه، واسه زمان آزادته در واقع. توی موضوعات قبل از یادگیری که اینا لزوما تکنیک نیستن ولی فراهم باید بکنیم این شرایطو، یکیش شرایط یادگیریه. ذهنیت این چه چیرای خوب، چیزای بزرگ فوری به دست نمیاد. دیدی دیگه الان تو یه دنیای فوری فوتی زندگی می کنیم. یعنی اینکه در ۲۱ روز به موفقیت برسی یا مثلا در یک ماه نیتیو انگلیسی بشی.

آرمان: وای یه دونه من دیدم خیلی خنده دار بود. یادگیری آلمانی در خواب. یعنی زحمت نکش.

امیر:حالا این متد رو من هیچ وقت راجبش تحقیق نکردم که چقدر جدیه. چون این که در ناخودآگاه یه چیزایی رو یاد بگیری… ولی کلا فک می‌کنم… اتفاقا امروز با یکی از دوستانمم صحبتش بود، گفتم موضوع ما یادگیریه، این موضوعو مطرح کرد. هیچوقت بولد و ترند نشد ماجرا و یعنی بنظرم اگه مدل درستی بود، واقعا هیچوقت راجبش تحقیق نکردم، ولی بنظرم اگه مدل درستی بود جهان رو فراگرفته بود این مدل. [آرمان همزمان: آره دیگه مشخصه اصلا] به نظرم مدل منطقی نبود. ولی کلا این که حواست باشه که اگه دنبال یادگیری بزرگی فوری به دست نمیاد و زود بی خیال نشی اون ماجرا رو. فکر نکنی ضعف از تویه. یعنی اگه میخوای واقعا بشینی برنامه نویسی یاد بگیری یا میخوای بری پیانو یاد بگیری یا هر چیزی، ما انقدر این پیانو و برنامه نویسی رو زدیم، هیچ چیز دیگه ای وجود نداره، [آرمان همزمان: شنا مثلا] شنا مثلا. آفرین یا مثلا یاد بگیری…

آرمان: دیوارو رنگ‌ کنی.

امیر:نجاری، هرچیزی، حالا دیوارش واقعا طول می‌کشه، خیلی طول میکشه. دیگه استادیش فک کنم طول میکشه.

آرمان:آره اونم لم خودشو داره. یعنی اینجوری نیستش که بکشی و اون رنگ بشه.

امیر:ولی اینکه حواست باشه که این از ضعف تو نیست و بعضی چیزا واقعا طول میکشه یاد گرفتنش، یه موضوع مهمه تو این ماجرا.

آرمان:دقیقا. حالاتو این پروسه مهیا کردن شرایط، یه چیز دیگه ای که خیلی اهمیت داره، فراهم کردن محیط یادگیریه. یعنی اون فضایی که ما داریم یاد می‌گیریم، مثلاً تو نمیتونی جلوی بک تلویزیونی که با صدای خیلی زیاد برنامه ای رو پخش می‌کنه چیز جدیدی یاد بگیری، یعنی چون که حواست پرت میشه. حالا بر حسب هر آدمی این موضوع فرق میکنه ولی داریم کلیاتو میگیم که یکیش اینه.

امیر: یکی ممکنه تو محیط کافه راحت تر باشه که نویزش کمه. یکی ممکنه تو کافه راحت نباشه.

آرمان:آره اصلا این چیزی که، جایی که شما راحتی شناخت فضای مطلوب شما خیلی نکته مهمیه. ببین من آدم دیدم واقعا گفته که من جای یه ذره پر سروصدا راحت ترم، شاید باورت نشه. گفته اینجوری [امیر همزمان: مدلشه] اصلا تربیت شدم، اینجوری راحت ترم. ولی محیط خیلی خیلی مهمه، یعنی نویز نباشه، چیز اضافه نباشه که بتونی تمرکز کامل بکنی رو این موضوع و بهش کاملا اهمیت بدی و فکر بکنی و یه موضوع در کنار اینکه بازم مهمه، زمانه. یعنی این زمانای حفظ تمرکز کمک میکنه. خب، حالا یه کتاب خیلی خوبی من خوندن بودم، عادت های خفیف یا همچین چیزی بود نامش، که تقریبا بی ربط نیست به این موضوع، میگه آقا اگه تو یه کاری رو هر روز تکرار بکنی، نتایج شگفت انگیزی داره. نکته این جاست من احساس میکنم از اطرافیان چیزی که میبینم…

امیر:تو کتاب اثر مرکب دارن هاردی هم این تقریبا هستش.

آرمان:آره، احتمالا چون موضوع مهمیه، اشاره زیاد شده. من اطرافیانم دیدم ۸۰ درصد، به جرات می تونم بگم بالای هشتاد درصد اتفاق‌هایی که ما شروع می کنیم، به سرانجام نمی‌رسونیم. یعنی ما میگیم که میخوایم ورزش بکنیم، میخوایم شنا یاد بگیریم، میخوایم زبان جدید یاد بگیریم. دو هفته پیگیر انجامش میدیم بعد میگیم که حالا دیگه من باید برم سفر، عید نوروز شد. در صورتی که اگر که شما اهمیت بدید به اون زبان، بگید که من باید هرشب ۱ ساعت زبان آلمانی بخونم، چون میخوام آلمانی یاد بگیرم. اگر این پروسه رو سه ماه تکرار بکنید، مطمئنم که یه سری اثرات شگفت انگیزی داره ولی چون ما همیشه سر ده روز ولش می‌کنیم، احساس میکنیم که مشکل از ما بوده یا زبان آلمانی خیلی سخته. در صورتیکه اینا مشکل نیست، مشکل عدم استمرارش بوده که به نظرم خیلی موضوع مهمیه.

آرمان:دقیقا، برای اون وقتش احترام قائل باشی. من یه چیزی هم که تو تجربه شخصی بهش اینه که کلا سر حال باشی موقعی که میخوای بری سراغ یادگیری، یا قبلش قهوه بخوری، مغزت بیدار باشه، غدای خوب بخوری اون روز، غذای سنگین نخوری بخوای خوابت ببره. حالا آب کافی بخوری. کلا بدنت یکم دهیدراته باشه احتمالا خیلی حوصله یاد گرفتن، کلا سر حال نیستی. اینم نکته خیلی کوچیکیه در حد ۱۵ ثانیه، به نظرم اومد که باید حواسمون بهش باشه. بریم سراغ تکنیکای یادگیری.

.

.

موزیک

.

.

آرمان:تکنیکم جزو چیزایی که خیلی اهمیت داره توی این موضوع و زیاده. شاید بالای صد تا تکنیک داشته باشیم برای یادگیری که هر کسی تکنیک خودشو پیدا میکنه بعد از مدتی گشتن ولی حالا ما اونایی که به ذهنمون رسید و دیدیم که مهمتره رو آوردیم. به ترتیب چندتاشو میگیم که حائز اهمیت بیشتریه.

امیر:به نظرم، من فقط داخل پرانتز، اینو بگم که واقعا بعضی ازین موضوعاتی که میگیم و تکنیکا، تجربیات شخصیه و ممکنه که توی ماجرایی جواب نده یا واسه یکی جواب نده، خیلی متدای علمی نیستن بعضیاش. [آرمان همزمان: آره، آره] ولی صحبتای خودمونه. ببخشید من صحبتتون قطع کردم.

آرمان: نه خواهش میکنم.

امیر:اختیار داری.

آرمان:موضوع اول خورد کردن نگاه اجمالی به کل موضوعه. این که بدونیم با چی طرفیم و اینو میتونیم به چند تیکه تقسیم بکنیم که فهمش برای ما راحت تر باشه. نمیتونیم بگیم یک موضوع، مثلا یادگیری هوش مصنوعی در نگاه اول خیلی چیز ترسناکیه، [امیر همزمان: دقیقا]، همین الان بگی برو هوش مصنوعی یاد بگیر، من احساس میکنم با یه سری اعداد رو به رویم که چیزی ازش سر در نمیارم و هیچوقتم قرار نیست ازش سر در بیارم. در صورتیکه اگر مرحله به مرحله بریم اینو خوردش بکنیم به کل موضوع و از جاهای درستی شروع بکنیم، این خیلی مهمه. از جاهای درستی شروع بکنیم، خیلی به ما کمک میکنه و می تونیم موضوع رو پیش ببریم.

امیر:کاملا موافقم باهاش. حالا برنامه‌نویسی رو مثال زدی. این خورد کردنه و بعضا هم خورد کردن و هم یاد گرفتن چیزای کم از هر تیکه یا ابعاد ماجرا. فکر تو یه زبان جدید یاد میخوای یاد بگیری، اینکه بشینی کلی کلمه بخونی به جایی نمیرسی. اینکه یکم کلمه بخونی، یکم گرامر بخونی، یکم حالا… [آرمان همزمان: فیلم ببینی]، فیلم ببینی. این کم کم یاد گرفتنه. تو برنامه نویسی هم همینه، این که تو فقط بشینی راجبه این بخونی که فانکشن برنامه نویسی چیه، احتملا به جایی نمی رسیدی، باید همه جا رو بررسی کنی کلا از چیا تشکیل شده، چه مدل هایی داره و اینارو با هم جمع ببندی. یه تد تاک با مزه ای هم بود از یه آقایی به اسم جاش کافمن، توی شو نوت می ذاریمش. فکر کنم تایتلش این بود که چجوری در بیست ساعت یه چیز جدید یاد بگیریم. اصلا بحثو با این شروع میکنه که توی کتاب اوتلایرز مارکوم گلدول یه اصطلاحی هست به اسم قانون ده هزار ساعت. میگه که آقا شما وقتی میخوای یه چیز جدید یاد بگیری، ده هزار ساعت طول میکشه. این بنده خدا میگه که من عاشق یادگیری چیزای جدیدم، همین آقای کافمن. میگه من عاشق یادگیری چیزای جدیدم منتها بچه دار شدم به تازگی. بعد هم خودم هم خانومم فریلنسریم تو خونه کار می کنیم. فریلنسر چی، چی میگن؟ تو فریلند واسش معادل نساختن.

آرمان:خویش… خویش‌فرما.

امیر:فکر کنم معادل تامین اجتماعیشه.

امیر:کسی که خودش برا خودش کار میکنه. میگه من فریلنسرم و تو خونه کار می کنیم. بعد بچه دار شدم دیگه وقت ندارم چیز جدید یاد بگیرم. بعد یه سرچی زدم ببینم که آقا چقدر طول میکشه چیز جدید یاد بگیرم؟! اولین ریزالتی که واسم اومد این بود که تن توزند اورز، مثلاً ده هزار ساعت طول میکشه که و حالا میگه که نه اینجوری نیست و این قصه خورد کردن رو هم اشاره میکنه که شما خوردش کنی و کم کم از هر کدوم یاد بگیری، آخر سر میشه بگی ۲۰ ساعت گیتار زدن یاد گرفتی ولی این خورد کردن و نگاه اجمالی اولین کاریه که راجبه این مهارت باید انجام داد.

آرمان:به نظرم نگاه جالبی داشته حالا اینکه تو یه حوزه‌ای تو بخوای کارشناس شی، اکسپرت بشی، خب مشخصا باید چند هزار ساعت وقت بذاری دیگه، اینجوری نمیشه با ۲۰ ساعت. ولی این نگاش جالب بوده، یعنی گفته تو لزوماً نباید [امیر همزمان: استادکار نمیخواد بشی] استادکار بشی. این که تو میتونی صرفا باهاش حال بکنی، لذت ببری، بدون این که حالا بری مثلا برج میلاد اجرای زنده داشته باشی، میتونی تو خونت بشینی و لذت ببری.

امیر: درسته کاملا.

آرمان:یه چیز دیگه ای که جذابه تو این بین، اینه که ما توجه بکنیم، یادگیری برای خود یادگیری نباشه [امیر همزمان: آها] یعنی به هدف غایی ماجرا نگاه بکنیم. این که ما اگر که می‌خوایم یک چیز جدیدی رو یاد بگیریم، مهارتی رو داشته باشیم، این نباشه که یه سری کتاب و مقاله بریزیم جلومون توش گم گم بشیم و بگیم که این ها رو تو باید حفظ بکنی، این ها رو تو باید بخونی و یک حالت آموزشی به خودش بگیره [امیر همزمان: بی دلیل]. آره این که صرفاً تو میخوای یه سری اطلاعاتو بذاری تو مغزت به زور، انگار شب کنکوره، [امیر همزمان: می فهمم]، میخوای مثلا کنکور بدی و یه چیزی رو‌ پاس بکنی. باید نگاه کرد که پروسه یادگیری برای یک لذتیه، برای یک اتفاق بزرگیه، من اگر که میخوام شنا یاد بگیرم برای اینکه موقعایی که خستم بتونم ساعت ها توی آب برای خودم برم، شنا بکنم و خستگیم در بره و لذت ببرم.

امیر:تصویرسازی داری میکنی الان.

آرمان:آره، یعنی اینکه میفهمی که برای اون لذته می‌جنگی و یاد می‌گیری.

امیر:تصویرس… تصویره رو هی یادآوری می کنی به خودت.

آرمان:دقیقا. یه هدفیه دیگه. مثلا این دونده های ماراتون و اینا، یه جمله جالبی داشت یکیشون میگفتش که تو شده تا حالا روزی بخوای تمرین بکنی، خسته شده باشی بخوای نکنی این کارو؟ گفت معلومه، خیلی روزا. ولی چون هدفش اون ماجرا بوده باز داره لذت می‌بره، هر روز داره چیزای جدید یاد می گیره، رکوداشو میشکونه و اینم بنظرم اینجوریه، یعنی اینکه ما اگر هدفمونو ببینیم خیلی جذاب تره تا اینکه توی ماجرا غرق بشیم.

امیر: این تصویرسازیه کلا درهر هدفی خیلی مهمه. یعنی تو یه هدف شخصیم که برا خودت میذاری، مثلا میخوای هر روز ورزش بکنی، یادگیری هم نیست، بخوای هر روز بری باشگاه، یادآوری این تصویره که من میخوام بشم اون آدم فیته که بدن سالمی داره و اینا هر روز اون تصویره رو وقتی بخودت یادآوری کنی و اینا، انرژی بیشتری داری واسه انجام دادنش. توی همین ماجرا که گفتی یادگیری برای یادگیری نباشه، من یه ‌نکته دیگه ای تو ذهنم اومد، اونم اینه که وقتی داری یاد میگیری، هدفای ریز ریز حالا جدا ازون تصویر کلی، هدفای ریز ریز تعریف کرده باشی و اون یادگیریه رو انجام بدی که همون روز یا همون هفته بتونی یه کاری انجام بدی. مثالشو بخوام بزنم، من شروع کرده بودم گیتار یاد بگیرم. تقریبا حالا گفتی گیتار، دهه هفتاد هشتاد آدم روش نمیشه دیگه بگه می رفتم لب جوب گیتار می‌زدم.

آرمان:مزاح کردیم اونجا.

امیر:آره، اصلا من گیتار آکوستیک گرفتم، [آرمان همزمان: اون فرق داره، آره] اون گیتارا گیتار کلاسیکن، آره. شروع کردم گیتار یاد بگیرم، بعد یه چیزی که خیلی بهم کمک می‌کرد که انگیزه داشته باشم این بود که مثلا بتونم آخره هفته اون موزیک دلخواهمو بزنم. حالا میخوای یه تیکشم بعداً بذاریم تو پادکستمون‌ [آرمان همزمان: آره، بذار واقعا یه چند ثانیشو بذار] آره ازون چیز هفته اول بذاریم. مثلا من آهنگ گلادیاتورو خیلی دوست داشتم، آهنگ گلادیاتورو یادم نیست که ساخته، فکر کنم مال هانس زیمره اگه درست یادم باشه. آهنگه رو خیلی دوست داشتم و دوست داشتم بتونم بزنم و با خودم تعریف کرده بودم که من شروع کنم حالا یه مهارتایی رو یاد بگیرم که بتونم آهنگو بزنم. حالا تو برنامه نویسی هم دقیقا همینه، یعنی تو بتونی با خودت تعریف کنی که بجای اینکه من بشینم ده ها کتاب برنامه نویسی و مدل و داکیومنت بخونم، تعریف کنم که من بتونم یه دونه صفحه بالا بریم و بنویسه هلو ورد یا بنویسه سلام دنیا یا یه هچین چیزی‌. این تعریف پروژه های کوچیک که زودبازه باشن و هر هفته، هر دوسه روز، هر یه روز بتونی بهشون برسی، بنظرم خیلی می‌تونه کمک بکنه که استپ بای استپ بری جلو، اون مهارت رو یاد بگیریش.

آرمان:خیلی کمک میکنه به نظرم و چیز مفیدیه.

آرمان: استراحتم به نظرم مهم بود یعنی اینکه اینم باز دقیقا لمه، یعنی این که ما بفهمیم لممون تو این موضوع چیه. یه تکنیمی هست، پومودوره چیه. پنجاه دقیقه تو کار میکنی، ده دقیقه استراحت میدی، یه تکنیک اینجوری داریم برای مدیریت زمان، حالا بیشتر مدیریت زمانه ولی برای یادگیری هم میشه بسطش داد. اینکه تو پنجاه دقیقه رو صرف یه چیزی میکنی، یه ربع استراحت میکنی. ممکنه که این متدها، این روش ها برای هر کسی جواب نده. باید بگردی ببینی که مدل استراحت ما چیه. من ممکنه که بتونم پنج ساعت بدون توقف چیزی یاد بگیرم، بخونم ولی بعدش باید بخوابم [امیر همزمان: خاموش میشم دیگه من]، نه مثلا یکی شاید اینجوری باشه، یکی شاید نیم ساعت کار بکنه، خسته بشه و نیاز داشته باشه بیست دقیقه استراحت کنه، [امیر همزمان: درسته] پس باید بگردیم توی این مهارتایی که داریم یاد می گیریم، تکنیکی که دنبالشیم یعنی استراحته ببینیم چجوریه و اینو بتونیم تفکیکش بکنیم.

امیر:قطعا مهمه استراحت.

آرمان:دقیقا و در کنار استراحت بنظرم یادگیری با بقیه هم چیز کم اهمیتی نیست.

امیر:پرسیدن یعنی؟ یا؟

امیر:یادگیری با بقیه یعنی در میون گذاشتن روند با بقیه.

آرمان:آهان، مثل این اپای زبان و اینا که شیر می‌کنن، مثلا وصل میکنن به توییتر و فیسبوکت و اینا و تو هر مرحله‌ای…

امیر: و هر مرحله ای که جلو میری فکر کنم یه متدیه که اصلا حالا فقطم برای یادگیری نه، تو یادگیری که قطعا مهمه، ولی راجبه مثلا همین لاغر کردن و اینام استفاده میشه. این که تو با بقیه شیر بکنی اون پروسه رو و خود به خود هم، یعنی در واقع اگه اون کارو انجام ندی باعث آبروریزیت میشه و اینکه مثلا یه مرحله رفتی جلو خود به خود یه انگیزه ای بهت میده که با بقیه شیر بکنی، شوآف بکنی در واقع…

آرمان:یه تهدید ریزی هم توش وجود داره که نکنی میاد اونجا میگه چرا امروز هیچ کاری نکردی؟

امیر:جدی میگن؟من تاحالا…

آرمان: اگر دسترسی بدی مثلا بعضیا اینجوریه که میگه امروز ورزش نکردی مثلا امروز خوابیدی. یه چیز اینجوری. ولی اینم آره، چیز مفید و جالبیه.

امیر:شیر کردن روند ، هم تصمیمتو اعلام کنی خوبه، هم اینکه هر مرحله ای که جلو میری، حالا چه تو سوشال مدیاس چه… ولی یکم حوصله سربره، هی توییت کنی که من امروز یکم دیگه زبان یاد گرفتم، مگر اینکه خود اپه توییت کنه یا حداقل در میون بذاره.

آرمان:مگر اینکه شو کنی. مثلا داری یچی یاد میگیری انقدر هی عکسو استوری بذاری ملت تشویقت می کنن و …

امیر: بعد مجبور میشی که نتیجشو نشون بدی به بقیه که آقا چیشد شما داشتی این همه زحمت می‌کشیدی.

آرمان: من اصلا یک نکته جالبی که راجبه این هست، من یه مدتی تنیس بازی نمی کردم و وقفه افتاده بود. بعد ولی خب مسلط بودم، اصطلاحاتشو می‌دونستم، روالشو میدونستم، چون قبلش بازی می کردم، پیگیر. بعد یکی دوتا از دوستام علاقمند شدن، میخواستن بیان بازی بکنن. بعد اینجوری بودن که تو خیلی بازیت خوبه دیگه، تو مثلا اینا. بعد من روم نمیشد بگم که خب من اصلا تمرین نکردم نه اونجوری نیست، برای اینکه اون قضیه لو نره که تمرین نکردم، مجبور شدم سفت پیگیر تمرین کنم که برسم، یعنی به آمادگی برسم که حالا نمیدونم…

–خیلی هم عالی. این خیلی هم عالی رو باز گفتم. بریم یه استراحتی بکنیم، بیایم دوباره.

آرمان:بریم.

.

.

موزیک

.

.

امیر:خب ما دوباره برگشتیم. امروز تو یه کار بامزه ای انجام دادی. داری پایتون یاد می‌گیری، بعد به من یه تکستی فرستادی که اینجاشو باید چیکار بکنم. کلا بنظرت این پرسیدن از بقیه کار خوبیه یا آدم باید گوگل بکنه هر چیزی که توش می‌مونه؟

آرمان:والا نمیدونم اینی که گفتی [امیر همزمان: الان غرق در خجالت شدی؟]، به چه چه منظوری بود ولی اینکه من نگم دیگه، نپرسم، گوگل بکنم یا واقعا علتشو بگم ولی بنظرم یه سری موضوعات ضرر داره پرسیدنش، مثلا اگه این چیزی که من به تو گفتم، تو یه نگاهی میکنی، موضوع زمانه دیگه، یه نگاهی میکنی و مثلا توی ۳۰ ثانیه به من جوابشو میگی و چون که از دید خیلی ساده هم میگی، منو ممکنه ۲ ساعت جلو بندازی.

امیر:دقیقا. یا حداقل ممکنه که اون کسی که خیلی چیزی بلده لمی رو بهت بگه که، یه منبعی رو بهت معرفی بکنه که خیلی جلو بری… به نظرم اینکه از بقیه بپرسی نکته مهمیه. یه موضوعی که، حالا یکی دوتا موضوع رو میخوام بگم که به یادگیری زبان مربوطن، یکی اینکه تو خیلی وقتا ممکنه که وقتتو انحصاراً نذاری واسه یادگیری یک موضوعی، یعنی مثلا برا زبانی که سریال ببینی، فیلم ببینی، پادکست به اون زبان گوش بکنی، مثلا داری میری خونه، تو راه شرکت پادکست به اون زبانی گوش کنی که دوست داری یاد بگیری. این صرفا وقت گذاشتن واسه یادگیری نیست ولی خیلی از یادگیریا اینو در خودشون دارن که تو در تایم های بیکاریت هم استفاده بکنی. یه موضوع دیگه هم در مورد زبان،اینه که، حالا هم در مورد زبان هم در مورد خیلی چیزای دیگه، اون چیز جدیدی رو که داری یاد میگیری رو با ذهن باز یاد بگیری و نخوای انطباقش بدی به دانش فعلیت. مثلا تو برنامه نویسی PHP فرضا بلدی، حالا میخوای جاوا اسکریپت یاد بگیری. اینکه هی انطباقش بخوای بدی که این فانکشن پس همون کارو میکنه، این اون کارو میکنه، باعث میشه که ساختار ذهنیت درست شکل نگیره. در مورد زبان که من کلاس ترکی استانبولی می رفتم، استاد همون جلسه، فک کنم خیلی از کلاسای زبان این کارو میکنن، همون جلسه اول اومد و شروع کرد، اصلا استادش ترک بود نیتیو ترک زود، اومدو شروع کرد ترکی حرف زدن. بعد ماهم همینجوری مونده بودیم که آقا، من اولین باری بود که کلاس زبان این شکلی می رفتم، ما الان چیکار بکنیم؟ و واقعا هم تا یکی دوهفته اول نمیفهمیدیم این چی میخواد درس بده. ولی بعد از یه مدت این کمک میکنه که تو هی نخوای انطباقش بدی با فارسی، یعنی اگر بیاد بگه که در ترکی این جمله میشه معادل این جمله در فارسی، تو خود به خود هی میخوای تبدیلش کنی به فارسی و ساختار ذهن ترکی استانبولی حرف زدنت درست نمیشه. تو برنامه نویسی هم دقیقا همینه. تو خیلی از موضوعات دیگه هم شاید در مورد سازهای مختلف، هنرهای مختلف، رنگ کردن دیوار که شما گفتی، یا هرچیزی، این که نخوای انطباقش بدی با اون چیزی که الان بلدی موضوع مهمیه که ساختار اون موضوع رو درست بفهمی. چون ساختارشو تغییر میده این که بخوای انطباقش بدی با دانش فعلیت.

آرمان: منطقیه کاملا و به نظرم لازمه، یعنی حتما باید این کارو بکنی. چون که این جوری خودتو محدود کنی، انگار داری وقتتو تلف میکنی و اتفاق دیگه ای نمیفته.

امیر:دقیقا همینطوره.

آرمان:در کنار این بنظرم کنجکاو شدنم خیلی چیز مهمیه امیر. یعنی اینکه من اگر که دارم پایتون یاد می گیرم، صرفا خودمو محدود به اون کدایی که آموزش دهنده میگه نکنم، برم اجرا کنم و بگم که خب تموم شد، برم سراغ مرحله بعدی. باید کنجکاو باشم که خب الان آمازون چجوری نوشته شده؟ مثلا این سایت چجوری نوشته شده؟ اون برنامه چرا مثلا میگن که به طور مثال فیس بوک با پایتون نوشته شده، دو تا مقاله سرچ کنم ببینم که چیه ماجرا؟ با چه فریم ورک هایی حالا استفاده کردن؟ چطوریه؟ شاید اصلا خیلی از موضوعات رو من بتونم پیش… جلوتر یاد بگیرم بدون اینکه نیاز باشه طبق این سلسله مراتب آموزش دهنده پیش برم، چون ذهنم آماده میشه دیگه، یه جاهایی اطلاعات درست بگیرمجلوتر که برم اینارو باهم ارتباط میدم و خیلی جلوتر میفتم؛ یعنی، همه چیز یه چیز مشکی تاریک نیست برام که [امیر همزمان: که داره نقطه نقطه روشن میشه] حالا داره روشن میشه. آره.

امیر:یه بار بالا رو دیدی، حالا داری تیکه تیکه از پایین روشنش می کنی.

آرمان: دقیقا به نظرم همینه. آره. خیلی موضوع مهمیه، البته در کنار این بررسی دقیق منابع هم مهمه، یعنی کسی که یاد میده اینو باید توجه کنه که خودش چیکارس. من ممکنه برای یادگیری یک مقاله ای رو پیدا بکنم توی صفحه چندم گوکل که یک پست وبلاگی باشه یا نوشته باشه که مثلا اینه موضوع. بعد اگر که اون منبع درست نباشه، یاددهنده یا یه بنده خدایی که تو کار خودشم هنوز درست حسابی بلد نیست انجام بده رو ازون مشورت بگیرم.

امیر: یا مثلا با یه خطایی یاد گرفته اصلا خودش.

آرمان: آره، با یه مشکلات زیادی یاد گرفته برم ازون یاد بگیرم، باعث میشه که پروسه یادگیری من خیلی دچار مشکل بشه و اصلا ممکنه بیخیال شم. میگم که آقا ولش کن خیلی سخته. چرا؟ علت چی بوده؟

امیر: منبع درست نیست.

آرمان: منبع، اگه منبع درست بود میدیدی چقدر جذابه همین کاری که مثلا داره جادی میکنه، جادی هم پایتونو فک کنم یاد میده و مطمئنم، حالا من ندیدم ولی مطمئنم که انقدر جذابه که خیلیا دنیال میکنن.

امیر: دقیقا درسته. اینکه منبع رو چک بکنی که میگی سخته و آسونه و اینا یه موضوعش حالا اصالت اون منبع و درست بودن حالا اطلاعات اون منبعه. یه نکتشم اینه که تو با یادگیری ازون منبع راحت باشی. یه سری آدما هستن که شنیداری خوب یاد می گیرن، یه سری آدما هستن که ذهنشون تصویریه وقتی که یه کسی، یه چیزی رو بهشون، ویدیئو نشون بده راحت می­فهمنش. یه سریا نه، راحت ترن یه کتابی یه متنی رو بخونن، میگم باید حواست باشه که تو چجوری؟ فکر کنم یه تستی هم داره. اسم تستش یادم نیستش ولی حالا می­تونیم توی شو نوت بذاریم؛ یه تستیه که کلا به تو نشون میده که تو چجور آدمی هستی تو یادگیری؟ آدمی هستی که تصویری؟، شنیداری؟، خوندی؟ و چجوری هستی؟ به اضافه این­که حالا، بعصی وقتام هستش که تجمیع این راه ها در واقع به تو کمک می کنه. مثلا اینکه یه چیزی رو بخونی و همزمان در واقع با صوت هم بخونیش، نمیدونم منظورم رسید یا نه؟ یعنی متن کتابو داری [آرمان همزمان: آره، آره] میخونی تکرارشم بکنی. اینکه کلا بفهمی تو با کدوم یک از این منبعا هم راحتی احتمالا بهت کمک میکنه. یه کوتم تو این ماجرا دارم، نمیگم بهت.

آرمان: آره، اینو بنظرم نگو چون اینجا با اون. حالا میخوای بگو، نمیدونم. خودت، هر جور خودت راحتی. ولی…

امیر: نه، نه دیگه نمیگم.

آرمان: اینو بذار پس تو شو نوت.

امیر: میذاریم توییتش میکنیم.

آرمان:آره، توییتش…

امروزم توییت کردیم خوب بودش. قراره که یه سری…

آرمان: آره، قرار شد که توییترمونو آپدیت نگه داریم با بخشای مهمی از پادکست.

آرمان: آره، وقت بیشتری بذاریم روش.

خب بریم سراغ اینکه مهارت­ها رو تقریبا فکر کنم مرور کردیم، چیزی موندش تو ذهن تو؟

آرمان: نه، همه رو به نظرم گفتیم.

امیر: منم هر چی تو ذهنم بود رو گفتیم. خب بریم سراغ این که خب حالا همه اینا در مورد موقعی بود که شما داری وقت میذاری برای یادگیری یه سری کارام هستش که تو کل زندگیت و موقعی که داری وقت نمیذاری برای زندگیت باید انجامشون بدی.

.

.

موزیک

.

.

آرمان: جزو موارد کلیدی برای یادگیری خواب کامله. ما باید، چون که یه فرضیه ای وجود داره که وقتی میخوابیم اطلاعات مرتبه میشه.

امیر:اطلاعات اون روز؟

آرمان: آره. اطلاعات اون روز مرتب میشه، و باعث میشه که ته نشین میشه، نمی­دونم چه اتفاقی میفته. باعث میشه که اون فرآیند یادگیری ما بهبود پیدا بکنه. این موضوع در کنار مرور کردن یادگیری های گذشته، حالا یه چیزی که خیلی مهمه نوت برداشتنه. ما وقتی یادمون باشه که حتما نوت برداریم، [امیر همزمان: آهان اینو باید تو تکنیکا می­گفتیم]، آره این جزو تکنیکا بود که فکر کنم یادمون رفت ولی نوت برداشتنو حتما فراموش نکنید.

امیر: نکته مهمش اینه که نوت برداریم تا بشه مرور کرد.

آرمان: آره. مرور کردن یادگیری گذشته خیلی حائز اهمیته، یعنی در کنار بقیه تکنیکا، اپ هم براش زیاده، فلش کارت مثلا یه مدلشه. اگر توی استورا، کافه بازار، استورای مختلف سرچ بکنید…

آرمان: اپ ممرایز هم فک کنم واسه این ماجرا هستش.

آرمان:آرره. اپ استور، گوگل پلی، کافه بازار هستن اینا، میتونید پیدا بکنید. تو چیزی به ذهنت میرسه امیر؟

امیر: آره. تو این مرور کردن یه چیزی هم بود جیامیر:8 بود! چی بود؟

آرمان: آهاا، یه دوره ای هم خیلی باب شده بود.

آرمان: یه جعبه پلاستیکی بود، باید جابجا میکردی این کارتا را. اونم چیز پیچیده ای بودش. من یه چیزی که برای یادگیری بهم کمک میکنه مرور بشه اون چیزایی که یاد گرفتم، اینه که سعی کنم به یکی یاد بدم اون چیزی رو که یاد گرفتم، یا حداقل توضیحش بدم. البته، بعضی از اطرافیانم کلا آزار میبینن ازین کار چون باید تحمل کنن اینکه من یه چیز جدیدی رو یاد گرفتم ولی هم باعث میشه که یه دور مرور بشه برای خودت، هم این که بعضی جاهایی رو که مطمین نیستی بری در دبل چک بکنی، ببینی که درست یاد گرفتی یا نه؟ وقتی میخوای توصیح بدی ضایع نشی پیش اینا ولی کلا اینکه سعی کنی معلم باشی و توضیح بدی خیلی کمک میکنه. یه چیز دیگه هم اینه که سعی کنی با اون چزایی که یاد گرفتی، حالا باز شبیه اون پروژه تعریف کردین و هدفای کوتاه مدت میشه، از خودت کوئیزای جزئی بگیری. ببینی که حالا بدون دسترسی به اون منابع، چون موقعی که واسه خودت پروژه تعریف می کنی داری به اون منابع استفاده می کنی. بدون دسترسی به اون منابع قابلیت زدن اون پروژه­هه رو داری یا نه؟ اگر نه، باید برگردی و احتمالا دوباره مرور کنی، دیتارو. اینا چیزاییه که بعد از یادگیری به نظرم موضوع مهمیه.

آرمان: خیلی هم عالی. بریم سراغ یادگیری چندتا چیزی که خودمون تجربه کردیم.

امیر: و شاید برای بعضیا بامزه باشه.

آرمان: آره، بگو اولیشو.

امیر: ببین، اینجا که میخوایم راجبه تجربیات شخصی حرف بزنیم، یه موضوعی که توش مهمه، نمیخوام بحث کنیم راجبش، فقط میخوام از روش گذرا رد بشم، اینه که کلا تا چه حد میخوای یاد بگیری اون موضوع رو؟ مثال ساده اگر بخوام تو موسیقی بزنم،تو اگر بخوای یه آدمی باشی که موسیقی مینویسه، تو باید بلد باشی نت خونی کنی، بلد باشی نتارو بفهمی، مثلا حالا …

آرمان: اجرا کنی.

امیر: چیزای مختلف این ماجرا. دانشش رو بدونی. ولی اگه نه، بخوای واسه دل خودت موزیک بزنی خب میتونی اینا رو ندونی. در مورد برنامه نویسی هم همینه. خب ما یه خیلی سال پیش من پروژه «حرف من رو» که همین بات «حرف من» رو نوشته بودم اون موقع واقعا در رابطه با PHP خیلی خیلی کم میدونستم، و در حد همین دو تا فانکشن و وریبل و اینا میدونستم و کارتو راه میندازه. حالا یه موقع هستش که نه، تو میخوای بری در یک شرکت بزرگ، در یک شرکت بانکی به عنوان برنامه نویس استخدام بشی. اونجا باید مدل استاندارد کد زدن رو که همه رعایت میکنند بدونی که تو هم بتونی با اونا کار کنی. به نظرم این تو یادگیری خیلی مهمه که تو تا چه حد میخوای عمیق بشی توی اون ماجرا. از همین برنامه نویسی اگه من بخوام شروع بکنم، البته خودم واقعا خیلی برنامه­نویس کاملی نیستم [آرمان همزمان: اختیار داری] ولی، نه واقعا جدی دارم میگم اینو، واقعا من برنامه نویسی که درست…، اصلا من کلاس برنامه نویسی نرفتم همینجوری تیکه تیکه یاد گرفته بودم. ولی یک ارائه داشتم میدیدم از دوست خوب جفتمون «میلاد نوری»، توی همایش «آینده وب و موبایل»، توصیه می کنم، لینکشو میذاریم توی «شو نوت»، خیلی در واقع ویدئوی خوبیه، ارائه خوبیه برای آدمایی که میگن از کجا برنامه نویسی یاد بگیریم یا چطوری شروع بکنیم؟ درمورد این حرف میزنه که چجوری اون تکنولوژی مدنظرمونو انتخاب بکنیم، زبان برنامه نویسی رو، روش یادگیریمون چی باشه؟ از کجاها در واقع بریم سراغش؟ منابعمون چی باشه؟ و چیزای شبیه به این.

.

.

موزیک

.

.

امیر: اون تجربه شخصی یادگیری که دوست داشته باشی تعریف کنی چیه؟

آرمان: والا تجربم برمی­گرده به همون [امیر همزمان: یه تنیسو بگو] تنیس. قول میدم که از قسمت بعدی دیگه مثال تنیس نزنم. فکر کنم این دو سه قسمت خیلی مثال زدم.

امیر: یه اپیزود در مورد تنیس ضبط کنیم کلا.

آرمان: چون که خیلی در واقع درگیرشم به مدلای مختلف، مثالاشم زیادن.

امیر: من به دوستان بگم که راکتت هم الان همین بغلمونه، از تنیس برمیگردی اینجا.

آرمان: آره، واقعا، واقعیت داره. توی پروژه تنیس، چندتا روال طی شد که به نظرم گفتنش خالی از لطف نیست. وقتی بخوایم ورزشی رو شروع بکنیم، حالا اینجا تنیس یا هر ورزش دیگه ای یا هر، میشه تعمیمش به هر مهارت جدیدی، دوره آزمایشیه. اینکه ببینی اصلا دوست داری این موضوع رو یا نه؟ ببین من ممکنه که یه شب پشت تلویزیون «راجر فدره» رو ببین از تلویزیون، بگی یاه چه جذاب، [امیر همزمان: کار خفنیه]، بعد اونجا هم یک کلوزآپ از «جفزوس» میگیره که تو تماشاگرائه، میگی بابا دیگه اصلا من باید…

امیر: فقط جفزوس تو تماشاگراست دیگه.

آرمان: نه خیلی های دیگه، همه بزرگان…، جفزوس مدیر، مدیر و کوامیر:فوندر مدیرعامل کوامیر:فوندره آمازونه، [امیر همزمان: بله، بله] برای اونایی که نمیدونن، و خیلی آدم بزرگیه. تصمیم میگیری که خب، من باید تنیس بازی کنم. عین بچگیامون که مثلا والیبال نشون میداد دوست داشتن همه والیبالیست بشن،

امیر: خلبان بشن.

آرمان: آره خلبان یا هر چیز دیگه ای. اکی این مشکلی نداره. این چیز طبیعیه توی همه آدم ها. ولی حداقل قبل اینکه برید مثلا 4.5 میلیون تومن یه راکت بخرید، یا مثلا تجهیزات گرون قیمت بخرید یا برید مثلا یک پیانو بخرید چهل میلیون تومن، ببینید که [امیر همزمان: چه نکته مهمیه واقعا] آره، اصلا ببینید اصلا فاز اون موضوع رو دارید به زبون خیلی ساده؟ اصلا دوست دارید؟ شاید یه چیزیه که شما صرفا با دنبال کردنش خیلی خوشحال میشید. خیلیارو داریم که با دنبال کردن «فرمول وان»، تنیس، اینا [امیر همزمان: جذابه] خوشحالن ولی دوست ندارن داخلش باشن. ببینید که با خودتون چند چندید؟ اگر که این مرحله رو طی کردید؟ یعنی دوست داشتید و دیدید که نه، این همون چیزیه که من میخوام و خیلی هم جذابه و این صحبتا میرید سراغه انتخاب آدم درست، این خیلی موضوع مهمیه. دوست خوبم آراد، موقع شروع تنیس به من یک جمله ای گفت، من همیشه دیگه یادم موند. گفت آرمان دوست…، تو میتونی بری پیش یه مربی ارزون تر و لول…، مهارت پایین تر چهل جلسه بری تنیس یاد بگیری، میتونی بری سراغ یه آدم گرون تر، حرفه ای تر که سرش شلوغ تره و وقت کمتر میده، توی ده جلسه یاد بگیری. کدوومو دوست داری؟ گفتم خب منطقا…، ولی حسابم بکنی اون برات [ امیر همزمان: بیشتر میماسه] آره، یعنی گرون تر در میاد اون آماتوره و این نکته رو شما هم رعایت بکنید خوبه، مربی درست، منتور درست حتی، هرچیزی که اسمشو بذاری خیلی مهمه، برای اینکه به شما مسیرو میگه. نکته بعدی دنبال کردنه اون رسانه و چیزای مرتبطه. اگر دارید مثلا یک ورزش، تنیسو دنبال می کنید، اینکه مساباتشو دنبال بکنید، لایو ببینید، خیلی بهت انگیزه میده، خیلی بهتون انرژی میده. اینکه برید از نزدیک ببینید بازی رو، حالا متاسفانه در ایران خیلی بازی سطح بالا نداریم، ولی داریم مثال میزنیم دیگهه، برید از نزدیک دنبال کنید، برید فروشگاهشونو ببینید، برید از نزدیک لمس کنید…

امیر: مدل بازی اون بزرگان رو هم ببینی اصلا.

آرمان: آره، آره، بازیشونو از یوتیوب بگردی دنبال مدلای مشابه. و در نهایت همراه. اون پارتنر و همراهی که با شما بیاد خیلی انگیزه میده. اصلا من دیدم بعضیا اصلا اینجورین که اگه یکی باشه من میرم باشگاه، من میرم یاد می گیرم. اگر اینجوری هستید، حتما یه پارتنر پیدا بکنید. میشه توی توییتر و شبکه های اجتماعی به شیوه های مختلف پیدا کرد و این باعث میشه که پروسه خیلی جذاب و خوب پیش بره. این تجربه من بود. خب امیر تو چطور؟ تجربه مشابهی داری؟

امیر: من از برنامه نویسی که بیایم بیرون، یعنی الان فک کنم راجبه برنامه نویسی حرف زدیم، راجبه یک مهارت ورزشی حرف زدیم. من اگه بخوام خیلی کوتاه در مورد یاد گرفتن یه ساز جدید حرف بزنم، من یه بیس نت خونی قبلا داشتم، بچگی منو به زور میفرستادن کلاس پیانو و یه چیزی ازون دوران یادم مونده بود. کلا این به نظرم میشد یادگیریا رو به یه یادگیری بزور و به دلخواه تقسیم بکنیم. البته نمیدونم چقدر واقعا تکنیکاش فرق میکنه، ولی کلا یه چیزی ازون دوران یادم بود. ولی گیتارو که گرفتم خودآموز، چون حالا واقعا وقت کلاس رفتن و این چیزارو خیلی سخت میشد هماهنگ کرد، خودآموز شروع کردم. اگه دوستم، واقعا دوست داشته باشم دنبال یه ساز جدید برم، بعد از اون نکته اولی که تو گفتی که اصلا تست بکنیم ببینی باهاش حال میکنی یا نه. یه موقعست تو واقعا گیتار الکتریک دوست داری مثلا بشنوی، یه موقع هست میخوای گیتار الکتریک بزنی یا اصلا ببینی شرایطش مهیاست یا نه مثلا تو خونه هر روز بخوای ویالون بزنی، ماه های اول احتمالا آزاردهنده­ای برای خانواده و همسایه ها. بعد از این قدم اول، اگه واقعا اون سازه رو گرفتم، اپ زیاده برای این ماجرا، این اپه «یوزیشن»، یه اپیه که من به دو سه نفر از دوستانم گفتم، خیلیا کلا باهاش کار کردن، اپ حرفه ایه، یعنی ازون ابتدا میبرتت، بهت میگه که آقا قصه چیه، این چیزی که دستته چجوری کار میکنه و بعد حالا شروع میکنه تیکه تیکه بهت یاد دادن. یکی این موضوع در واقع قدم به قدم جلو رفتن و یکی هم باز همون پروژه­های کوچیک تعریف کردن که من یه اپی دارم به اسم «تبز»، نتای گیتار میذاره و تو آهنگ مورد علاقتو پیدا میکنی و شروع میکنی از روش زدن اینم باز یه چیزی بود که من تجربه کردم. یه موضوع دیگه هم یادگیری زبانه که فکر کنم برا خیلیلا دغدغه باشه، من یه تدتاکه بامزه داشتم میدیدم، از خانم «لیدیا ماکووا»، اگه اسمشو درست تلفذ…، اسمشو یادم همینجوری بود نوشتارش ولی تلفذشو مطمئن نیستم همینجوری بود یا نه. اصلا «ماکووا» کجایی میشه؟ شرق اروپاست فکر کنم.

آرمان: نمیدونم، شاید.

امیر: شاید. این خانم ازین خانمای مالتی­لینگوآل بود، ازیناکه چندین و چند، فکرکنم ده ها زبان بلد بودش، بعد فکر کنم، حالا تدتاکشو میذاریم تو شو نوت، ولی خلاصه­وار گفتنش فک کنم بد نباشه. یه ایونتی رفته بود، یه ایونت سالانه ای که همه اینایی که مالتی­لینگوآلن اونجا جمعن. فکر کن چه ایونت عجیبی هم میشه، یعنی مثلا هرکی داره به یه زبونی حرف میزنه، همه هم به اون زبونی که اون یکی حرف میزنه مسلطن. یه لحظه احساس کردم فضاش عجیبه. بعد تعریف می­کرد که من رفتم اونجا که ببینم ماها که به چند زبون صحبت می­کنیم، آیا نقطه مشترکی داریم که مثلا یک عنصر خاصی که باعث بشه هممون بتونیم مثلا بیست تا زبون بلد باشیم؟ می­گفت چندتا چیز مشترک پیدا کردم، خیلی خلاصه میگم، دوستان اگه اونایی که دنبال یادگیری زبان بودن برن سرچ بزنن ببیننش. یکی از چیزای مهم این بود که می­گفت ماها هیچکدوم کلاس زبان اکثرا نرفتیم و یک روش فانی رو پیدا می کنیم که بهمون حال بده یادگیریه زبانه. می­گفت یک دوستی من داشتم که اینجوری بود که مثلا میخواست اسپانیایی یاد بگیره، هندی یاد بگیره، روسی یاد بگیره، می­رفت آموزش غذاهای اون کشور رو به زبون خودشون در می­آورد، شروع می­کرد از روش پختن. هی مجبور بود کلمه ها رو سرچ بزنه، بفهمه این جمله بندی ها رو که مثلا دو دقیقه بجوشانید یعنی چی؟ اینارو از توش در بیاره. یکی دیگه بود میگفتش که این سعی میکرد که دو تا کلمه ازون موضوع یاد بگیره، بعد بره تو این چت­رومای یاهو، البته فکر کنم یاهو الان دیگه اصلا وجود خارجی نداره، چت رومای بین­المللی. بعد شروع کنه با آدمایی که به اون زبون صحبت، الان مثلا تو تلگرام خیلی زیاده ازین گروهای پابلیک، با آدمایی که به اون زبان صحبت می کنن شروع کنه به زور حرف زدن، یه چیزی یاد بگیره. اون مدل فان بود واسش. میگفت مثلا من یه دوست دیگه داشتم عاشق هری پاتر بود. بعد هر زبان جدیدی رو که میخواست یاد بگیره می­رفت هری پاترو به اون زبان میخوند بعد چون می فهمید هری پاتر چیه قصش، خود به خود اون زبونه رو هم میفهمید. میگفت که نکتش اینه که مدل فان پیدا کنی، یه نکته دیگش اینه که تکرار بکنی، دقیقا به همین اشاره می کرد که چون فراره، چیزایی که یادگرفتی دیروزو، با خودت باید تکرار بکنی. فکر کنم به زمان مشخص اشاره می کرد، این چندتا موضوعو البته ما تو تکنیکای یادگیری گفتیم که زمان بذارید اگه فکر می کنید، میگید من خیلی شلوغمو اینا. اگه واقعا برات مهمه روزی یه ربع زودتر پاشو اون یه ربع اول صبحتو بذار واسه این. با یه ربع کمتر خواب کسی مشکلی واسش پیش نمیاد و یه نکته مهمم که باز ما اول اول گفتیم صبر. می­گفت کلا یادگیری زبان چیزه، نیاز به صبر داشتنیه، صبوری میخواد و باید بدونی که آقا این کار سختیه و شیش ماه طول میکشه که بخوای یه زبان رو در یه حد معقولی یاد بگیری.

آرمان: آره واقعا این صبره به نظرم [امیر همزمان: به به، به به صبر، احسنت] کلید طلاییه همه موضوعاته. عالی. بریم برای جمع بندی.

امیر: خیلی هم عالی.

It’s not possible to learn a language within two month but it’s definitely possible to make a visible improvement in two month, if you learn in small chunks everyday in a way to enjoy. And there is nothing that motivates us more than our own success. I vivid living at the moment when I understood the first joke in German or much in France. I’ll be so happy and motivated that I just captured watching that day two more episodes and as I get watching, I have more and more of those moments of understanding this little victorious. And step by step and to a level where I could use the language freely and fluently to express anything. This is so wonderful feeling. I can’t get enough of that feeling and that’s why I learn a language every two years.

امیر: برگشتیم. البته واقعا بر نگشتیم. الان ثانیه هایی جمع بندی [آرمان همزمان: جمع بندی] داشتیم می­کردیم فکر کنم قسمت بعدی رو اعلا بکنیم که چی هستش.

آرمان: آره حتما. قسمت بعدی راجبه «انتخاب مسیر کاریه».

امیر: آهان. حالا چه در شغل، [آرمان همزمان: آره، هر…] چه در هر انتخاب دیگه­ای که میخوای روش وقت بذاری و موضوعات این شکلی.

آرمان: حالا ما فرضو بر این گرفتیم که در نهایت شما یک کار و ایده و هدفی دارید که تو غالب کار می­گنجونید، ولی می­تونه حال ایده و هدف باشه.

امیر: خیلی هم خوب. شما اگه توی این موضوع در مورد موضوع انتخاب مسیر شغلی نظری دارید که فکر می­کنید خوبه که ما راجبش حرف بزنیم و همینطور راجبه قسمت فعلی، یعنی درباره یادگیری. اگه تجربه شخصی­ای دارید، یه مهارتی رو امتحان کردید، یه فرمولی رو امتحان کردید که راز و رمز موفقیتتون بوده، باعث شده یه موضوعی رو خوب یاد بگیرید، روی توییتر با هشتگ لم پادکست یا چه بهتر که با منشن کرد @lempodcast که ما بتونیم راحت ببینیمش، اون موضوع رو بنویسیدش و ما ابتدای اپیزود بعدی یه جمع بندی کلی از در واقع مهارت هایی که درمورد یادگیری بهمون رسیده ارائه میدیم. کجاها میتونن؟ رو توییتر بفرستن ولی در مورد شنیدن پادکست کجاها میتونن بشنون.

آرمان: برای شنیدن من یه چیز جالبی فهمیدم. «کست باکس»، یه دو دو تا چهارتایی کردم دیدم، پلتفرم کست باکس نزدیک صدهزارتا کاربر ایرانی توشه، آره، چون دیدم یه سری از پادکستا پنجاه هزارتا، شصت هزارتا [امیر همزمان: تازه این فقط کست باکسه] ممبر و عضو داره، سابسکرایب داره. بعد دیدم که چقدر جالب..، ما انرژی رو بذاریم رو کست باکس چون خیلی از کسایی که الان گوش می کنن، احتمالا رو گوشیشون دارن. حتما ما رو بیاید رو کست باکس، پادکست لم، دنبال بکنید. وقتی اینو سرچ بکنید، «پادکست لمو»، میاره و هر جایی هم که گوش میدید در صورت امکان ستاره کامل بدید توی [امیر همزمان: حالا اگه دوست داشتید ستاره کامل بدید. کلا ریت بدید به ما کمک میکنه]، آره، حالا اگه پنج ستاره بدید بهتره ولی خب یه چیز شخصیه، هر چی دوست داشتید بدید. انتقادات و پیشنهاداتون رو بفرستین مثل همیشه و برای کسایی که این چون موضوعاتی که ما میگیم، در واقع توصیه فردیه، اگر احساس می­کنید اطرافیانتون، دوستان، خانواده نیاز دارن به شنیدن این موضوعات و برای شما مهم و خوب بوده، حتما با اونا به اشتراک بذارید. امیدواریم که یک گره ای رو جایی باز بکنه و کمکی بکنه به یک فردی.

امیر: آره من شخصا ضبط لم رو خیلی دوست دارم چون هم به خودم کمک میکنه که برام مرور بشه خیلی از راه ها و خیلی چیزا هستن که یاد بگیرم؛ حالا بعضی از نکته هایی که تو میگی یا باهم یادداشت می­کنیم و خیلی هم دوست دارم برا آدمایی که دوسشون دارم بفرستم این پادکستو، برای اینکه حس میکنم دونستن این مهارتا کمک میکنه که آدم زندگی بهتری داشته باشه و واقع نکته خوبیه که دوستان هم اگه عزیزان و دوستانشون دوست دارن زندگی بهتری داشته باشن، پادکست مارو بهشون معرفی بکنن و چه بهتر که از اپ های پادکست این کار رو بکنن، یعنی کست باکسو براشون نصب بکنن و توی پادکست لم سابسکرایبشون بکنن.

آرمان: آره، این خیلی به ما کمک میکنه اگه از پلتفرما باشه.

امیر: دقیقا همینطور.

آرمان: در آخر از آذین بابت ادیت پادکست و آماده کردن پادکست تشکر می­کنیم.

امیر: خیلی سخته که چندین و چند بار مارو گوش بکنه برای اینکه…

آرمان: آره، هی باید کات بکنه، با دقت گوش بکنه. واقعا ازش ممنونیم و همچنین از آرین بابت طراحی پوستر اپیزودها و همچنین خب لوگوی خود لم…

امیر: دمشون گرم، واقعا.

آرمان: واقعا ممنونیم تا چهارشنبه هفته دیگه منتظر گرفتن چیزایی که گفتید هستیم. حتما با ما به اشتراک بذارید نظرات رو و امیدواریم که خوشتون اومده باشه ازین قسمت.

امیر: آره، راه های ارتباط با ما رو هم می­دونید، ایمیله hi@lempodcast.com رو همه سوشال نتورکا با @lempodcast، همه انگار صدتا سوشال نتورکه، رو توییتر فکر کنم هستیم، اینستامون یه مشکلی داره هنوز.

آرمان: ولی…

امیر: رو توییتر @lempodcast نظراتتون رو به ما بگین و توی اپای پادکست و خود سایت www.lempodcast.com هم می­تونید اپیزودارو بشنوید و نظراتتون هم اونجا بنویسید. دم همگی گرم. تا چهارشنبه هفته دیگه ساعت نه شب. هفته خوبی داشته باشید.

آرمان: خداحافظ.

تصمیم‌گیری (متن قسمت ۲ پادکست لم)

در اپیزود ۲ از فصل ۱ پادکست لم که درباره مهارت‌هایی برای رشد فردی است سراغ مهارت «تصمیم‌گیری» رفته‌ایم. موضوعی که همه‌روزه بارها و بارها در ابعاد و اهمیت‌های مختلف با آن روبه‌رو می‌شویم و آینده و سرنوشت ما را تعیین می‌کند.

در این اپیزود تصمیم‌ها را از لحاظ ساختار به دو نوع احساسی (سریع) و منطقی (کند) تقسیم کرده‌ایم و برای بهبود عملکردمان در هر کدام از مرور تجربه‌های شخصی و معرفی متدهای علمی استفاده کرده‌ایم. افتخار می‌کنیم که وقت‌ ارزشمندتان را به شنیدن این اپیزود لم اختصاص می‌دهید و خوشحال می‌شویم که نظرات‌تان را برای ما ارسال کنید.

لینک منابع و موارد یاد شده:

ممنون از آذین برای تدوین صدا و ممنون از آرین برای طراحی پوستر این اپیزود.

اگر مایل به شنیدن این اپیزود هستید می‌تونید در سایت، کست‌باکس یا تلگرام این کار رو انجام بدید. متن اپیزود در ادامه در دسترس شماست:


one of the most difficult choices I have ever faced in life was was in 2008 and I think I had make up maybe thirty million dollars left thirty or forty one dollars left in 2008 I had two choices I could put it all into one company and then the other company would definitely die or split it between the two companies and but if I split it between two companies then both might die and you know where you put your blood sweat and tears into creating something a bully something it’s like a child and so it’s like which one am I gonna let one starve to death I can bring myself to do it surprised I split the money between two what’s really thank goodness they both came through…

امیر: سلام به همه من امیرم و این اپیزود دوم از پادکست لم هستش که در اول آبان ۹۸ منتشر میشه توی پادکست لم من و دوستم آرمان درباره مهارت های فردی صحبت می‌کنیم که کمک می‌کنن زندگی و کار ما بهتر و راحت تر جلو بره

آرمان: سلام. امیدوارم که حالتون خوب باشه و همه چی وفق مراد اول اینکه تشکر می کنم بابت فیدبکا و نظرات خوبی که برای ما ارسال کردید. خیلی به ما انرژی دادید و همه کامنت ها رو خوندیم، فیدبکارو گرفتیم و تو قسمتای بعدی تمام سعیمونو می‌کنیم که اجرا بکنیم و کیفیت رو بهتر و بهتر کنیم. خب امیر امروز راجع به موضوع توضیح میدی میخوایم راجع به چی صحبت بکنیم؟

امیر: آره حتما. اپیزود قبل در مورد مدیریت استرس صحبت کردیم که بعضیام کامنتای جالبی در موردش داشتن گفتن که، یکی از دوستان تو توییتر گفته بود که خود این که من این اپیزودو شنیدم هی داشت استرس می داد که چجوری باید استرسمو مدیریت کنم. ولی در کل خیلی فیدبکا خوب بود و ممنون بازم حتما به ما فیدبک بدین. این اپیزودم همونطور که گفته بودیم که در فصل ۱ در مورد مهارت های فردی صحبت می‌کنیم که در واقع به خودمون مربوطن و به ارتباط با بقیه مربوط نیستند یا به کار مربوط نیستند. قراره در مورد مهارت تصمیم گیری صحبت بکنیم. موضوعی که خیلی مهمه. هر روز باهاش درگیرم و هزار تا راه و چاه داره. بریم ببینیم که تصمیم گیری چیه؟ چجوری می تونیم تصمیمای بهتری بگیریم.

آرمان:تصمیم گیری جزو چیزهایی که ما هر روز و شاید هر ساعت، یه وقتایی هر دقیقه ما باهاش مواجهیم. تعریف سادش میشه پروسه انتخاب بین چند تا گزینه اینکه ما چه گزینه هایی رو انتخاب می­کنیم و منطقا همیشه باید بهترین باشه اما همیشه بهترین نیست. راجبه تصمیم گیری یک جمله معروف خونده بودم چند وقت … .

امیر: میخواستی بگی کوت ولی نتونستی… میخواستی فارسیشو بگی…

آرمان: آره دقیقا. اینکه تذکرم میدن که فارسی صحبت کنید. یک جمله انگیزشی نه، [امیر همزمان: جمله قصار بهش میگن]، آره آفرین، یک جمله قصار خونده بودم از پیتر دراکر بود. دراکر یک نظریه پرداز و اساتید حوزه مدیریت بوده توی چند دهه پیش که میگه که هر جایک بیزنس موفقی دیدید، بدونید که یک جایی، یک اون مدیرش یه تصمیم جسورانه گرفته و تو همین جمله کوتاهش لزوم و اهمیت تصمیم گیری رو میگه و خود تصمیم گیری هم در حالت خیلی کلی دو تا بخش میسه. یکی تصمیم گیری های خیلی سریع که در لحظه اتفاق میفته و یکی تصمیم گیری های منطقی که احتمالا برمیگرده به انتخاب های مهم تر زندگی ما که نیاز به زمان داره، حالا راجبه این دوتا تو یه سری اطلاعات مناسب آماده کردی که میگی بهمون.

امیر: آره.به نظر منم این تقسیم بندیه خوبیه، این تصمیم گیری سریع و تصمیم گیری منطقی، یعنی تصمیمی گیری هایی که به فکر نیاز دارند. البته یکی دو مدل تقسیم بندی دیگه هم بودش که در مورد اینکه تصمیم گیری هایی که با جمع باید گرفته بشه یا تصمیم گیری هایی که باید واگذار کنی به بقیه. اونارو بهشون بر می گردیم ولی به صورت کلی قرار هستش که این اپیزود رو به دو بخش تصمیم گیری سریع و تصمیم گیری منطقی تقسیم بکنیم. تصمیم گیری سریع بعضی وقتی می تونه خیلی مهم و حیاتی باشه، بعضی وقتا هم بی اهمیت باشه. مثلا یه خاطره ای داشتی تعریف میکردی که ماشین روی یخ سر میخوره یک تصمیم گیری سریعی باید بکنی که الان مثلا ترمز بزنی یا فرمونو کج بکنی یا ترمز نزنی، دنده رو مثلا کم کنی، چیزای شبیه به این یا اینکه یه تصمیم گیری ساده تر بین دو تا تی شرت تو یک فروشگاه موندی که کدومو انتخاب بکنی. یا باز یه مدل تصمیم گیری سریع دیگه هستش که تو فضای کار پیش میاد. یادمه اون دوره ای که کارینا بودیم، خبری منتشر شده بود در مورد اینکه یه سری آهنگ پیشواز غربی روی همراه اول منتشر شده بود، اگه یادت باشه یه چیزایی از جنس اینکه مثلا یه بحران روابط عمومی پیش میاد و تو باید سریع تصمیم بگیری که باید به این جواب بدی، جواب ندی، یا مثلا یه سایتی هک شده رو توییتر ملت دارن انتقاد می کنن، تصمیم گیری از جنس این.

آرمان: دقیقا. من یه خاطره جالبی هم دارم از تصمیم گیری سریع. یه ذره هم ترسناکه که برمیگرده به خفت گیری. یعنی یادمه که چند سال پیش یه بنده خدایی اومده بود ما داشتیم می­رفتیم نصف شب یهو با یه قمه ای اومد گفتش که گوشیتو بده [امیر همزمان: بین دادن و ندادن گوشی بود] گوشی رو بده و اونجا تصمیم بر این بود که خب به عبارتی جون تو حفظ بکنی و گوشی رو بدی. جزو تصمیم‌گیری‌هایی بود که خیلی سریع بود و البته ترسناک هم بود.

امیر: حالا این تصمیم گیری سریع به صورت کلی اگه بخوایم مدل تصمیم‌گیری رو در موردش شرح بدیم، یه تئوری هست که بهش میگیم تئوری انتخاب که میگه که تصمیم گیری های ما بر اساس نیازهامون داره شکل می گیره، نیاز به بقا، عشق، قدرت، آزادی و تفریح. یه دید کلی به آدم میده. حالا جزئیاتشو اینجا نمیخوایم وارد بشیم. یه مرحله میخوایم بریم عقب تر که حالا این نیازها از کجا به وجود میان؟ و چطوری روی تصمیم ما اثر میذاره؟ به صورت کلی توی کتاب «تفکر سریع و کند» مارکوم گلدول اگه اشتباه نکنم [ آرمان همزمان: نه تفکر سریع و کند …] دانیل کانمن بود؟ [آرمان همزمان: آره، دانیل کانمن] که توش تقسیم می کرد ذهن رو در واقع به بخش ناخودآگاه و خودآگاه حالا اسمش رو میذاشت سیستم یک و سیستم دو و بحث کلی سر این بود که هر جایی که تو با تصمیم گیری مواجه میشی، اول سیستم ۱، یعنی اون ناخودآگاه تو یک جواب سریعی برای اون تصمیم گیری داره که این کارو کن یا اون کارو کن. حالا تو بعضی وقتا آگاهی به این مسئله و میای مکث می کنی و تصمیم می گیری، یعنی میفهمی که این تصمیم ناخودآگاه گرفته شده و باید روش وقت بذاری. اون تیکه وقت گذاشتن که میاد تو تصمیم گیریای منطقی. منتها تو همین تیکه تصمیم گیری ناخودآگاه، یه موضوعی خیلی مهمه و اونم اینه که ناخودآگاه ما و اون حالا چیزی که کانمن بهش میگفت سیستم یک، چیزی نیست جز دیتاهای ورودی تو، اطلاعات ورودی تو، [آرمان همزمان: آفرین]، آفرین. و این اطلاعات ورودی خیلی به این برمی‌گرده که تو چه دیتا هایی رو داری به مغزت وارد می کنی و جلوی ورود چه دیتاهایی رو گرفتی؟ حالا تو هر چقدر اطلاعاتی که داره به ذهنت وارد میشه بر اساس واقعیات باشه، بر اساس خوندن آمار باشه، بر اساس فکت های واقعی باشه، به جای اینکه حرف های خاله زنکی گوش کنی یا مثلاً به هر خبری که توی تلگرام…

آرمان:آرمان همزمان: کانالای زرد تلگرام

امیر: کانالای زرد تلگرام، و نکته مهم توش اینه که خیلی وقتها تو لازم نیست باور داشته باشی به اون اطلاعات، ذهن تو هر … در واقع … خیلی دارم تلاشمو می کنم که چیز نگم…

آرمان: آره به عنوان فکر کنم منبع اصلا اشاره … سریع میخواد یه چیزی برداره.

امیر: آره، یعنی بلافاصله تو مهم نیست باور داشته باشی به اون. همین که تو اون خبر رو ببینی، اون اطلاعات رو ببینی، یه جای ذهنت انباشته میشه و ممکنه یک جایی که تو میخوای یک تصمیم گیری ناخودآگاه بکنی، رو ذهنت اثر بذاره. در مورد این تصمیم گیری ناخودآگاه و سریع یک کتابی هم هست به اسم کتاب «بلینک»، توی فصل اول پادکست «بی پلاس» خلافش تعریف شده. اونجا مفصلا راجبش حرف میزنه ولی نکته مهم به صورت کلی در موردش اینه که تو هر چقدر که تلاش کنی تا دیتا های ورودیت رو فیلتر بکنی و چیزهای بهتری تو ناخودآگاهت بریزی، اون زمانی که تصمیم داری، اون زمانی که نیاز داری یک تصمیم سریعی بگیری این دیتاهای خوب تو به کارت میاد و ذهنت با انبوهی از اون دیتا های خوبی که بهش تحویل دادی قبلاً، یک تصمیم سریع ناخودآگاه بهت تحویل میده [آرمان همزمان: دقیقا]. این نکته مهمیه که در موردش هست. حالا لینک این کتاب هایی که معرفی می کنیم، فکر کنم تفکر سریع و کند رو الان گفتیم و [آرمان همزمان: اون بی پلاسه رو] بی پلاس رو، آره اینارو توی «شو نت» حتما میذاریم که اگه کسی خواست بیشتر در موردشون بدونه بره دنبالشون. تو این تصمیم گیری ناخودآگاه و سریع یه چیزی هم که باز خیلی مهمه، موضوعیه که بهش میگن خطاهای شناختی. یک حجم زیادی از خطاها که روی ذهن تو اثر میذارن، به خاطر این هستش…، یعنی تو داری فکر می کنی که داری بهترین تصمیم رو میگیری، ولی بهترین تصمیمی نیست که واسه آیندت خوب باشه. به خاطر شیوه تکاملی که ما داشتیم، که یادمه که تو کتاب [آرمان همزمان: هنر شفاف اندیشیدن]، هنر شفاف اندیشیدن رو یک خلاصه ای هم ازش برا خودت نوشته بودی و نکات مهمش رو هم درآورده بودی.

آرمان: آره، چیزی که من یادم میاد از اون کتاب، خیلی خب نکات جذابی داشت؛ مثلا یکبش خطای «کانفورمیشن بایاس» بود یا همون تعصبی که داری، اطلاعاتی که خوشت میاد تأیید می کنی و دوست داری که اون روال فعلیت حفظ بشه، دوست نداری غیر اون باشه. یه مورد دیگش…

امیر:و این فکر کنم گرفتن تصمیمای جدید و پذیرفتن خطارو خیلی سخت میکنه.

آرمان: آره، چون که تو یک روالی رو طی کردی و یکی دیگش دوست داری یه چیزایی رو بپذیری که بقیه هم دوست دارن، دوستداری تصمیمات فارسیش فکر کنم میشه «همرنگ جماعت بخوای بشی»، چون که اگر تصمیم جمع رو بگیری، بعدا اگه مشکلی پیش بیاد میگی آقا جون من… همه اینو میگفتن. ما توی مدیریت هم اصلاً یه موضوعی داشتیم که خیلی داغ بود. این که آقا اون‌هایی که ریسک می کنند خیلی ارزش دارن تو این قضیه تا اینکه اونایی که دنبال می‌کنند یک موضوع خیلی عامه‌پسندی رو. چون این یه جسارتی می خواد ولی اون مورد نه، تو میتونی قایم بشی پشت بقیه. و یه خطای خیلی مشهوری هم داریم فکر کنم همه شنیدن یه جایی خطای «هاله». این که … [ امیر همزمان:Halo effect ]، اینکه تو وقتی یک پوئن مثبت می بینی، یک چیز جذاب تو فرد میبینی، تو اون تصمیم میبینی، دوست داری بگی خب همش همینه دیگه. مثلاً تو با یک آدمی مصاحبه می کنی، خیلی آدم خوش پوشیه، دقیقا اون تیپ و استایلی رو که تو دوست داری رو زده، میگی خب این احتمالاً دولوپر (Developer) خوبی هست دیگه. حالا دولوپر فکر کنم یکم نقض میشه، دولوپر هر چقدر… تصور اینه که ژولیده باشه و کم خوابیده باشه و…

امیر:آره تاثیر می‌ذاره روش، برعکسه اینجا.

آرمان:دقیقا

امیر:خب.

آرمان:و اینا دو سه تا خطایی که ما خیلی باهاش مواجهیم، این کتاب هنر شفاف اندیشیدن هم اگر که لینکشو می‌ذاریم که احتمالا بعضی ها خوندن، و خیلیا هم اسمشو شنیدن. می‌تونن ببینن و … . کما اینکه ما بعدا … [امیر همزمان: خیلیا فکرکنم به خاطر اینکه عادل فردوسی‌پور ترجمش کرده… ] آره، آره. حالا ما بعدا توی قسمت های بعدی راجع به این موضوع اصلا یک فصل داریم.

امیر: آره مفصل داریم تو لیستمون که در مورد این خطر شناختی حرف بزنیم. اینام چند تا دسته بندی اساسی دارن که ما با دسته بندی باید بریم سراغشون.

موزیک…

امیر:یه چیز دیگه هم که آرمان من بهش خیلی برخوردم تو این تصمیم گیری احساسی. فکر کنم البته از آموزه‌های دینی هم هستش بعضی جاها. اینکه کلاً توی خشم و شادی خیلی زیاد و هیجان و اینها، تصمیم گیری مهم نگیرید، وقتی میخوای یه تصمیم سریعی رو بگیرید.

آرمان:درسته.

امیر:آره، برای این که احتمالاً فازت خیلی تاثیر میذاره رو ماجرا. و ممکنه یه قصه ای که خوب هست، یه تصمیمی خوب هست رو بد ببینی به خاطر این که روز بدی داشتی و کلاً خیلی مهمه که تصمیم های مهمو توی این تصمیم های احساسی نیاریم. حالا تصمیم گیری احساسی که تکلیفش مشخصه، به جز این که تو از قبل شروع کنی یک دوره طولانی حواست باشه دیتاهای خوب توی مغزت داشته باشی و [آرمان همزمان: اطلاعات] اطلاعات خوب داشته باشی و گرفتار خطاهای شناختی نشی و اینا، خیلی فعالانه نمی‌تونی عمل کنی. یک لحظه تصمیم میاد و تصمیم میگیری. عمده اون تصمیمایی که ما در طول روز باهاش درگیریم، احتمالا تصمیم های منطقی اند که اسمشو میذاریم تصمیم گیری، چون اونا رو اسمشو خیلی نمیذاریم تصمیم گیری، تصمیم احساسی. این‌که میشینیم، فکر می‌کنیم، میگیم بین این گزینه‌ها موندم، با دوستان مشورت می‌کنیم، خیلی هم زیاده دیگه، از اینکه تو تصمیم بگیری که از شرکتی که استخدامی بیای بیرون و استارت آپ خودتو راه بندازی، نمیدونم، تصمیم این که مهاجرت بکنی به یک کشور دیگه، یا اینکه کارمندی که تو شرکت داری رو بخوای تعدیلش کنی، باهاش خداحافظی کنی که خیلی سخت تر از اینه که بخوای کارمند جدید رو استخدام کنی [آرمان هم‌زمان: بنظرم سخت ترین بخشی که گفتی همینه ها]، رفتم دیگه آخر ماجرا که کاملاً بسطش بدم موضوع رو. این تصمیم گیری منطقی به نظرم اصل چیزین که قراره راجبشون صحبت کنیم. درسته؟

آرمان: کاملا همینه، یعنی اصل کار و سختی این موضوع تصمیم گیری های منطقیه. من قبل این‌که پادکستو شروع بکنیم، یه سری چیزا خب نوشته بودیم با هم دیگه نوت کرده بودیم. به دوتا متد جالب برخوردم، یکیش مربوط به دهه ۱۹۸ب، یعنی هشتاد تا حالا حدفاصل تا نود، روانشناسی به اسم «لیون من»، یه متدی تعریف کرده بود به اسم «گوفو» ، یعنی مخفف کلماتو گذاشته بود، اول کلمه goal یا هدف، بعد O options یعنی گزینه هایی که داری، facts واقعیت ها، effects تاثیرایی که میذاره و review بررسی و جمع بندی که با ترکیب این ها و استپ… قدم به قدم پیش رفتن با این متد، تو میتونی یک تصمیم منطقی‌ای بگیری راجبه موضوع. یعنی این‌که اگه بخوام یک مثال بزنم، حالا ما خودمون یک بازتعریفی کردیم که بعد تعریف من، تو میگی چجوریه متدهایی که خودمون کشف کردیم برای این قضیه. ولی مثال سادش این میشه که [ امیر همزمان: کشف کردیم البته یکم اغراقه!]. آره، کشف دیگه…

امیر:بیا با هم روراست باشیم.

آرمان:آره، آره. یه تغییرات دادیم، یه جزئیاتی انجام دادیم توش. مثالش این میشه که خوب شما اول هدف رو مشخص می کنی که هدفه بر اساس ارزش ها و او ابجکت هایی که دارید، اون چیزهای مهمی که برای شما هست، بعد می بینید چه گزینه هایی دارید روی میز، بر اساس اون هدف های اصلیتون، یه سری واقعیات را پیدا می کنید حالا با پرس و جو، چه جست و جو و این صحبت ها و تاثیر این ها رو می بینید که چه جوریه روی زندگیتون. بعد این‌که تاثیرو بر اساس اون پرس و جو کردن و فکت… واقعیت های موجود پیدا کردید، شروع می‌کنید به اجرا کردن حالا چه تو بعد مثبت چه منفی، حالا فارغ از اون نتیجه ای که داره، در نهایت بعد از اجرا بررسی می کنی که چه اتفاقی افتاده. یه متد مشابهی هم که این موضوع داره حالا، حالا شبیه به همون قبلیه، همون که گفتم شبیه آقای لیون‌منه، مدلش.

امیر:شیر مرد بوده اسمش یعنی.

آرمان:دقیقا شیرمرد بوده [خنده همزمان امیر]، «کریستینا گو»ئه اسمش که متدش اسمش «دیساید»، یعنی اوله همین کلماتو دوباره همینجوری سرچ کرده سرچ کرده، می تونید سرچ کنید «decide model of decision making» که دقیقا شبیه به این را پیاده کرده و قابل توجهه. حالا متدی که خودمون کشف کردیم رو میخوای بگو ببینیم چه جوریه؟

امیر: حالا شعار «پادکستم آنچه باید کشف کنیم» بوده حقیقتا که اینا دقیقا هم راستان [آرمان همزمان: آره]. ببین من اومدم اون در واقع تیپس ها و تجربیاتی که خودمون توی تصمیم گیری داشتیم و لیست کرده بودیم رو، تقسیم کردم به پنج بخش، تعریف مسئله، جمع‌آوری گزینه‌ها، گزینه های روی میز، بررسی گزینه ها و در نهایت تصمیم گیری بین اون گزینه ها و اینکه بعد از تصمیم گیری باید چه کار کنیم که یکم شاکله داشته باشه اون تجربیات و صحبیت هایی که میخوایم بکنیم و اگرم کسی تجربه ای رو به اینها اضافه بکنه ما خیلی خوشحال میشیم که در متن اپیزود که می‌خوایم روی سایت بذاریم بعدا اضافش بکنیم. یه نکته ریزی رو فقط من بگم قبل از این که بریم توی این بخش ها. اینکه همه این بخش هایی که می خوام راجبشون صحبت بکنیم، بررسی گزینه ها، یا اینکه بینیم این مسئله دقیقا چیه، نیاز به یک موضوع پایه‌ای دارن و اونم اینه که اگر یک تصمیمی خیلی مهمه، یک وقتی رو بذاریم فقط در مورد این تصمیم گیریه فکر بکنیم، بین کارهای روزمره، نمیدونم موقع رانندگی، وقتی داریم یه کاری رو انجام میدیم، یه طراحی می کنیم یا یه کار روزمره ای رو انجام میدیم، بین این کارها وقت نذاریم. یکیش به خاطر اینکه کاملا متمرکز باشیم رو اون تصمیمه و نکته دومش اینکه حس حال اون لحظمون و اون کاری که داریم می کنیم، اثر نذارند رویو تفکرمون در مورد اون تصمیم گیری مهم. خب، بریم سراغه بحث تعریف مسئله.

آرمان:توی این فرمت و الگوی ما تصمیم گیری با تعریف مسئله شروع میشه. اینکه ما باید واقع‌بینانه باید ببینیم که با چه موضوعی طرفیم؟ ببینیم اون چیزی که ما می‌خوایم راجبش تصمیم بگیریم چه ابعادی داره؟ چه تاثیری رو زندگی ما داره؟ و چقدر اطلاعات راجبش داریم؟ همون چیزهایی که راجبش تا الان صحبت کردیم و اگر که چیزی کم راجبش میدونستیم و لازم داشتیم، پرس و جو بکنیم و اطلاعات رو کامل بکنیم. یه مثال بامزش این میشه که شما وقتی دکتر میرید، مثلا فکر کن برای یک عمل جراحی خاصی میخوای بری دکتر و بگی که چطوره این عمل جزئیاتش؟ دکتر اگه بگه که ۸۰ درصد اون کسایی که این عمل رو می کنند زنده بیرون میان و بهبود پیدا می کنن، شما میگی باشه [امیر همزمان: خوشحال میشی] منم آره، منم انجام میدم‌ و خوشحال میام بیرون. ولی اگه همون دکتر ادبیاتش رو عوض کنه، کلمات رو عوض کنه، بگه ۲۰ درصد آدم ها توی این پروسه از بین میرن، شما با ترس و احتمالاً اضطراب میای بیرون و میگی نه من این عملو نمی کنم و نمی‌خوام این اتفاق بیفته. برا همین… برای همین میگیم تعریف مهمه. اینکه ببینید دقیقاً چطور بیان شده اون موضوع و شما چطوری باهاش می خواید مواجه بشید و چه گزینه هایی دارید؟ این مورد اول بود؛ تعریف مسئله. میرسیم مورد دوم که جمع آوری گزینه هاست. میخوای توضیح بده یه… راجبه این موضوع ببینیم چجوریه.

امیر:آره این به نظرم موضوع مهمیه به این دلیل که ما خیلی وقت ها پس و پیش میپریم موقع تصمیم یعنی همرمان که داریم فکر میکنیم یه گزینه ای رو بررسی کنیم، ذهنمون دوباره میره توی تعریف مسئله، دوباره می بینیم که نه! دیگه چه راه هایی میتونه باشه. به نظرم قدم بندی موضوع مهمیه و این جمع آوری گزینه ها خودش یکی از مهم ترین قدم هاست. دو سه تا راه داره این جمع بندی همه گزینه های موجود یه سریاشو که به صورت پیش فرض تو ذهنت هست و درباره یه مسئله ای می دونی که این راه ها هستش. یه چیزی که خیلی کمک می کنه به این ماجرا اینه که دانشت رو درباره اون موضوع افزایش بدی. شاید یک گزینه های دیگه‌ای رو پیش روت بذاره حالا چه درباره تصمیم کاریه؛ مثلا می خوای ببینی که تو این مدل کد نویسی از این فانکشن استفاده کنم یا از این فانکشن استفاده کنم [آرمان همزمان: عملکرد]، یا آره عملکرد، نه دیگه فانکشن میگن برنامه نویسی رو واقعا، یا اینکه مثلا در مورد همین بیماری که گفتی، تو این که دانشت زیاد باشد در مورده مثلا البته کار پزشکه که به تو پیشنهاد بده ولی به هر حال بدونی که هر کدام از این راههایی که پیش روی من هست چجورین؟ آیا راه دیگه ای هست یا نه؟ دانش خودت بیشتر بشه در موردش، این بخش افزایش دانش در مورد موضوع یکی از در واقع راه های جمع آوری گزینه هاست. یکی از راههاش که به ذهنمون می رسه، احتمالا اینه که با بقیه در موردش مشورت بکنیم، شاید اونا یه ایده ای داشته باشند. کمک بکنند که یک راهکار جدیدی پیش روت بذارن و یه موضوع دیگه‌ای هم که مهم اینه که ما خیلی وقتا وقتی میشینی فکر می‌کنیم که دیگه چه راه هایی هست؟، چه کار میشه کرد؟ خیلی که متمرکز میشیم روی یک موضوع، شاید دیگه ایده دیگه‌ای به ذهنت نرسه چون میری توی اون در واقع حالا بخش خودآگاهت، در مورد اون دایره ی اطلاعاتی که به صورت خودآگاه بهشون دسترسی داری و یک سری چیزها که ممکنه یک زمانی شنیده باشی، یک ایده ای که ممکنه تو ذهنت باشه ولی بهش دسترسی نداشته باشی تو ذهنت نمیاد. فکر کنم خودتم بهش رسیدی، مثلا بعضی وقتا نشستی داری کار می کنی، بیشتر برای راهکار جدید پیدا کردن حالا از این موضوع استفاده می‌کنی تصمیم می‌گیری. مثلا خیلی وقتها نشستی داری فکر می کنی که من یک رستوران دارم چطوری مشتری های رستورانمو زیاد کنم. هی میشینی بهش فکر میکنی، چیرایی که تو ذهنت هست رو بالا پایین میکنی ولی ایده ای به ذهنت نمیرسه. بعد نشستی تو خیابون داری راهتو…نمیشه بشینی تو خیابون راه بری، تو خیابون داری راه میری یه دفعه یه ایده‌ای به ذهنت میرسه، یا مثلاً داری یه موزیکی گوش می کنی، یه ایده‌ای به ذهنت میرسه. تصمیم گیری هم جمع آوری گزینه هاش به نظرم این توش موضوع مهمیه که یه موقع هایی بیای بیرون از اون تصمیم گیریه، از اون چیزی که داری فکر می کنی که راهکار به ذهنت برسه و شاید یک ایده دیگه ای راهکار دیگه‌ای به ذهنت برسه که بتونی ازش استفاده بکنی. توی کتاب تمرکزم اگر اشتباه نکنم، یه موضوع مهم توش همین بود که تو یک راه در واقع تمرکز کردن اینه که تمرکز نکنی راجع به اون ماجرا و بذاری که ذهنت آزادانه بچرخه و یک راهکارهای جدیدی تولید بکنه. موضوع بعدی، بعد از اینکه گزینه ها جمع شد، حالا باید بریم سراغ این که گزینه های موجود رو بررسی کنیم ببینیم که کدومشون از همه بهتره که این فکر می کنم که دنیاییه واسه خودش این بررسی گزینه ها.

آرمان:بریم ببینیم.

آرمان:موقع بررسی گزینه ها ما یه سری فاکتور کلیدی داریم که با اجرای اونا و به کاربردنشون باعث میشه که تصمیمون خیلی بهتر بشه و تصمیم بهتری بگیریم. یکیش لیست کردنه یعنی ما خواسته هامونو خیلی مهمه که لیست بکنیم. بدونیم که دقیقا چی میخوایم. یه ذره قبل تر من یه اشاره کوتاهی کردم. اون متد استاد شیر بزرگ لیون‌من [خنده آرمان و همزمان می گوید: لیون‌من، آره] آره، تقریبا همچین چیزی رو می‌گفت که خواسته ها را لیست بکنین که خیلی موضوع مهمیه توی مرحله اول و بعد از بالا نگاه کردن به ماجرائه. بدونیم که عوامل موثر هر کدوم چقدره، این فاکتورا هر کدوم چقدر وزن داره؟ شاید یه چیزی که ما خیلی ذهنمونو مشغول کرده بهش فکر می کنیم، چیز مهمی نباشه، کافیه حالا با مشورت این بدست بیاد، یا با مطالعه با جست و جو یا هر چیز دیگه‌ای. بفهمیم که چی چقدر وزن داره و چقدر مهمه؟ حالا بر اساس اون مدل زندگی ما و سبک زندگی ما و چیزهای دیگه و چیزهایی که برامون مهمه.

امیر: این لیست کردن خواسته ها رو که گفتی من یاده هفت هشت ماه پیشی افتاده بودم که رفته بودیم با هم سمت جاده چالوس. بحث من این بود که کلاً بین یه تصویری و ….

آرمان:البته اینم من بگم که فضا جوجه‌کباب و اینا نیست، جاده چالوس یه موقع اونا که گوش می‌کنن، یه ، میخواستیم تو همین …

امیر: آره آخره شبی رفتیم و فکر کنم چیزم بود، اصلا جاده رو بسته بودن [آرمان همزمان: آره] برگشتیم [آرمان همزمان: برگشتیم]، ترافیک بود و برگشتیم.

آرمان:خیلی جوجه کباب و گوجه و اینا نبود. خیلی اون فضا نبود اصلا.

امیر:آره. بعد من بین یه تصمیمی مونده بودم کلاً شرکت داشت بزرگ میشد، من روتین زندگیم از اینکه سه و چهار شب می خوابیدم و ۱۲ ظهر پا می‌شدم تبدیل شده بود به این که هر روز باید هفت هشت صبح شرکت می بودم و بعد دقیقا همین موضوع را مطرح کردم که کلا موندم که این تصمیمو بگیرم که شرکت بزرگ بشه، تیم داشته باشیم و این قصه ها یا اینکه اون مدل زندگی فریلنسری خودم که حالا پروژه‌های خودمو داشته باشم و از پروژه‌های خودم تکی پول در بیارم ادامه بدم؟. یه نکته مهمی رو بهم گفتی. اونجا گفتی تو آقا تو اولین کار باید اصلا بببنی چی میخوای از زندگیت، قبل از اینکه بخوای این گزینه‌هاتو بررسی کنی، خوب و بدشون رو. باید ببینی تهش چی میخوای از زندگی؟ میخوای بری واسه خودت کمپ بزنی و مثلا سفر بری و اینا، اصلاً طبیعتاً نباید فکر کنی به این که شرکت باشه و تیم باشه و این قصه ها. اگه نه مثلا میخوای یاد بگیری که با تیم کار بکنی یا اصلا لول حالا کسب درآمدت فرق کنه با اینکه تکی بخوای کار بکنی، بعد اون قصه زندگی چی تو بی‌خیال بشی. یعنی اصلاً خود این لیست کردن خواسته ها، وقتی با خودت صادق باشی، راه رو میذاره پیش روت. دیگه اصلا نیازی به بررسی گزینه ها نداری. این نکته رو که گفتی یادم افتاد ماجرا.

آرمان:آره یادمه دقیقاً. توی بررسی گزینه ها یه مورد دیگه ای که خیلی مهمه، اون نقطه امن و آرامش ماست که ما توش گرفتار نشیم. یک مثال ساده ای که وجود داره اینه که ما یک جایی مشغول به کاریم، کارمندیم تو یه شرکتی و داریم یه حقوق ثابتی می گیریم، پاداش و مزایا و هر چیز دیگه ای و این که بخوایم سراغ یک کسب و کاری بریم، یک سال ممکنه، دو سال ممکنه که درآمدی نداشته باشیم، هیچ چیزی معلوم نیست و اون آب باریکه یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو بذارید قطع بشه، از اون نقطه امنتون دارید خارج می‌شید دیگه [امیر همزمان: comfort zone بهش میگن]، آره انگلیسیش این میشه. خیلی مهمه که حواسمون باشه که تو این تله نیفتیم. اگر واقعاً کاری را دوست داریم، بهش علاقه مندیم، با جرئت کامل بریم انجامش بدیم ولو اینکه اینم خودش یه سری پیش‌نیاز داره، یعنی یه مقدماتی داره، اگر میگن شما میخواید یک مثلاً استارت آپی راه بیندازید، یک پولی ذخیره بکنید و صحبت های این طوری.

امیر:حداقل ابعاد اون ریسکه رو بدونی.

آرمان:دقیقا.

امیر:یعنی اگه می‌خوای سمتش بری بدونی که ریسکش چقدره [آرمان همزمان: با چی طرفی] یا اگر میگن عواقب بدی داره، شاید واقعا عواقب بدش اونقدر نباشه. همین قصه comfort zone که میگیم ممکنه حالا خارج از اون دایره امنت خیلی اتفاق بدی هم نیفته. حالا نمیمیری ازش خارج میشی فوقش یه تجربه‌ای می کنی و برمیگردی. حالا توی همین قصه‌ای که میگی یه تجربه ای می کنی و برمیگردی یه نکته دیگه که من به ذهنم مهم میرسه، تو همین مثالی هم که زدی در مورد خارج شدن از شرکت بحث اینه که تو تصمیمات رو و اون گزینه هایی رو که برای تصمیم لیست می کنی و پیش روته رو اکثرا با یه سری تخمین لیست می کنی. اون تخمین‌ها غالباً ایده آل گرایانه است و حواست نیست که بهترین حالتش رو داری تصور می کنی، یعنی اینکه من از شرکت خارج میشم، میرم این ساندویچی فلافلی رو میزنم و باهاش پولدار میشم، مثلاً باهاش یه استارت آپ رو میزنمو باهاش پولدار میشم و این اتفاقا میفته. توی این ممکنه تو چندتا خط داشته باشی، توی این در واقع تخمینت. یکی اینکه زمان رو اشتباه تخمین زده باشی بگی من میرم تو این کاره، الان به اندازه سه ماه برای خونوادم پول دارم، میرم تو این، این کد رو میزنم، این لانچ میشه، پول در میارم ازش. حالا تو این لانچ میشه ممکن اون برنامه نویسه تاخیر داشته باشه، ممکنه به یک منع قانونی بخوری، ممکنه یه سری اتفاقات بیفته. از اون ور ممکنه در مورد ابعاد مالیش تخمینت درست نباشه. فکر کرده باشی که ازش ماهی ۵۰ میلیون در میاد، ازش ماهی پنج در بیاد . در نتیجه این خیلی مهمه که حواسمون باشه که وقتی داریم گزینه ها را لیست می کنیم، تخمینمون در مورد گزینه ها ممکنه که اشتباه باشه و حالا باز هرچقدر دانشمون بیشتر بشه در مورد اون ماجرا، احتمالا تخمینامونم دقیق تر میشه در موردشون.

آرمان:درسته کاملا ولی علی قبول داری یه چیز صد در صد خوبی وجود نداره، ما نمی تونیم بگیم که خب این تصمیمی که گرفتم عالیه و دیگه اتفاق بدی نمیفته، هیچ ریسکی نداره، هیچ… هیچوقت فکر کنم تو رویا این اتفاق بیفته. ما وقتی تصمیم میگیریم، یه سری چیز دیگه رو قربانی میکنیم. یه سری گزینه دیگه رو قربانی می کنیم. ولی خیلی طبیعیه. ولی دربا کنار هم قرار دادن این دو تا، یعنی مزیت ها، مزیت های یک تصمیم و معایبش می تونیم یه ذره واقع بینانه بهش نگاه بکنیم. بگیم که آقا این تصمیمی که، آقا یا خانم، این تصمیمی که گرفتی [امیر همزمان: توییتر درون] آره، اینکه اتوکارکت کرد خودش. این تصمیمی که گرفتیم مثلا سه تا تصمیم داریم، ببینیم هر کدوم چقدر مزیت داره و معایب داره؟ کار ساده­ایه که همیشه می­کنیم، دو دوتا چهارتا به زبان سادش، ببینیم که کدومش منطقی تره و بر اساس اون تصمیمو بگیریم و گزینه ها رو بررسی بکنیم. یه نکته مهم دیگه ای که این وسط وجود داره، خطاهایی که تو این قضیه وجود داره رخ میده، یکیش خطای آخرین تصمیمه، ما وقتی در لحظه به یک موضوعی فکر میکنیم به یک تصمیمی، تصمیم کناری کمرنگ میشه چون اون لحظه تمرکز کردی رو اون تصمیمه و مزیت های اون، ممکنه که بقیه تصمیما رو نبینیم، ممکنه که کمرنگ تر ببینیم. واسه همین دقت بکنیم. به همه فرصت برابر بدیم به نوعی. همه رو تو یک فضای منصفانه ای بررسی بکنیم و نکته بعدی که ربط داره به این موضوع اینه که همزمان نمیشه روی دو تا موضوع همزمان فکر کرد.

امیر: آره، من اینو خودم خیلی تجربه کردم، می­فهمم کاملا چی میگی. یعنی وقتی داری به یه تصمیمی فکر میکنی اون یکی تصمیمه تو ذهنت کمرنگ میشه بعد نمی تونی همزمان معایب اون تو ذهنت بیاد، مزایاش تو ذهنت بیاد. در نتیجه خیلی لازمه که این تصمیم ها رو، تصمیم هایی رو که پیش رویه، گزینه هایی که پیش روت هست رو روی کاغذ، روی تخته وایت برد روی گوگل شیت یا هچیزی که داری … [آرمان همزمان: بنویسی] آره، جلوت کنار هم بنویسی و به مزایا و معایب هر کدوم و خیلی وقتا بیشتر از مزایا و معایب یعنی ممکنه که اینا اصلا دیتا ازشون باشه، مثلا ممکنه که یه سری عدد رقم باشه جمع بزنی و خروجی هرکدومو ببینی. این خیلی کمک میکنه که این گزینه ها روکنار هم داشته باشی و بتونی کنار هم بررسیشون بکنی که هم گرفتار این خطای آخرین دیتا نشی فکر کنی آخری از همه بهتره. من این قضیه رو خیلی باهش درگیر بودم، مثلا یه سری فیچر واسه اپ به ذهنت میرسه تو یه هفته. اون فیچر آخریه که دیروز به ذهنت رسیده همیشه از همشون بهتره [آرمان همزمان: جذاب تره] در صورتی که سه روز قبل به اون فیچری که سه روز پیش به ذهنت رسیده بود به عنوان بهترین نگاه میکردی. این قصه رم کاملا میفهمم. بحث رو اینجا ببندیم تقریبا و بریم سراغ یکی از مهمترین در واقع این بخشای بررسی گزینه ها که مشورت با بقیست که خودش چند بخش داره و می تونیم راجبش بیشتر صحبت کنیم.

امیر: توی استفاده از نظرات بقیه برای تصمیم گیری و مشورت کردن با بقیه یه نکته خیلی مهم اینه که اطرافتو پر بکنی از آدمای درست. آدمایی که تو تیمت هستن، تو تصمیم گیریت درگیرن، آدمایی باشن که همه این چیزهایی رو که تا الان گفتیم رو ترجیحا داشته باشن؛ یعنی ذهنشون پر باشه از دانش درست برای تصمیم گیری های سریع، خیلی خطاهای شناختی نداشته باشن، درست بتونن فکر بکنن. این یه نکته خیلی مهم یه چیز جالب بگم در مورد اهمیت این استفاده از نظرات بقیه. یه، اگه درست خاطرم باشه یه تحقیق خیلی قدیمیه، مال همون اوایل قرن پیش فکر میکنم یادم نیست کجا خونده بودم. در واقع پژوهش بامزه ایه. یه گاو، نمی دونم گاو نری رو گاو ماده ای رو میذارن جلوی یک جمعیت زیادی، مثلا یکی دو هزار نفر، ماجرا درسته اما عددش دقیق یادم نمیاد و از اینا میخوان وزن این گاوه رو بنویسن. بعد هر کدومشون یه پیشبینی می کنند، پیشبینی که نه، هر کدوم یه حدسی میزنن در مورد وزن گاو، یکی میگه مثلا، گاو چند کیلویه؟ [آرمان همزمان: فکر کنم از صد کیلویی شروع میشه]، آره، مثلا یکی میگه آقا این صد کیلویه، یکی میگه ،نه صد خیلیه فکر کنم [آرمان همزمان: گوساله فکر کنم]، آره مثلا یکی میگه صد کیلویه، یکی میگه دویست کیلویه [آرمان همزمان: نه هست] ولی جمعیت زییادین. حالا اتفاق اول اختلافیه که [آرمان همزمان: رندم ترین سوال ممکنه اصلا، فکر نمی کردم. هر سوالی فکر می کردم بپرسه به جز اینکه وزن گاو چقدره]… بررسی و تحلیل وزن گاو. قصهه دقیقا همین مشکل ماست، همه این جماعت میان وزن این گاوو یادداشت میکنن، بعد در نهایت میان تخمین همه رو، این حدس همه رو باهم جمع میزنن میانگین میگیرن، به جزحالا یک دوتا در واقع انحراف معیار که توش وجود داشته و یه سری عدد پرت که مثلا گفتن یه کیلویه گاوه. عدد پرت رو حذف می کنند. ازون عددهای واقعی یک میانگین میگیرند. وزن گاوه یک کیلو فرق داشته با اون وزنی که همه آدما باهم هستن و این بحث اینه که خرد جمعی وقتی تو نظرات یک انبوهی از آدم های متفاوت رو که حالا متنوعن، با دیدگاه های مختلفن، باهم جمع بزنی و از همشون استفاده بکنی، چقدر میتونه احتمالا به اون تخمین درست، به اون نظر درست نهایی، به اون واقعیت نزدیک باشه . ولی حالا خود این نظر پرسیدنه باز در واقع نکته های خودش رو داره، اینکه در واقع چجوری ماجرا رو با بقیه مطرح بکنی؟ همین که بتونی مسئله رو درست طرحش بکنی. حالا تو این زمینه اگه بخوایم برگردیم به فضای کاری خودمون و فضای استارت آپی و ایده و این ها، این کتاب «تست مامان» یه در واقع دید خوبی به آدم میده تو طرح مسئله. دید کلی کتاب اینه که شما نباید بری به کسی به بگی من یک ایده ای، ایده منو دوس داری یانه، از من خرید میکنی یا نه؟ معلومه که اون آدم همیشه به شما میگه بله عزیزم، من برای این که ناراحت نشی ازت خرید میکنم و همیشه ایدتو تایید میکنم. خیلی کلی میگه راه درست اینه که بری پیش اون و ازش در مورد سوابقش بپرسی؟ یگی که آقا شما مثلا تا حالا این کاری که مثلا فکر کن بخواد یه استارت آپ بزنین، لیوان رو مثلا تولید بکنین. شما مثلا در ماه گذشته چقدر لیوان خریدی؟ چند بار مثلا یا لیوانایی که میخری چه شکلیه؟ نه این که یگی من لیوانو اینجوری تولید کنم حتما میخری یا نه؟ کلا طرح مسئله با بقیه هم یک مهارتیه که میتونیم فک کنم تو فصل 2 در موردش مفصل تر صحبت کنیم. در مورد مهارت های ارتباط با بقیه، این طرح مسئله با بقیه رو میتونیم احتمالا راجبش صحبت بکنیم.

امیر: آرمان قبل این­که بریم سراغه بستن بررسی گزینه ها و بریم سراغه خود تصمیم گیری و لحظه شیرین و تلخ تصمیم گیری یک موضوعی رو میخواستم باهت مطرح بکنم اونم تصمیمایی که روی بقیه اثر میذاره. حالا شاید بحثمون از اصل ماجرای تصمیم گیری یکم خارج بشه، منتها سوال من کلا اینه، تو فکر میکنی که یه تصمیمی هست توی شرکت، توی کشور، تو هر اسکیلی، تو هر ابعادی که روی بقیه اثر میذاره. تو بنظرت همه آدم هایی که در اون ماجرا درگیرن، مثلا تو یه شرکت میخوای تصمیم بگیری یه فیچرو به اپ اضافه کنی، آقا این فیچر همون قابلیته منظور من [آرمان همزمان: من دیگه خاموش کردم مودولیشنمو]، این یه دونه فارسی محسوب میشه اینقدر که… یکی هم بود میگفت فیوچر، یادته تو تلویزیون؟

آرمان: فیلم فیوچر. زیاده هنوز.

امیر: یه تصمیم میخوای تو شرکت بگیری، مثلا میخوای بگی شرکتو ببندی، تو یه همچین حالتی به نظرت همه آدم هایی که درگیرن تو ماجرا باید نظرشون رو بگن یا نه؟ در مورد در مورد موقعی صحبت نمی کنم که تو نظرتو گرفتی. مثلا یه موقع هست که تو میخوای شرکتو ببندی بری خارج [آرمان همزمان: تصمیمو گرفتی] آره تصمیمو گرفتی و ماجرا طرحش موضوعیت نداره ولی یه موقعی هستش که نه شرایط شرکت خوب نیست آدما ممکنه چند ماه نتونن حقوق بگیرن [آرمان همزمان: دو به شکی] ولی ادامه بدیم شرکتو یه روزی خوب بشه یا اینکه نه بگی که همین الان ببندیم شرکتو. بنظرت همه باید نظرشونو بگن یا اون کسی که مدیره باید تصمیم بگیره؟

آرمان: تجربه من چیزی که ثابت کرده اینه که توی خیلی از موارد نه واقعیتش نباید نظر همه رو گرفت. درسته حالا خیلی جاها تز دموکراسی رو میدن، مشارکت عمومی، همه باید نظر بدن؛ بله تو یه سری موضوعات این موضوع صدق میکنه اما نکته اینجاست که ما با چه زیرساختی داریم راجبه این موضوع صحبت می کنیم؟ اگر که بله همه در یک آگاهی یکسانی باشن از یه سری موضوعات، یک جهان بینی یکسانی باشد، میتونیم نظر همه رو بگیریم و خب اون جامعه فعلی دیگه متفاوت میشه، اصلا با یه چیز دیگه ای مواجهیم. توی شرایط واقعی، بر اساس واقعیات فعلی نه بر اساس رویا و اینا، بعضیا دیدم یه چیزی میگن رویایی واقعا، آقا اجرا نمیشه کرد. اینا قشنگه توی رسانه ها صحبت های قشنگی ممکنه بشه ولی در واقعیت اجرا نمیشه. توی بحث مدیریت این حالا باید اینا رو تقسیم بندی کرد. اگر یه چیز تیمیه مثلا شما یه تیم فوتبالی داری میخوای تصمیم بگیری که این چه لباسی رو بپوشی، با هم دیگه یه مشورتی میکنیید به نظرم این جا باید نظر همه رو پرسید، یه دیدگاهی گرفت و یک نفر اینا خودش تکنیک و تاکتیک داره که چجوری [امیر همزمان: رای بگیریم، تصمیم نهایی با کیه]، آره، چون اینا خودش هر کدوم دچار مشکل میکنه آدمو. تکلیفش مشخصه حالا باید نظر همه رو بگیری. اما اینکه بخوای یک شرکت صد نفره رو تعطیل بکنی این که از یک و یک آدما بپرسی که آقا تعطیل بکنیم، مثلا از نگهبان دم در گرفته تا کارشناس تا کارشناس ارشد از همه بپرسی، این قدر دیدگاه ها متفاوته، یکی چون قسطش عقب افتاده میگه نه آقا تو رو خدا تعطیل نکنید ما فعلا کار داریم. اون یکی میخواد مهاجرت کنه میگه آقا تعطیل کن، من مهم نیس برا م تعطیل کن بریم. برا همین یک کار بیهوده ای میشه به نظر من. یه لایه ای باید تشکیل بشه آدمای ذی نفع اصلی ترجیحا با تفکرای متفاوت ولی متدهای تصمیم گیری صحیح، متدهای مدیریت درست که بتونه یک نفر باشه که به اصطلاح رهبر این موضوع بشه. بتونه جمع بندی بکنه. چون این خودش یک هنره. صرف این که تو اطلاعات بگیری که کاری پیش نمیره. باید این دیتارو درست آنالیز بکنی که این خودش یه فصل دیگه ای میتونه باشه اصلا موضوع گسترده ایه. ولی به نظر من بر اساس شرایط، میخوام جواب سوالتو بدم، بر اساس شرایط [امیر همزمان: پس تا الان داشتی چیکار می کردی]، یعنی این که داشتم میگفتم دقیقا اون چیزی که تو پرسیدی، چون احساس کردم یه ذره [امیر همزمان: آره] داریم وارد فضای دیگه ای میشیم. راجبه این کیسی که تو مطرح کردی بر اساس شرایط، اون حال و هوا و آدم هایی که درگیرن متغیره.

امیر: ولی فکر کنم پویای میرحسینی عزیز مدیر عامل یا ناخدای اجرایی ابر آرمان، ناخدای اجرایی توی گیومه بود، خیلی باهات موافق نباشه. یه مصاحبه ای بود، توی پادکست ده صبح داشتم گوش میکردم. مثل که فرهنگ خیلی متفاوته اونجا، من واقعا دوست دارم بدونم از نزدیک چجوریه و چه اتفاقی میفته ولی مثل که فضا خیلی بر مبنای دموکراسی و رای گیریه. من کلا یه، گفتی دموکراسی تو حرفت، منطق دموکراسی رو من باهش یه مشکلی دارم. حالا از بحث خارج میشیم [آرمان همزمان: الان دیدگاه های سیاسی و اینا رو هم باید بگیم دیگه]، نه ولی منطق این که اصلا شما فرضا کن تو همین قصه برگزیت یا اصلا انتخاب شدن ترامپ، اون آدمی که سیاست رو بلده میاد در واقع از دموکراسی، دموکراسی در ذات خودش حالا اون بخشش که مربوط به رای گیری و پرسین نظر همه مردم میشه خب در ذات چیز زیباییه ولی خب اون کسی که بلده ازین استفاده بکنه میاد بین مردم سیب زمینی توزیع میکنه بعد مردمم بهش رای میدن و فکر میکنن که این به نفع آیندشونه. در صورتیکه اون شخصی که داره این کار رو میکنه لزوما، یا حتی یه چیز واقعی میگه، مثلا میگه ، مثال ایرانیش، میگه که من به همه مردم میام نفری صد هزار تومن یارانه میدم فرضا، خب مردم هم میرن بهش رای میدن. اون طرف هم میاد صد هزار تومنو میده به همه ولی خب مردم متوجه این نیستن که هر ماه صدهزار تومن پول تولید بشه و بهشون داده بشه در نهایت به ضرر خودشونه [آرمان همزمان: عوام گرایی]. حالا من اینجا واقعا برام سواله که چیکار باید کرد و وقتی همه حق رای دارن و همه باید تصمیم بگیرن لزوما تصمیم درستو نمیگیرن و حالا بگی یک مدیری تصمیم بگیره، اون مدیره کیه، شاید اون مدیره تصمیم اشتباهی بگیره. یه چیز خیلی کوتاهم اینجا بگم. توی کتاب آخر «نسیم طالب» به اسمه «skin in the game» «پوست در بازی»، این به همین موضوع اصلا اشاره میکنه. میگه یکی از راهکارهای این ماجرا که مدیرهایی که تصمیم میگیرن از در واقع حالا از تیم سوالی نمیپرسن یا هر مدیری که به تنهایی داره یک تصمیمو میگیره. راهکارش اینه که خودش در مزیتا و معایب این تصمیم گیری به یک اندازه [آرمان همزمان: آفرین] شریک باشه. یعنی، حالا مدلای مختلف داره، تو دولت، تو حکومت، توی یه شرکت که این چجوری باید اجرا بشه. ولی یکی ازنکات مهمش اینه که اگر مثلا داریم تصمیم میگیریم که ممکنه منجر بشه به این که حقوق کارمندا 25 درصد کم بشه، اولین کس، حقوق خود اون مدیره باید 25 درصد کم بشه. اگر افزاییش بشه، باید باعث افزایش بشه. یکی از راهکارها میگه اون کسی که تصمیم­گیرندست درگیر بشه با اثرات مستقیم در نتایج کارها. این بحثو فک کنم بعدا باید صحبت کنم.

آرمان: آره، فقط یه چیزی رو شفاف کن. جون اون جا که گفتی ابر آرمان ساختارش اینجوری وارد شده، منم تعریفشو شنیدم توی سیستم خودمون و کارشون درسته، خیلی دمشون گرم.

امیر: آره، همینطوره.

آرمان: من منظورم این نبود که سیستم سنتر، مرکزی باشه. یکی با پتک اون بالا [امیر همزمان: چسب هل مثلا] بالا بکوبه. اون که دیگه کمدی شده احساس میکنم. درام کمدیه هیچی. کت بکوبه و یکی بگه باید ببندیم، صبح ببندیم. قطعا یه ساخ.. اصلا این یه ساختاری داره که اینا به صورت دایره وار سیرکل توهمن. هرکسی تاثیرش توی بعدی.

امیر: آره، متدا که مختلفه. اینومیدونم.

آرمان: یعنی اگر که اون زیرساخته درست باشه قطعا یه جوریه که هر تیمی میاد نظرشو اعلام میکنه و برآیند تیم ها باعث میشه تصمیم بگیریم. نمیایم یه شبه صبح بیدار شی بگی من تعطیل میکنم. این سر جاش. من به اینم، به متدهای روزی که برای مدیریت ساختارهای حتی استارت آپی که باهاش آشنایی داریم حتی واقفم. ببینید منظورم توی صحبت قبلی این بود که میزان آگاهی آدم ها و اون چون ساختاره خیلی مهمه [امیر همزمان: میفهمم] وقتی ما ساختارشو نداریم، نمیتونیم … [امیر همزمان: متوجهم نمیشه به صورت مستقیم رای داد و امتیاز داد]، دقیقا.

امیر: خیلی هم عالی. این بحث تحلیلی اجتماعی رو همینجا ببندیم و بریم سراغ خود تصمیم گیری، بعد از تصمیم گیری و پایان­بندیمون.

آرمان: خب رسیدیم به اصل ماجرا، خود تصمیم گیری. توی تصمیم گیری دو تا کار کلیدی و خیلی حساس رو باید انجام داد؛ یکی اینکه حواسمون به زمان باشه، بعضی اوقات پیش میاد که میبینیم ما یک ماهه داریم تصمیم میگیریم و هنوز اتفاقی نیفتاده. نه اگر که این زمان طولانی شه ممکنه یه سری فرصت ها رو از دست بدیم. اصلا حالت تصمیمه عوض شه. [امیر همزمان: اصلا طرح مسئله عوض شه]. دوباره اصلا شرایط عوض شه. برای همین موقع تصمیم گیری خیلی مهمه که حواستون به زمان باشه. خیلی کوتاه، باید کوتاهش بکنیم. تا جای ممکن. راجبه این موضوع یه کوتیو که نه یه جمله قصار باحالی به ذهنم رسید از «تئودور روزولت» رئیس جمهور محبوب چند دهه قبل امریکا که میگه بهترین کار موقع تصمیم گیری اینه که بهترین تصمیمو بگیری، مرحله بعدی اینه که بدترین تصمیمو بگیری، یعنی گزینه های بعدی که ممکنه بدتر باشه، ولی بدترین کار ممکن تو کل این پروسه اینه که تو هیچ تصمیمی نگیری. یعنی به زبان سادش این میشه که آقا تو اگر که حتی اشتباهم تصمیم بگیری خیلی خیلی مهمه و بهتره تا اینکه هیچگاری نکنی. میگه که خب این ممکنه خطرناک باشه، ممکنه پرریسک باشه، من تصمیمو نمیگیرم، به بعدا هی موکولش بکنیم. بنابراین تصمیم نگرفتن، همه این بزرگان کارآفرینی استارت آپی هم معمولا جمله مشترکشون اینه که آقا [امیر همزمان: یه کاری بکن] بدترین کار، کار نکردنه. باید یه کاری بکنیم. و …

امیر: زاکربرگ هم یه جمله داره میگه، بیشترین ریسک ممکن اینه که هیچ ریسکی نکنی. البته حالا باید برگردیم به ریسک ولی … .

آرمان: آره، آره. همه با همین مضمون یه چیزایی دارن و گفتن. و نکته آخر تو این موضوع اینه که تصمیمو باید بنویسی. چرا؟ چون که اگر چند ماه بعد، چند سال بعد اون تصمیمو رو اجرا کردیم و به یه نتایجی رسید، خودمونو بابت این که به نتیجه ای نرسید و شکست خورد سرزنش نکنیم و اگر خیلی چیز بزرگ و خفنی شد، الکی تردیدی نکنیم. ما یه سری اطلاعات و واقعیات رو که همون لحظه تصمیم گرفتیمو مینویسیم [امیر همزمان: فضای ذهنی اون لحظمونو] که بعدا بتونیم بهش رجوع کنیم وبگیم آقا بر اساس این متغیرها من این تصمیمو گرفتم. اِ چه جالب، چون که ما جلو میریم یه سری چیزا بهمون اضافه میشه فکر میکنیم که اینا وحی بوده دیگه، میدونستیم، در صورتیکه نمیدونستیم، ما تا دو ماه پیش نمیدونستیم این اتفاق میفته.

امیر: یه جور دیگه ای فکر میکردیم، بعدا فکر میکنه که راجبه اون قصه داشتی اونجوری فکر میکردی.، [آرمان همرمان: دقیقا]. خب، خیلی هم عالی. نکته دیگه ای اینجا داریم؟ [اینجا نه فکر نکنم، فکر کنم آخراشه] آره، فکر کنم نکته دیگه ای نداریم و میخوایم بریم سراغ اینکه تصمیمو رو گرفتیم، بعدش باید چیکار بکنیم.

امیر: یه چیزی رو من اینجا تو ذهنم بود که بگم؟ اینکه باز خیلی وقتا ممکنه بعد از تصمیم گیری امکان این باشه که اون تصمیمه رو یه دفعه در سطح انبوه اجرا نکنی. یه تست ریزی بکنی اول ببینی که اگه قراره کارارو انجام بدیم، حالا تو حوزه تصمیم گیری، تو حوزه محصول که خیلی راحته در حوزه IT، روی یک بخش کوچکی از کاربرا اجرا میکنی یک موضوع رو، ببینی فیدبکشون چیه؟ بعد رو کل کاربرا اجراش میکنی، حالا تو تصمیم گیری های دیگه هم تا جایی که امکانش هست میشه تست کرد. و حالا بعد از اینکه تصمیمت اجرا شد به صورت کلی، تصمیم نهایی رو گرفتی. تصمیمو رو گرفتی و رفته، مهم اینه که نتایجش رو بررسی بکنی و تو حوزه کاری، تو جوزه ما بیشتر میشه بررسی کرد، دیتا بهمون مبده. ئر کل ببینید تصمیمه چه نتایجی داشت و ازش درس بگیرید. یعنی اگر اشتباهی توش بوده، اگر موفقیتی توش بوده، ازین جمله های انگیزشی اینه که کلا شکست از موفقیت بهتره. درسای بیشتری میده. ولی واقعا همین طوره و خیلی وقتا حتی اگه تصمیم، تصمیم موفقی نباشه، بهت یک اطلاعاتی میده برای تصمیم های موفق بعدی. یه نکته ای هم من اضافه بکنم. هی میگم یه نکته هم، یه نکته هم…

آرمان:آره دقیقا.

امیر: بیست تا نکته رو تا الان اضافه کردم.

یک فصل شدش دیگه…

امیر: آره یک فصل نکته تا الان اضافه کردیم. یه نکته هم کلا به این مباحثمون تا الان گفتیم، قدم های تصمیم گیری ربطی نداشت، ولی من از همون اول تو ذهنم بود که بگم. این پوئن یکی از قدیمی ترین قصه هایی بوده که من همیشه دوست داشتم تعریف بکنم. خیلی ها هم اصلا شنیدنشکه کلا این افراد مشهور، دیگه مثل زاکربرگ و اینا همیشه تی شرتای یکسان می پوشن، تی شرت خاکستری یا استیو جابز اون یقه اسکی هه رو می پوشه. علتش اینه که مغز ما در طول روز یک سری تصمیم مشخص رو میتونه بگیره و اونا میخوان که این تصمیم های مشخص رو، تعداد مشخصی از تصمیم رو صرف چیزهای بیهوده نکنند. زاکربرگ یک بار تو یه ایونتی هم داشت میگفت، کلا صبحونه همیشه یه چیز میخورم. یه چیز ثابت میخورم که فکر نکنم امروز صبحانه چی بخورم، فکر نکنم امروز چی بپوشم. مقدار تصمیم هامو نگه دارم برای تصمیم های اساسی که در مورد…

آرمان: البته من احساس میکنم که این خیلی شوامیر:آفه این دیگه. بابا یه صبحونه مثلا چقدر، حالا اصلا یه منو بده هر روز رندوم میکشی بیاد.

امیر: حالا تصمیمه به هر حال دیگه.

آرمان:ولی من احساس میکنم

امیر:حالا تو اون سطح از فکری که تو داری و وفتی که باید بذاری.

آرمان: من احساس میکنم ما هم اگه به اندازه زاکربرگ ثروت و کاربر داشته باشیم، اگر که مثلا کفشامونو برعکس بپوشیم، یه دلیل منطقی براش میارم.

امیر: اینم حرفیه، هرچیزی که بگن احتمالا خوب محسوب میشه.

آرمان: آره، هر داستانی که تعریف بکنی میگن به به، به به.

امیر: خیلی هم عالی. بریم سراغ جمع بندی و…

آرمان: آره دیگه بریم جمعبندی و حسن ختام.

I have to make as few decisions as possible about anything except how to best serve this community. And I’m, There’s actually a bunch of psychology theory that even making small decisions around what you wear or what you eat for breakfast or things like that, they kind of make you tired and consume your energy. I just, my view is, you know I’m in the really lucky position where I get to wake up everyday help serve more than a billion people. And I fell I’m not doing my job if I spend any of my energy on things that are silly or favorless about my life, instead of that I can dedicate all of my energy to just build the best product and services and helping us reach a goal and achive this mission of helping to connect everyone in the world and giving them the ability to stay connected with people that they love or care about. So, That’s what I care about, even though it kind of sounds silly that’s my reason for wearing a grey tامیر:shirt everyday and also is true.

آرمان: به ثانیه های آخر پادکست میرسیم، قسمت دوم هم تموم شد امیدوارم که دوست داشته باشین این قسمتو. حتما ختما نظراتتونو برای ما بنویسید. Lempodcast.com سایتش هست، میتونید نظر بدید اونجا، توی پلت فرم های کست باکس، نام لیک، شنوتو، اندرپادکست، در همه پلتفرما هستیم. می­تونید اونجا نظراتتونو بفرستید. اگرم که اهل ایمیل هستید hi@lempodcast.com ، راهی که می تونید برا ما ایمیل نظراتتون رو بفرستید. قسمت بعدی لم راجبه یادگیریه، اگر تجربه ای دارید از یادگیری چیزهای جدید، فکر می کنید که تجربه شما مفیده برای گفتن توی پادکست به ما بگید، ما استفاده می کنیم و میگیم این تجربیات رو. دیگه به جمع بندی آخر می رسیم امیر.

امیر: آره منم ازتون خداحافظی می­کنم. من داشتی میگفتی جاهای مختلف میتونن کامنت بذارن، داشتم فکر می کردم چقدر خوب بود یکی یک سیستمی درست می کرد، پیدا نکردم تا الان، این کامنت های جاهای مختلف رو میشد جمع کرد. یعنی تو الان اگه تو کست باکس نظر بذاری، تو اپل پادکست بذاری، هیچ جایی نیستش که این دوتا باهم جمع بشن، از مسئولین میخوام این سیستم رو فراهم بکنن که نظرای جاهای مختلف جمع بشن. دمتونم گرم. مرسی که این اپیزودو گوش دادین و مرسی که نظراتتون رو به ما میگید، این نظراتتون رو به ما میگین واقعا کلیشه نیستش.

آرمان: خیلی هم کمک میکنه.

امیر:نظراتی که از اپیزود قبلی رسیدخیلی برای ما موثر بودو امیدواریم اون دوستانی که به ما فیدبک دادند هم نظرشون جلب سده باشه با این اپیزود جدید. ذم همگی گرم. هفته خوبی داشته باشید. چهارشنبه دیگه ساعت نه اپیزود سوم در مورد یادگیری رو باهم داریم.

آرمان:خدانگهدار

مدیریت استرس (متن قسمت ۱ پادکست)

تو فصل اول پادکست لم، راجع به مهارت‌هایی صحبت میشه که مربوط به خود ما هستند و با شناخت اونها می‌تونیم زندگی رو به شکل بهتری پیش ببریم. قسمت اول از این فصل هم راجع به موضوع مهم «مدیریت استرس» صحبت کردیم تا با شناسایی منشاء استرس و شیوه‌های کنترل اون، بتونیم در مواجه با اون عملکرد بهتری داشته باشیم و با یک آسیب شناسی مختصر و به کار بردن راهکارها، تا جای ممکن اون استرس رو خنثی کنیم.

لینک تدتاک معرفی شده در این قسمت

ممنون از آذین برای تدوین صدا و ممنون از آرین برای طراحی پوستر این اپیزود.

اگر مایل به شنیدن این اپیزود هستید می‌تونید در سایت، کست‌باکس یا تلگرام این کار رو انجام بدید. متن اپیزود در ادامه در دسترس شماست:


آرمان: سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه. من آرمان هستم و با قسمت اول پادکست لم با شماییم.

امیر:سلام به همه منم امیرم و با عذر خواهی اومدم بابت اینکه ما قرار بود هر هفته چهارشنبه ها ساعت ۹ این پادکست منتشر کنیم. ولی این قسمت اول بابت یه سفر پیش بینی نشده ای که برای من پیش اومد و نمیشد کنسلش کرد به تاخیر افتاد ولی قول میدیم که دیگه این اتفاق نیفته.

آرمان: فکر کنم تو این چند ماه، این اولین باری باشه که تو چند روز پیاپی تهران نبودی.

امیر: آره خودمم تعجب کردم. واقعا سختم بود. یک هفته ۱۰ روز تهران نبودم، بعد خیلی سخت گذشت. خب این قسمت فکر کنم قراره راجبه مدیریت استرس صحبت کنیم.

آرمان:دقیقاً، قسمت قبلی لم قسمت صفر بود و موضوعی نداشت. ما لمو معرفی کردیم و گفتیم که قراره چیکار بکنیم تو این پادکست. توی فصل‌بندی که انجام دادیم برای لم، سه تا فصل در نظر گرفتیم فعلا که فصل اول راجع به مهارت های فردیه، چیزایی که به خودمون مربوطه، فصل دوم راجع به مهارت با بقیست، یعنی ارتباط با بقیه مهارت‌هایی که لازم داریم با بقیه ارتباط برقرار بکنیم و فصل سوم هم مربوط به مهارت‌های کاری بود. توی فصل اول که مربوط به مهارتهای فردیه موضوعات مختلفی داریم که می‌خوایم صحبت بکنیم؛ مثل تصمیم گیری، اعتماد به نفس، یادگیری چیزهای جدید، مدیریت استرس. توی صحبتی که ما باهم کردیم به این نتیجه رسیدیم که مدیریت استرس خیلی جذابه و چه بهتر که اصلا با این شروع بکنیم پادکست رو. مدیریت استرس خودش یه دنیاییه. یه سری موضوعات مهم داره، یه سری مقالات و تد و ویدیو و همه چیزهای مختلف هست راجع بهش. ولی فرم های مختلفی داره این استرسه که همه به نوعی تجربه کردیم. میتونه این استرسه شخصی باشه، میتونه کاری باشی، میتونه خانوادگی باشه که هر کدوم راهکارهای خودش رو داره. یه سری راهکار کلی داریم واسه ی کنترلش، یه سری راهکار تخصصی مربوط به اون استرسه که امروز راجبش صحبت می‌کنیم.

امیر:درسته کاملا، ولی جدای از این که این استرسا منشا مختلف دارند. حالا ممکنه کاری باشه، از اجتماع بیاد، شخصی باشه، نکته ی جالبش اینه که در نهایت اتفاقی که داره تو بدن میفته و ما بهش میگیم من الان استرس دارم، حالا استرس راحت تره به انگلیسی [در واقع او با تلفظ انگلیسی استرس را تکرار کرد] ولی ما استرس [به تلفظ فارسی] راحت تریم، اتفاقه یکیه و ما البته پزشک نیستیم و صحبتایی هم که داریم میکنیم صحبت پزشکی نیست و توصیه روانشناسی نیست ولی حالا از روی علاقمون داریم این صحبتو میکنیم. اگه موافق باشی من به سبب علاقه ای که به روانشناسی تکاملی دارم و اینکه ما چه سیری رو گذروندیم که الان اینجاییم و تقریبا همه چی رو میشه با این موضوع تفسیر کرد. یه صحبت بکنیم راجع به اینکه استرس چیه؟ و چه جوری داره اتفاق می افته؟ ببین ماجرا خیلی سادست. تو خودتو یه انسانی تصور کن ۲۰ هزار سال پیش تو غار یه صدای خش خشی میاد، تو الان نمیدونی که این مثلا ببره؟ پلنگه؟ یه روحیه؟ یه چیزیه که بهش باور داری یا نه [آرمان همزمان: یه چیز خطرناکه]، یه چیز خطرناکیه و تو بدنت برای حالا دو حالت رو باید برای این وضعیت دو حالت رو باید در واقع در پیش بگیره، یا باید آماده مقابله بشه یا باید آماده فرار بشه، این نه فقط تو انسان ها بلکه تو بقیه موجودات هم وجود داره، به همین شکل. حالا این در واقع کاری که میخواد بدنت انجام بده، با چند تا هورمون اتفاق می افته؛ یکیش هورمون کورتیزوله که یه سری وظایف و یه سری تاثیرات داره. یکیش هورمون انسولینه. اینم کن داریم میگیم به سبب این نیست که حالا بخوایم وارد بحث پزشکیش بشیم، جلوتر که می‌خوایم راجع به اینکه چجوری میشه استرس رو مدیریت کرد حرف بزنیم، بهشون برمی‌گردیم. در واقع انسولین کارش اینه که قند رو تبدیل به چربی بکنه، وقتی استرس میگیری این اتفاق داره تو بدنت میفته، علتشم سادست دیگه؛ تو تصور می کردی که ممکنه یک قحطی در پیش باشه و بدنت راه مقابله با در واقع برخوردش با این استرس اینه که قند رو تبدیل به چربی کنه و ذخیره کنید حالا تو استرس های روزمره ما فرقی نمی‌کنه که این استرسه از نوسان بورس داره میاد، داره از یه اتفاق کاری میاد، بدن ما این رو متوجه نمیشه. استرس شرایط شرایطی که نمی‌دونیم چه اتفاقی قراره بیافته در همه حالات یکسانه. این هورمون­ها ترشح میشه و این که میگن استرس باعث چاقی میشه یه علتش اینه که این انسولین داره ترشح میشه و در واقع قندها تبدیل به چربی میشه. کلا این بدن قدیمی ما ساخته نشده برای اینکه این همه اتفاقات عجیب رو هندل بکنه. بریم جلوتر ببینیم که استرس چیه؟ چجوری تاثیر میذاره؟ یکم به تجربیاتمون حرف بزنیم و ببینیم که چه کار باید بکنیم با این دنیای پر از استرس؟!.

آرمان:خیلی هم خوب. من قبل پادکست داشتم گوگل میکردم یه سری موضوعات رو که بیشتر بدونم راجع به استرس و بتونیم صحبت کنیم راجع بهش. معادل فارسی استرس فکر کنم میشه فشار روانی یعنی فشار بیش از حد تحمل آدم. شما دارید توی روتینی زندگی می­کنید. تو یک برنامه مشخصی هر روز کارتو می‌کنی. زندگی شخصیتو داری. یه سری اتفاقات برات میفته که خارج از تصور توئه، یعنی تا به حال باهاش مواجه نشدی و این باعث همون چیزی که تو توضیح دادی. باعث میشه که بدن شروع کنه حالت دفاعی گرفتن و اصلا یه سری مراحل داره. من دیدم نوشته اول اخطار میده که غددت ترشح میشه، اکسیژن بیشتری مصرف می کنی، سوخت و سازت بیشتر میشه [امیر همزمان: دقیقا] و بعد وارد مرحله مقاومت میشه؛ یعنی بدن میخواد مبارزه بکنه با اون اتفاق، بگه که همه چیز طبق رواله، نگران نباش. بستگی داره به اون شدتش و این که چقدر تو بتونی اون رو کنترل بکنی. برای این­که درست کنترل نکنی از پا میفتی، دیگه یه روز دوروز، در نهایت تو رو خسته میکنه، در نهایت مرحله آخر فرسودگیه، یعنی تو اگر که نتونی اون استرسو دفع بکنی، کنار بذاری. دچار یک اضطراب و خستگی روزمره هستی که روی بدنت تاثیر مستقیم می‌ذاره، یعنی شاید پوستت رو خراب بکنه، شاید حتی درست نتونی غذا بخوری، لاغر شی. [امیر همزمان: آره]

امیر: حالا طبق گفته تو این خودش عامل چاقیه ولی فکر کنم که مستثنی هم داریم هم یکی ممکنه بدنش واکنش برعکسی داشته باشه حالا این چیزی که راجع به مقاومت گفتی خودش خیلی قصه بامزه ایه توی استرس البته بامزه که نیست یعنی احتمالا پر از ناراحتی و اذیته ولی صحبت کردن راجع بهش جالبه. ما کلا وقتی استرس می­گیریم اکثر سعی می‌کنیم پنهانش کنیم از بقیه چون فکر می‌کنیم که مثلا نشانه ضعفمونه یا اگه بقیه میفهمن حس بدی بهشون دست میده من یه «تد تاک» داشتم می­دیدم، اسم خانومه هم یادم نیستش، یه خانومی داشت صحبت می‌کرد. حالا توی توضیحاتش می­تونیم بذاریمش [همزمان آرمان: توی توضیحات بیشتر بذاریمش، آره]، آره پیداش می­کنم. صحبتش خیلی جالب بود می­گفت وقتی شما با استرس مواجه میشین، این رو باید به فال نیک بگیرین. این نشانه قدرت بدن تویه. بدنت داره آماده می شه برای این­که با یک اتفاقی روبرو بشه و این اگر نباشه تو احتمالا با اتفاقات مختلفی تا الان از پا در اومده بودی. یه چیزیی که داره تو رو آماده می­کنه و راجع به این حرف می‌زد که اصلا استرس چیزی پنهان کردنی نیست. بعد راجبش صحبت کرد، با بقیه راجع بهش حرف زد و براش فکر راه چاره بود تو کلا بیش­ترین زمانی که تا حالا با استرس مواجه شدی، بیا بریم سر اون نقطه اصلی که [آرمان همزمان: موقعیت های واقعی] آره در موقعیت­های واقعی که بدترین بدترین ها باشه. چی بوده برای تو؟

آرمان: والا من استرس های مختلفی داشتم [ امیر همزمان: چون میدونم که همچنان زنده ای.]، آره [ امیر همزمان: احتمالا ازون موقعیت زنده بیرون اومدی]، دقیقا، حالا این که با چه شدتی و یا چه کیفیتی تونستم [ امیر همزمان: زنده بیرون بیای] کنم خودش، آره. داشتم فکر می­کردم که من تو طول این سال‌ها، من قطعا همش که یادم نمی آید، یه سری استرس بوده که یادم رفته، خیلی هم کما که جدی بوده باشه. دیدم که یکی من دوران مثلا نوجوانی، مثلا موقعی که مدرسه می­رفتم شاید یه استرسی داشتم و یه سری استرس مربوط به زمان حال بود که کاری و بیشتر دغدغه های روزمره کاریم بوده. توی دوره مدرسه میخوام از شروعش از مدرسه بگم که دورانی بود که سنمونم کمتر بود، مثلا 15 16 سالمون بود. من یادمه شبایی که میخواستم کارنامه بگیریم فرداش، حالا من آدم خیلی درسخونی نبودم. درس میخوندم ولی سر کلاس بیشتر یاد می گرفتم. خیلی حالا اونقدر پیگیری نبودم که بخوام مطمئن بشم مطمئن باشم که همه درسارو ۲۰ میگیرم توی دبیرستان و این ها. امتحان می‌دادیم و موقعی که کارنامه میومد و موقعی که پدرم مثلا می­رفت، چون به اولیاء می دادن کارنامه رو، شبش که می‌خوابیدم استرس اینو داشتم که خب این صبح با چه اعدادی، چون یه سری عدد می­چیدن اونجا، ده تا دونه، با چه اعدادی مواجه می‌شم. مثلا ریاضیم یادمه ضعیف بود. گفتم ریاضی چند میشم فردا، تجدید نشم، هشت شم، نه شم، ده شم، پاس بشه، پاس نشه [امیر همزمان: آره] و این اولین لمس جدی من بود که چیزی که الان یادمه استرس، چون که هر سال داشتیم؛ ترم اول، ترم دوم، ترم سوم، امتحانات نهایی و ثلث و این صحبتا و یادمه که این موضوع بود، یعنی دغدغه من بود، چون دغدغه زندگی که نداشتم اون موقع. اون موقع بچه بودیم. بازی می‌کردیم. تفریح می­کردیم. این دغدغهه بود و مشکلاتشم شاید این بود که مثلا بی­خوابی، یعنی خوابم نمی­برد. هیچ راهی هم، نمی­دونستم چجوری هم مدیریتش کنم. گفتم، نمی­دونم اصلا چون که …

امیر: همون و چقدر هم الکی بهت بد میگذره. یکی از بهترین دوره های زندگی تو که اون دوره نوجوانیه و بیرون بری و بازی کنی و ایناست، چقدر به خاطر این فشار الکی بد میگذره. این استرسه هم لزوما تقصیر پدر و مادرا نیست اون موقع دیگه [آرمان همزمان: آره اونا …]. یعنی یک ترند اقتصادی که [آرمان همزمان: اصلا ساختاره…] تورو میبره سمت اینکه، آره، اصلا ساختاره ساخته شده برای این که تو استرس داشته باشی توش [آرمان همزمان: دقیقا] که بری پول خرج بکنی برای این که اون استرسه رو حلش بکنی.

آرمان: تو چی؟ تو الان چیز مهمی؟

امیر: آره، من خیلی. من دوران مدرسه، حالا بخوام راجبشم حرفی بزنم حالا خیلی مهم نیست، برای اینکه اصولاً هیچ کاری نمی تونستم بابتش کنم حتی یکی نمیاد اون موقع بهت این چیزهارو یاد بده. یعنی یکی بیاد بگه که آقا مثلا مدیریت استرس، اصلا خنده داره تصور اینکه یکی بیاد باهت راجع به این چیزا حرف بزنه. من خودم یکی از بدترین استرس هایی که تو همین چند سال اخیر، یه دو سه سال اخیر، تجربه کردم سال ۹۵ بود فکر می‌کنم. یه مشکل قانونی پیش اومده بود برای یکی از سرویس های اینترنتی ما، و منو احضار کرده بودن برای تاریخی، و خب هیچ خطایی مرتکب نشده بودیم به شکل قانونی، ولی تو همیشه این نگرانی رو داری که یک سوء تفاهمی باعث بشه هم خودت هم بچه هایی که تو شرکت دارن می‌‌می‌‌کنند اون بیزینس آسیب ببینه و نکته این بود که من یه تاریخی داشتم که مثلاً سه روز دیگه ساعت ۷ صبح باید توی اون محل باشم. حتی محله رو دیدی نداشتم که کجاست، مثلا چه شکلیه اتاقاش اینا و همین گنگیه هی بیشتر باعث میشه که تو تصور بکنی اونجا یه سری آدمن می خوان ازت بازجویی کنند، یه چراغی اینجوری رو سقف داره هی تکون میخوره و اینا. و این یکی از بدترین چیزایی بود که تجربه کردم و یه بار دیگه هم همین تقریبا سه چهار ماه پیش بود، حالا بعدش میگیم راجبه اینکه چجوری اصلا کنترل شد؟ و چرا اصلا من به این ماجرا علاقمند شدم رفتم سرچ زدم که چه جوری باید این استرسه رو حلش بکنم. چون یه، از بحث خارج نشیم داخل پرانتز بگم، چون کلا استرس یک لوپ معیوبی هم هست دیگه یعنی تو وارد یک چرخه استرس کمی میشی بعد خود اینکه استرس داری و می‌خوای استرسه رو نداشته باشی، دوباره باعث میشه که اون هورمون ها ترشح بشه. هی حالت بدتر و بدتر میشه اگه یه جا این چرخه­هه را قطعش نکنی. راجبه این یه جا چرخه­هه رو قطع کردن جلوتر صحبت می‌کنیم. یه بارم این چند ماهه پیش بود که من یه سری از مدارکام دست یه شخصی باقی مونده بود خیلی اتفاقی و با یک دنیایی از، یعنی یکی از دوستام اومد به من گفتش که این مدارکت که دست یکی هست، باهاش میتونه بره حساب باز کنه باهاش میتونه بره نمیدونم اختلاس کنه، بره سیم‌کارت بخره اس ام اس تبلیغاتی بفرسته و یک دنیایی از خلاف رو، رو به روی من گذاشت که همه این اتفاقات در طول این سه چهار روز قراره برا تو بیفته و من هیچ ایده­ای نداشتم که کدومش افتاده این اتفاقات و اصلا حتی یک اتفاقات دیگری که من نمی تونستم جایی کنترل کنم، مثلا حساب بانکی رو میتونستم برم بانکا بپرسم من این جا حساب دارم یانه؟ ولی همین که یک گنگی رو به روم بود که اصلا چی کارها میتونه این با مدارک من بکنه برای خودش جریانی بود. آره این، این تجربه های پر استرس من بود تو این یکی دو سال اخیر که همه این تجربیات مدیریت استرسم از این دو اتفاق اصلی میادش.

آرمان:هم استرس داشت هم ترسناک بود اصلا بعضیش. من میترسم.

امیر: آره این آخریه رو که خودتم یادته چقدر ماجرا جدی بود.

آرمان: آره، خیلی دیگه ترسناک و عجیب بود. ولی به نظرم موضوع اصلی تو این قضیه، تو خود ماجرا رو بپذیری و بدونی با چی طرفی؟ حالا یه چیزی مثل مدرسه رو نمیشه کاریش کرد. یه چیزیه که یه ساختاری داره، نمیشه اون ساختارو اصلاح کرد و خب تو مواجه میشی با یک استرسی که باید فقط طیش بکنی.ولی چیزهایی که آدم توی کار، توی زندگی شخصی الان این روزا مواجه میشه، به نظرم یه بخش عمده ایش با خودشناسی، این که اولا خودتو بشناسی، بعد اون قضیه رو خوب واکاوی کنی. ببینی آقا با چی طرفی. به نظرم استرسو اگر نشکافی، میشه غول بی شاخ و دم، که اصلا چیزه، باکس مشکی، بلک وایت میشه [امیر همزمان: آره هیچ ایده ای راجبش نداری، خود به خود کارا اتفاق میفته]، یه چیز ترسناکی برا خودت هی می بافی، هی بافی و هی بیشتر میشه و خب هی این باعث میشه که به تو هی لطمه برسه دیگه.

امیر:دقیقا.

آرمان: ولی اگر که این رو بتونی باز بکنی، بگی آقا بدترین حالت چیه؟ من دارم متصور میشم دیگه. باید فکر کنی آقا، این فرضیات وجود داره، من چطور می­تونم این رو بهبود بدم. اصلا یادمه اولین… اولین، یه استرسی که داشتم چیز جالبی بود. من اولین باری که تو زندگیم یه سلبریتی دیدم سیامک انصاری بود، سال فکر کنم 89 این ها بود من مثلا 17 سالم بود، 18 سالم بود و اون لحظه ای که قرار داشتیم باهاش، رفتیم داخل کافه، من میگفتم که اقا من اصلا روز قبلش که خب چی بگم و چی نگم و اینا، داشتم دودوتا چهارتا میکردم واینکه اولین مواجهم سنی نداشتم و اون موقع 18 سالم بود، گفتم آقا الان چطوری مواجه بشم با این طرف و رفتم قرار و به هر حال اون ده دقیقه اولو هیچی نمی گفتم. فقط نگاه می کردم و دستمم فکر کنم شاید یه لحظه می­لرزید ولی کلا اون ده دقیقه اول بود. بعد که صحبت کردم، شروع کردم به صحبت کردن و گپ زدن، خب دیدم اینم مثل ماست. اینم بنده خدا آدمیزاده دیگه، چیز عجیبی نیست. صرفا چون که تو یک فضایی خیلی دیده شده و خب ما ازش دور بودیم، این حالت بوده. حالا این خود خونگرمی سیامک هم [امیر همزمان: دقیقا] بی تاثیر نبود. ولی به نظرم برای یه همچین چیزی به نظرم اگه من میخواستم استرسمو کم بکنم، باید یهو تو دلش نمی­رفتم. باید یه ذره دورتر وای میستادم نگاه میکردم. میرفتم مثلا یه جمعی، دورهمی یکی دو بار می­دیدمش بعد میرفتم. چون که تا حالا ندیده بودم این قشرو، یهو مواجه شدم، استرس گرفتم. ولی بعد یهو دیدم که نه، خیلی عادیه و من کلی این که چطوری صحبت بکنم، چی بگم، چی نگم و اینا، یه چیز ذهنی بوده و میتونه خیلی خوب پیشرفت و مشکلی به وجود نیومد.

امیر:این که گفتی بدترین حالتشو تصور بکنی، یه اتفاقی هم پشتش داره، کلا تو این سیره تکامل ما و اتفاقاتاتی که برای همه موجودات میفته، استرس در غالب موارد برابر با مرگ بوده. یعنی تو موقعی استرس می گرفتی که به احتمال زیاد قرار بوده بمیری. چه حیوونی میخواسته حمله کنه، چه غذات میخواسته ته بکشه، آب داشته خشک می­شده، همه اینا برابر مرگ بوده ولی تو دنیای امروز تقریباً هیچ خطری نیستش که برای تو خطر مرگ داشته باشه ولی بدن اینو نمیفهمه. یعنی تو وقتی داری با استرس مواجه میشی، بدنت واسه بدترین حالت ممکن داره آماده میشه و اون بدترین حالت ممکن مرگه. به نظر من این شاید بدیهی به نظر برسه ولی لازمه به خودت یادآوری کنی، یعنی به بدنت احترام بذاری و به خودت یادآوری کنی که ته تهش هیچی نیست واقعا، یعنی یه اتفاقیه که تو خیلی از موضوعات [آرمان همزمان: البته تو یه سری چیزا هست، تهش اگه من مریض شم مثلا ممکنه]، آره، نه حالا راجبه مریضی صحبت نمی‌کنم ولی تو خیلی از اتفاقات کاری، تو مثلا تهش باید حواست باشه که خودت واقعا مهم‌تری و این اتفاق کاریه، تهش یه مصاحبه کاری می خوای بری. این نکتش اینه که بدن به خودی خود متوجه نیست این رو، که تو قرار نیست بمیری. می دونی دارم چی می گم؟ این رو تو خیلی از این مقاله ای هم که رو اینترنت بخونی این خیلی راجبش تاکید شده که باید به خودت بفهمونی بدترین حالت ممکن چیه تو این اتفاق؟ و چیو تو آینده 5 سال تو، ده سال تو اثر گذاشته باشه؟ یه چیز دیگه ای که به من خیلی کمک میکنه تو این شرایط، مدیتیشنه. اینکه تو کلا حالا نه لزوما مدیتیشنی که یک مهارت های خاصی باید بلد باشی یا تو یه حالات خاصی باید توش قرار بگیری، همین که تو بتونی یه چند دقیقه بتونی با خودت خلوت کنی، چشاتو ببندی، موزیک آرومی گوش کنی. از بیرون شاید باز اینجوری به نظر برسه که اکی خیلی کار عادیه ولی واقعا تاثیر داره. مخصوصا که این چرخه رو قطع میکنه، چرخه ای که تو هی بیشتر و بیشتر به استرس فکر بکنی. باز این توش یه نکت مهمیه که تو اصلا چند دقیقه بیخیال ماجرا بشی. تو یه اتفاقی پیش رویه، مصاحبه کاریه، نمیدونم بیماری یک شخصیه، یه چمیدونم قرعه کشی می­خوای بری. هر اتفاق کاری، مهاجرت می خوای بکنی، اکی، تاثیری که الان استرسه بیشتر از این روش نداره، یعنی تو نمیتونی کاری واسش انجام بدی، حداقل تا فردا. خیلی مهمه که تو یه زمانی رو کلا بی خیال قصه بشی و بییای بیرون ازش و به خودت استراحت بدی، زنگ تفریح بدی به خودت. بری یه موزیک آروم گوش کنی، بری یه گیمی بازی کنی، مخصوصا راجبه چیزایی که تاثیری روش نمیتونی داشته باشی، این چرخه­هه رو قطعش بکنی. این به خود من خیلی کمک میکنه توی این شرایط این شکلی که بگم ته تهش اینه که یه اتفاق بدی میخواد بیفته ولی مرگم نیست. یه ده دقیقه بیخیالش بشم.

آرمان: اصلا یه چیزی که من از صحبتات برداشتم موضوع اینه که آقا مرگ و زندگی که نیست. اگه بخوایم طبقه بندی کنیم، فکر کنم میشه ۹۸ درصد مواردی که ما 99.9 درصد چیزهایی [امیر همزمان: 0.9 روبار] که مواجه میشی، باعث نابودیت که نمیشه. تهش اینه که اون کارو از دست میدی، مثلا اون کسی که بهش علاقه مندی رو متاسفانه به دست نمیاری یا هر چیز دیگه ای. بعد یه موارد خیلی خاصی هست که تو ممکنه اگر اون اتفاق بیفته که میگم خیلی خیلی خیلی کمه ممکنه که با جونت سر و کار داشته باشه. ولی واقع بین باشیم، این نیست. این همه مورد ممکنه در زندگی آدم یک بارم پیش نیاد حتی، پس چیزایی که ما باهشون مواجه هستیم، هیچکدوم، فقط مسیر زندگی مارو ممکنه عوض بکنه. و… و اصلا بعضی موقعا این رو به فال نیک میگیرن میگن آقا اونجا ازون کاره بیرون اومدی، یا اون اتفاقه نیفتاد ممکنه مسیر جدیدی برات باز شه، یه انرژی جدیدی بگیری. پس اینا الزاما به معنی استرس و نابودی شما نیست، یعنی اینکه اگر من یه موقعیت شغلی رو از دست میدم. یه روزنه ای برای باز میشه یه کار دیگه ای رو انجام میدم. اگر که ازین زاویه نگاه بکنیم که این اتفاقات میتونه یه شروعی باشه چون ما که میخوایم تلاشمونو بکنیم، فرض بر اینه که همه داریم تلاشمونو میکنیم برای زندگی بهتر و برای خواسته­هامون، برای همین هر اتفاقی میفته ما تلاسمون رو می­کنیم. من یه مثالی که باز مرتبطه، چند وقته، چون نزدیکم هست، چند وقت پیش یکی از اقوام نزدیک من یه توده ای تو بدنش پیدا شد و میخواستند نمونه برداری کنن که این غده سرطانی یا نه. کل خانواده و فامیل در جریان بودند و من اون لحظه اول استرس گرفتم، برا خودم همینجوری می بافتم دیگه. گفتم اگه اینجوری بشه چی میشه، اون جوری بد میشه. بعد به خودم اومدم گفتم تو الان باید مدیریت بکنی به یه شیوه­ای و گفتم اصلا موضوع چیه؟ موضوع این مورده. اصلا چقدر احتمال داره که این فلان، غده باشه؟ ۵ درصد. پس تو داری ۹۵ درصد خوشبینی رو میذاری کنار ، فقط به این 5 درصد فکر میکنی، به خاطر ذات استرس، تو فقط به بدینی هاش فکر میکنی. در مرحله اول همه گفتند که به یه پزشک صحبت کردم که پزشکه گفتش آقا اکثر موارد اینا خوش خیمه و موردی نداره. منم به خانواده گفتم که آقا اینا اکثرا خوش…خوش خیمه و اصلا جای نگرانی نداره ولی اگر یک درصد خدایی نکرده خوش خیم هم نبود، یه سری راهکار داره که میشه اینو کنترل کرد، مدیریت کرد، چون که ما نمیتونیم اینو دفعش بکنیم یا بگیم سرپوش بذاریم و بگیم بهش فکر نمی­کنیم. بع غصه بخوریم، استرس بخوریم، باید حلش بکنیم تهش. نمیشه ازش فرار کرد. باید باهاش مواجه شد. حالا استرس چیزیه که آدم باید باهاش موجه بشه و این پروسه طی شد و همه گفتن اکی یا بهبود پیدا می‌کنه و چیزی نیست یا اینکه که اگرم خدای نکرده اون طور بود ما کمک می کنیم که درست پیش بره.

امیر: آره، یادمه. چون کلا این توالی اتفاقات رو هم تو پیش بینی می کنی؛ یعنی پیش بینی می کنی اگه این بدخیم باشه اینجوری میشه، اینجوری میشه، بدترین حالتش اینه و کلا هم ذهن ما، آره اصلا ذهن ما ساخته شده برای همین که بد رو ببینه نه اینکه خوب رو ببینه، چون چیزهای خوب خطری برای تو ندارن ولی چیزهای بدن که باعث میشن بقاءت از بین بره. واسه همین تو خود به خود بدی ها رو میبینی. یکی دیگه از چیزایی که تو خودتم چون خیلی ورزش میکنی قطعا حسش کردی ورزش کردنه تو استرس. یه بخشیش حالا اینه که احتمالا با یه آدمی ورزش میکنی، دوستاتو میبنی و سرحال تر میشی و اینا. از اون طرف هم که راجع به هورمونا صحبت کردیم، وقتی سوخت و ساز بدنت بالا میره و خون رسانی سریع تر میشه و ضربان قلبت بیشتر میشه، این هورمون ها حل می شن، هورمونا از بین می‌رن و خود این حل شدن هورمون ها باعث میشه که این چرخه­هه متوقف بشه. حسش کردی فکر کنم خودت.

آرمان:دقیقا. توی ورزش تو اگر که [امیر همزمان: البته اگه تو خود ورزش استرس نگیری] یه مسابقه داشته باشی با یه آدم نامعلوم، چون خودم هر هفته تنیس بازی می کنم. اگر که با یک آدمی مواجه بشم که تا حالا باهاش بازی نکردم و اصلا نمی دونم چه جوری بازی میکنه و چقدر حرفه‌ایه؟ ناخودآگاه یه استرسی میگیرم. اولین بارم که با مربیم بازی کردم این استرسو داشتم، چون که نمیدونستم چجوری بازی میکنه و چقدر قوی تر از منه؟ ولی یکی دوجلسه که گذشت چه با اون آدمی که کلا ندیدم چه مربیم دیدم که نه استرسه رفته. حل شده به قول تو به نوعی. چون که من دیگه آدمه رو شناختم، سبک بازیشو میدونم. این یه مدله. یه مدلم هست وقتی که تو از حال میری فشارت میفته، احساس میکنی خیلی تحت فشاری یه استرسی میگیری که نکنه من الان نتونم بازی رو تموم کنم، نکنه اصلاً یهو بیهوش بشم، اینم یه مدل استرسیه که تو ورزش داری.

امیر: حالا این که خیلی اون چیزی نبود که من بهش اشاره کردم که بری از ورزش غش بکنی. ولی واقعاً این که تو بری یه دو داشته باشی [آرمان همزمان: اینم آخه یه مدل استرسه توش]، آره، نه یه چیز استرس زا منظورم نبود، یه چیز استرس حل کن بود، همین که بری بدوئی و یه ورزشی داشته باشی [آرمان همزمان: آره، آره اون که قطعا] یکم تحرکی داشته باشی، خیلی کمک میکنه به صورت فیزیکی که حالت بهتر بشه.

آرمان: اصلا تو راهکار، توی آخر پادکست ما یه سری راهکارم میخوایم بگیم راجبه اینکه چطوری مدیریت استرس داشته باشیم. ورزش یکیشه. تحرکی که تو داری توی ورزش کمک میکنه که این استرسه رو درمان بکنی، بهبود پیدا بکنی.

آرمان: خب یه سری راهکارم اگه بگیم بابت این موضوع کمک می کنه که این مدل های مختلف استرسو، چون استرس ها چند دسته ان دیگه. یه سری استرسا رو دیگه کاریش نمیشه کرد. نرخ دلار اگه میره بالا، ارزش پول کم میشه یا نمی تونم دستگاه مورد علاقمو بخرم، موبایل مورد علاقمو بخرم، یه چیزیه که متاسفانه نمیشه جلوشو گرفت. پس استرس گرفتن نداره. حالا توی هر فرد بسته به نیازش این متغیره ولی کاریش نمیشه کرد. ولی یه سری چیز ها هست که راهکار داره. یعنی چیز های شخصی که به خودمون مربوطه، به دوستان و خانوادمون مربوطه می تونیم با یه سری راهکار مثل نگرش مثبت به اون ماجرا، این که یه ذره خوبی هاشم ببینی، مدیریتش بکنی.

امیر: یادآوریش حداقل فکر کنم چیز خوبیه، همین که راجبش صحبت کردم. البته تا الانم داشتیم راجبه راهکارا حرف میزدیم [آرمان همزمان: آره بیشتر یه ذره میگم]. آره، اینکه به خودت یادآوری بکنی، چون اینا چیزایی که تو به صورت دیفالت نمیاد تو ذهنت [آرمان همزمان: پیش فرض]، آره پیش فرض، به صورت پیش فرض نمیاد تو ذهنت و اینکه به خودت یادآوری بکنی که این حالت بده است، حالت خوبه وجود داره، اون چه قصه ای قراره توش اتفاق بیفته، اینه که میگیم یادآوریش هم ممکنه که حال تو رو بهتر بکنه. باز اگه برگردیم به این که فیزیکی داره چه اتفاقی میفته، یه نکته­ای هم که من دارم تقلب می کنم و اونجا نوشته نخوردن قهوه، اینم خیلی چیز مهمیه چون تو استرس کلا ضربان قلبت بیشتر میشه و کلا چای و قهوه و کافئین خیلی مهمه که تو استرس مصرف نکنی و بذاری بدنت هی آروم و آروم تر بشه.

آرمان:البته یه جایی خوندم چای سیاه کمک میکنه. حالا نمیدونم چقدر شاید درست باشه.

امیر: حالا اینکه حس آرامشش شاید به تو این حسو بده یه قصست. البته کلا چایی کافئینش وقتی ما به صورت دم کرده می خوریم خیلی کمتر از قهوست، البته خود گیاهش کافئین بیشتری داره ولی چون مقدار قهوه ای که دم میکنیم یا اسپرسو میگیریم بیشتره، کافئینش بیشتر میشه. این قصه کافئین و هر چیزی که باعث میشه تو ضربان قلبت بیشتر بشه خیلی مهمه که مصرف نکنیم. یه قصه دیگه ای که تو کنترل استرس مهمه خواب خیلی خوبه. تو کلا وقتی خوب میخوابی همه اون اتفاقاتی که اولا تو خواب به استرسا فکر نمی کنی و این چرخه­هه رو جلوش رو میگیری. من کلا فکر کنم تو این صحبت‌هام مشخص بود، خیلی معتقدم که همه چیه ماجرا فیزیکی و هورمونیه تقریبا و هر چقدر که بتونی جلوی این ماجرا رو بگیری و چرخشو قطع بکنی، هی حالت بهتر میشه. خواب خوب من خودم خیلی تجربه کردم، واقعا مهمه. میخوای تقلب کنم یا خودت از چیزهایی که یادداشت کردی از تجربیاتت میگی؟

آرمان:آره منم الان یه چندتا مورد دیگشو میگم. قبل اینکه اینارو بگم تاکید میکنم رو این موضوع، خودشناسیه خیلی مهمه. این که اول خودتو بشناسی. چیا باعث ترست میشه، چیا باعث استرست میشه؟ چیا نقطه کورته؟ نمیدونی؟ اونا رو به نظرم آدم باید حل بکنه. یه بخشی خب طبیعتا به مدل رشدمون بر می گرده. ممکنه کودکی، نوجوانی یه سری چیزا متوجه شده باشیم، که ناخودآگاه تو اون استرسو تشدید میکنه که اینو حالا می تونیم کمک بگیریم از پزشک، بهبود بدیم و موضوع مهم تر صحبت کردنه. یعنی من اگر که دچار استرس میشم، میام با دوستای صمیمیم [امیر همزمان: اوهوم، تو خودت نریزی] بیام صحبت کنم، گپ بزنم، اونام ممکنه تجربه ای داشته باشن، یه راهکاری بدن، بگن نه اصلا اینطوری نیست و یا یاد بگیرم. اصلا برم بخونم، ببینم که این چیزی که فکر من شده، دغدغه من شده چیه؟ چون یه بخشی برای مدیریت این نالج و دانش شخصیه. یجا گفته بود که هوش هیجانی حتی، تو اگه هوش هیجانیت مناسب باشه این رفتارهای خودتو [امیر همزمان: دوزای مختلف]، می تونی رفتارای خودتو کنترل بکنی و مواجه بشی، شاید یه تعبیرش میشه پوست کلفتی، یعنی پوستت کلفت میشه بعد یه مدت و این آگاهی و دانشو داشته باشی، با هر چیزی استرس نمیگیری، نمی­ترسی چون راجبش مطالعه کردی، با آدمایی که تجربشون بیشتر بوده راجع به این موضوع گپ زدی و یه اطمینان خاطری پیدا کردی گفتی آقا من میدونم این چیزی که برای من طاعو بود، خیلی ترسناک بود، من الان دیگه صحبت کردم، خوندم اصلا اینجوری نیست، تهش اینه. تهش …

امیر:اون دانشه خیلی مهمه. بین صحبتتم اومدم، چون که خود استرس از گنگی میاد دیگه. هرچقدر یک چیزی برات گنگ تر باشه استرست در موردش بیشتر میشه. من تو اون تجربه‌ای که حالا هم تو اون تجربه قانونیه، هم تو اون قصه مدارک، اینکه سعی کنی گنگیه رو هی کمتر و کمتر بکنی، خودش خیلی چیز مهمیه. من با یک دوستی یادمه همون شب قبل از این که اون اولین باری بود که من میخواستم برم تو اون فضای قانونیه این شکلی، صحبت کردم و گفت آقا کلا قصه این شکلی نیست اون چراغی که رو سقف تکون میخوره. نشون میده که یه میزیه، مثلا میشینی صحبت می­کنی، ماجرا حل میشه و خود اینکه من تصوری داشته باشم که قراره اونجا چه اتفاقی بیفته خیلی کمک میکنه و اینم که میگی پوست کلفت میشی، پوست کلفتی از همین بیشتر شدن دانست دیگه. تو موقعیت های مختلفو تجربه میکنی. تو موقعیت های بعدی گنگی کمتری داری، توی اون موقعیت ها و این خیلی بهت کمک میکنه [آرمان همزمان: دقیقا]. یه نکته دیگه هم بگم، نمیدونم فکر کنم تو خیلی اهلش نیستی با توجه به وزن و ابعادی که ازت میبینم، ولی کلا غذای خوبم خیلی کمک میکنه تو استرس. حرف شکموها نیستش. چون بدنت میره تو فازی که …

آرمان: الان منظورت اینه که من خیلی فیتم دیگه.

امیر:حداقل من دارم فیت میبینم.

آرمان: اونایی که گوش میکنن یه دفعه ای یه چیز عجیبی متصور نشن.

امیر: غذای خوب خوردن البته نه فقط اینکه تو بری هی چربیو اینا بخوری و هی حال بکنی. کلا غذای خوب خوردن. چون بدنت توی این حسه که خطایی داره ما رو تهدید میکنه و دوست داره که همه مواد مغذی رو داشته باشه توی خودش. اینکه کلا به خودت برسی و خوب بخوابی و خوب بخوری واینا، یکی از این قصه های مهمه که البته ما یه چیزی به اسم پرخوری هیجانی که این جا واردش نمیشیم. بهونه نیار اگه میخوای پرخوری کنی، فقط استرستو کنترل شده باید داشته باشی.

آرمان: یه دو سه تا مورد دیگه مونده، من اینجا نوشتم، اینم به نظرم بگیم، راهکارایی که گفتیم به نظر کامل بوده به نسبت به نظرم.

امیر: آره، حالا بیشترشم واقعا تجربه شخصیه دیگه، شاید واقعا هر کسی یه تجربه ای داشته باشه، خیلی همخوشحال میشیم که …

آرمان: یکی شاید موزیک گوش کنه خیلی آروم شه استرسش.

امیر: آره همش تجربیاتی خودمون داشتیم.

آرمان: این چیزی که کلیه، یعنی نمیشه گفت برای همه جواب میده.

آرمان:استفاده از موبایل خیلی موضوع مهمیه. اینکه ما الان موبایلا خیلی دیگه با زندگیم گره خورده. اینکه کل ۲۴ ساعت نوتیفیکیشن ها، اطلاع رسانی ها روشن باشه ما هر لحظه به ما میگن این رفت و اون آمد، این اتفاق افتاد، شاید لازم نباشه ما انقدر همه چیز رو بدونیم در لحظه، بله.

امیر:خوندن اخبار اصلا، خودش یه بدترین چیزه ممکنه تو این عالم[آرمان همزمان: آفرین، دقیقا].

آرمان:اصلا یه سری اتفاقات هست ما چه بدونیم چه ندونیم هیچ تاثیری روی زندگیمون نمیذاره.یک عادتی متاسفانه شکل گرفته که بله لازمه توی سال­هایی که هستیم، توی عصری که هستیم باید تا جایی که میشه اطلاعاتمون رو زیاد کنیم، ولی اطلاعات مفید؛ اینکه یه جا جنگی شده یا اتفاق بدی افتاده…

امیر: الان یک ساله هر شبی بزنی بی بی سی داره میگه که چیز شده، تنش در خاورمیانه بالا گرفته و فردا قراره به ما حمله کنن.

امیر:دقیقا، دقیقا.

امیر:اینکه، حالا اگر علاقه مندی خب بحثش جداست. دوست داری اخبارو دنبال کنی ولی اینکه صرفا از سر ناچاری یا اینکه وقت آزاد داریم دنبال کنیم، به نظرم آدم کارهای… حتی بشینه فیلم ببینه، کتاب بخونه خیلی بر حسب سلیقش مفیدتره. و من خودم الان دارم تمرین می کنم چند وقتیه که اصلا صبحا که بیدار میشم، حداقل اون یه ربع اولو گوشیمو چک نکنم، برم صبحونمو بخورم [امیر همزمان: تو حال خودتی]، یه ربع، نیم ساعت، یه ساعت بستگی به روزش داره و اینکه چقدر کار داشته باشم، ولی همون یه ربع من چند روز امتحان کردم خیلی کمک کرده به این که آقا همون اول که بیدار میشی یا موقع خواب اینکه تا لحظه ای که چشاتو میبندی، این یه راهکاره که من دوست دارم، شاید یکی دیگه دوست داشته باشه چک بکنه.

امیر: منم البته مدت هاست راضیم ازون موضوعی که کلا توییتر و اینستاگرام رو گوشیم ندارم اصلا.

آرمان: آره هر کسی یه متد خودشو، روش خودشو داره ولی به نظرم این خیلی جواب میده یه چیزی مثل نه گفتن کمک میکنه که این خودش موضوع یکی از قسمت های دیگه ماست، یعنی حالا تو قسمت های بعدی [امیر همزمان: از فصل دو سراغش میریم]، آره، راجبه نه گفتنم صحبت می کنیم که اگه شما نه بگید، چقدر این استرستون کم میشه یعنی این که اصلا جلوشو میگیرید.

امیر: مثلا من اگه هفته پیش به تو نه گفته بودم در مورد این پادکست، لازم نبود اینقدر استرس داشته باشم که سفر نرم و بیام ضبطش بکنم.

آرمان: دقیقا، آفرین. یه مثال دقیق و درست از نه گفتن که استرسم دنبال داره.

امیر: خیلی هم خوب. نکته دیگه ای مونده که راجبش صحبت کنیم؟ در مورد استرس؟

آرمان: نکته دیگه نه، دیگه هرچیزی که نوشته بودیم و تو فکرامون بوده رو فکرکنم گفتیم کم و بیش و دیگه چیزی نمونده.

امیر: آره دیگه ورزشو گفتیم، غذا رو گفتیم، موزیکو گفتیم؛ آره منم فکر کنم هرچیزی رو که حداقل تجربه خودم بود رو گفتم.

آرمان:عالی.

امیر: خیلی خب. آقا این قصه [آرمان همزمان: به لحظه آخر رسیدیم] آی تیونز و اپ­های پادگیرم اکی شده.

آرمان: یه توضیحی الان میدی الان اصلا کجا هستیم و چطوریه ماجرا اگه دنبالمون خواستن بکنن.

امیر: آره ما اپ رو میزبان های حرفه ای پادکست گذاشتیم، رو لیپسین گذاشتیم، اگه کسی هم دوست داره بدونه که پادکسست کجاش ولی این تیکه مهم نیست، این تیکش توصیه پادکستی بود. الان روی همه اپای پادگیر، اپل پادکست، من اندروید ندارم ولی فکر کنم یه چیزی هم به اسم گوگل پادکست هست، کست باکس، همه این جاهایی که باهاش بقیه پادکستارو گوش میکنید، میتونید باهش پادکست مارم گوش بکنید. پادکست لم به فارسی سرچ بزنید براتون میاد. البته با ال ای ام انگلیسی هم میاد ولی انقدر ال ای ام های دیگه هست که سخت تر میشه پیدا کردنش. تو اسپاتیفای هم میاد، اونم باز با پادکست لم سرچ بزنیم هستش، و روی تلگرام هم ار در نهایت هیچکدوم این راه ها رو باهاش راحت نیستسد، روی تلگرام هم به آدرس @lempodcast هستش. و سایتمون هم lempodcast.com، هم اپیزودایجدید هست، هم به زودی متن اپیزودا رو میذاریم. این تیکشو نمیدونستی…

آرمان: اینو من نه…جالبه، نمیدونم کی میخواد انجام بده ولی…

امیر: نه من صحبت کردم اکی شده، متن اپیزودا رو میذاریم، راه های ارتباطو، راه های سوشال نت ورکا رو اینکه از کجا بشنویم هم هست.

آرمان:خیلی هم عالی. همه جا هستیم دیگه. دیگه پلتفرمی نیست که نباشیم.

امیر: آره، واقعا دیگه بهونه ای نیست. خوشحال میشیم که نظراتتون رو از این طرق مختلف به گوش ما برسونید. هفته خوبی اشته باشین. مراقب خودتون باشین. آخر هفته خوش بگذره. تا قسمت بعد.

آرمان:خدافظ.

آشنایی با لِم (متن قسمت صفر پادکست)

اپیزود صفر پادکست لِم منتظر شنیده شدن توسط شماست

امروز قراره درباره این گپ کنیم که لِم چیه، چرا مهمه و چطوری قراره بیشتر روش مانور بدیم

خوشحال میشیم ما رو در شبکه‌های اجتماعی با این شناسه دنبال کنید:
LEMpodcast

ممنون از آذین و طلا و آرین که تو انتشار این اپیزود کمکمون کردند.

اگر مایل به شنیدن این اپیزود هستید می‌تونید در سایت، کست‌باکس یا تلگرام این کار رو انجام بدید. متن اپیزود در ادامه در دسترس شماست:


امیر: خب، سلام. از قسمت یکم که نه، از قسمت صفرم «لم» صدای ما را می شنوید. من امیر­ام و با دوستم آرمان نشستیم و داریم این اپیزود مقدماتی رو ضبط می کنیم.

آرمان: سلام. منم آرمان هستم. امیدوارم که حالتون خوب باشه و لذت ببرید از «لم».

امیر: رکوردِ، حله.

آرمان: آره، داره میگیره فکر کنم.

امیر: آفا چرا «لم» داریم میذاریم اسمشو؟ من داشتم فکر می­کردم که با چی شروع بکنم و به این فکر کردم که چرا «لم» اصلا اسم ماجرا؟

آرمان: والا، لم بر می­گرده داستانش به 6 ماه پیش که اصلا تو پیشنهاد دادی که آقا پادکست بسازیم. ما سرمون شلوغ بود و کار داشتیم، اسکیپش کردیم رفت.

امیر: هنوزم داریم البته.

آرمان: آره، الان هنوز اون دغدغه ها رو داریم، ولی خب اهمیتش الان حداقل فکر کنم بیشتر شده، پررنگ شده. اصلا چون دوست داشتیم جفتمون اجرا بکنیم. و از هفته پیش صحبتشو کردیم. من داشتم پریروز به اسمش فکر می­کردم، بعد گفتم تو فارسی چه کلمه ای هستش که میخوره به موضوعات صحبت ما و چیزی که تو فکرمونه. دیدم یه سری کارا هست که ما می­تونیم انجام بدیم ولی یه سری ریزه­کاری داره، یه یه ریزه­کاری ریزی داره که اون باشه اکی میشه کار. بعد دیدم که معادلش میشه یه چیزی مثل «قلق» یا «لم». بعد دیدم اِ لم چیزه، کلمه­ی باحالیه یا حتی «ضدروتین» که بهت پیشنهاد دادم، تو هم اکی بودی و انتخاب کردی.

امیر: آره، این لم و ضدروتینو که فرستاده بودی، چون فضای ذهنیتم می­دونستم. کاملا فهمیدم که راجبه چی میخوای حرف بزنی. ببین من اگه بخوام بازش کنم، اینجوری احتمالا فضاءَ رو می­تونم تعریفش کنم، حالا اگه درست میگم تاییدش کن، که کلا تو هر چقدر هم که مهارت بلد باشی، برنامه نویس خفنی باشی، دیزاینرباشی، نمیدونم دامپزشک باشی، مکانیک باشی؛ هر کاری که بلد باشی، اگه یه سری لم رو بلد نباشی، تو اون کار خودت موفق نمیشی، مثلا مذاکره بلد نباشی یا فرضا تمرکز نتونی درست بکنی. تو بهترین برنامه نویس هم باشی، اگه ذهنت این ور اون ور باشه، هی یوتیوب بری، هی بشینی تو اینستاگرام بچرخی خب به جایی نمیرسی و این لمه، لم کاره است، دقیقا مثل اینکه تو بلد باشی با یه ابزاری کار بکنی ولی با یه لمی یا حداقل میشه گفت بوست میشه کارت؛ یعنی بهتر می­تونی اون کارِ رو انجام بدی اگه لمش رو بلد باشی، از اون ور ضدروتینو که گفتی بودی، دقیقا ذهنم رفت سمت همین ماجرا که این کارِا، کارایی که به صورت پیش فرض توی تو نیست، یعنی نه تکاملی توی ژنت اومده این کارهِ، نه اصلا تو طول زندگی اگه حواست بهش نباشه یادش نمیگیری. بعد نه چیزیه که تو دانشگاه یادت میدن، نه تو خونواده یادت میدن، نه تو کار یاد میگیری. اِاِم، یه فایلی هم بهت فرستاده بودم که راجبه چیا بنظرم خوبه که حرف بزنیم، چون خیلی گنگ بود اول فضای ذهنیمون.

آرمان: راجبه اونا من میتونم الان یه توضیح کوتاهی بدم. اِاِاِ، سه تا موضوع بود، سه تا موضوع اصلی بود که اصلا قرار شد اینو فصلش بکنیم. یکی چیزهای شخصیه که حالا مثالش میشه، من این جا یادداشت کردم، مدیریت استرس، اعتماد به نفس، یکی ارتباط با بقیه­ست، این که چطوری با بقیه ارتباط موثر داشته باشیم، مثل مذاکره، حتی چیزهایی مثل «نه» گفتن، درست شنیدن [امیر «آفرین» می­گوید] و مورد آخرم مربوط به کار بود که مثلا دغدغه خیلیا حالا مالتی­تسکینگه یا اصلا خوبه؟ بده؟ یا چیزی مثل تمرکز که اصلا خیلی میشنویم راجع بهش. این سه تا محور اصلیه گفت و گوی ما میشه، فکر کنم که خیلی نکاته جالبی توش داره، همین اعتماد به نفس و مدیریت زمان خودش خب خوب می­دونیم یه دنیایی داره. حالا از دید تو چرا این موضوعات مهمه؟

امیر: ببین. اولش هم گفتم. قصه اصلیش اینه که کلا اگه تو این لمارو بلد نباشی، فکر کنم بهشون میگن سافت اسکیل مثلا، فکر که نه مطمئنم بهشون میگن سافت اسکیل، ولی قصه این لما حداقل توی ایران بیشتر از سافت اسکیل هم هستش، اینه که تو اگه اینارو بلد نباشی، هرچقدرم که آدم خفنی باشی، مهارت های خوبی داشته باشی، پیشرفت نمی­کنی یا اگه چندتا از این ها رو داشته باشی اگه بقیه رو یاد بگیری، خیلی رو کارت بیشتر بیشتر پیشرفت می­کنی و همشونم یه جورین که تو به صورت پیشفرض اینارو بلد نیستی، یا باید یکی بهت یه تلنگری بزنه که یاد بگیری؛ بگه آقا شما تمرکز خوب نمی­کنی­ ها، بلد نیستی نه بگی. یکی باید یادت بیاره. توی رفتارهای روزمره، دقیقا همون روتین که می­گفتی، به اینا عادت می­کنی.

آرمان: توی گذشته ولی این موضوع نبوده، امیر! یعنی این که پنجاه سال پیش، صد سال پیش، چیزی به اسم سافت اسکیل به این معنی نداشتیم، این همه جزئیاتو دیتیل، به هر حال خیلی ساده تر کارشون رو میکردن. موسسین و فوندرهایی رو داشتیم که هههه بدون صحیت از این ها، حداقل ما چیزی نشنیدیم، کارشون رو پیش بردن و کمپانی موفقی داشتن. این ربطش به نظرت چیه؟

امیر: ببین دو تا قصه داره به نظرم، یکی این­که من چند وقت پیش داشتم کتاب زندگی «ری کراک» رو می­خوندم، حالا ری کراکه، رِی کراکه، موسس «مک دونالد» و …

آرمان: یه فیلمی هم داشت اگه اشتباه نکنم.

امیر: آره یه فیلم هم داره به اسمه «فوندر»، موسس [همزمان آرمان هم می­گوید فوندر]. کسی راجبه این قصه ها حرف نمیزده، محتوی راجبش نبوده ولی خیلی آدما بودن که اینارو تجربی یاد گرفته بودن. یعنی این آدمه تجربی مذاکره بلد بوده، تجربی تمرکز بلد بوده، یا خیلی چیزهایی که حالا تو موضوعات هم گفتی راجع بهشون قراره حرف بزنیم ولی نکته اینه که الان، دیگه فقط قصه تجربی نیست، یعنی این همه آدم، خیلی آدمای زیادی هستن که دارن این چیزارو یاد میگیرن و تو اگه بلد نباشی، این تویی که عقب می­مونی، اون موقع محتوایه نبوده، اصلا آموزشه نبوده، کسی راجع بهش فکر نمی­کرده، درنتیجه اونی که تجربیات می­گرفته احتمال موفقیتش بیشتر بوده ولی الان تو دنیایی داریم زندگی می­کنیم که تو یه سرچی بزنی، به این محتوی­ها دسترسی هست، اصلا واسش کلاس هست، استاد هست، دوره هست؛ اینه به نظرم قصه، یعنی توجیه خوبی نیستش که آفا قدیما موفق می­شدن، درنتیجه الانم اگه بریم همینجوری بیفتیم تو خیابون کار بکنیم موفق میشیم، به اضافه این که اصلا مدل کارها هم با قدیم فرق کرده، یعنی تو قدیم ممکن بود که بری یه صنعت­گر خفنی بشی، بری شمشیر بسازی بفروشی به آدما و آدم بزرگی باشی ولی الان بیشتر کارایی که ازشون پول درست حسابی در میاد، با ذهن سر و کار داره و همه این سافت اسکیلا مربوط میشن به ذهن، تو اگه ذهنت، ذهنه مرتب و شفاف و تمیز و با قابلیتای زیادی نباشه، احتمال این که موفق بشی تو این دنیا خیلی کمتره.

آرمان: نکته این­ جاست که صد سال پیش جمعیته اصلا کره زمین خب خیلی کمتر بوده، همون چیزی که خودت گفتی، به نوعی رقابته خیلی کمتر بوده و نیاز نبوده اصلا اون طرف به یه سری دیتاهای اضافه فکر بکنه، یعنی یه سری عملکردهای مشخصی داشته، به یه سری چیزای خیلی مشخص و محدودی فکر می­کرده و اگه یه ذره خارج از اون باکس نرمال بود می­بود، کارش خیلی می­ترکوند و سر و صدا می­کرد و پیش می­رفت ولی با جمعیت بیشتر، افزایش جمعیت و تخصصی تر شدن خیلی موضوعات، شاید چند قرن پیش، ستاره­شناسی محدود می­شد به چند تا کتاب و یه سری فکت هایی و کلماتم فکر کنم یه ذره فارسی بگیم بهتره، اونجوری بعدا میگید چرا انگلیسی به کار می­برید، یه سری واقعیاتی بوده، البته یه سری کلماتو واقعا نمیشه عینا فارسی گفت[همزمان امیر: آره]، معنی رو نمی­رسونه. خیلی ساده بوده همه چی، یعنی به نوعی علم یا حتی تجربیاتی که منتقل می­شده خیلی ساده و مشخص بوده، هرچی که جلوتر رفته خب آدم ها بیشتر شدن و پیشرفت شکل گرفته، انقلاب صنعتی شده، کلی اتفاق افتاده بعد آدم ها به یه سری ابعاد جدیدی رسیدند و این باعث شد که اون چیزهای قدیمی و کهنه دیگه به درد نخوره و کافی نباشه، یعنی میل به دانستن باعث شده که ما بیشتر بخونیم و خب حالا توی دوره ای هستیم که اینترنت پرسرعت داریم و هر لحظه داره کلی مقاله و اطلاعات میاد، هرکسی هر جای دنیا میتونه به یک کشفی برسه که باعث شه که یه چیزی بهبود پیدا بکنه.

امیر: و وقتی این همه، به هر حال خب این اطلاعات در دسترسه، چرا ما داریم راجبشون حرف میزنیم، وقتی میتونی سرچ بزنی سافت اسکیل!

آرمان: سوال خوبیه.

امیر: گوگل همین­جور قواش [ناواضح: 8:48] بره جلو و واست ایندکس بیاره.

آرمان: ببین نکته مهم تو این قضیه به نظرم دیده من و تو به این موضوعه. ببین خب توی گوگل سرچ میکنی بله تجربیات آدم هام نوشته میشه، توی فروم و توی سوشال مدیا و این ها، ولی من و تو به عنوان دو تا آدمی که، من اگه بخوام رزومه کوتاه از خودم بگم چون اول پادکست نگفتیم، فکر کنم الان فرصت خوبیه توضیح کوتاهی بدم، من خودم چندین ساله تو حوزه­های مختلف کار می­کنم. از وبلاگ­نویسی شروع شد به دیجیتال و فضای سوشال مدیا رسید و بعد از اون تبدیل شد به فضای بیزنسی و این ها، توی این مسیری که طی کردم توی این هشت سال، توی این مدت، اتفاقات جالب توجهی دیدم از دید خودم. تجربیات جالبی که جایی ننوشته.

امیر: از این هشت سال شیش ساله میشناسمت فکر کنم.

آرمان: آره. دوستیمون فکر کنم برگرده به سال 91، آخرای 91، [همزمان امیر: «کارینا» فکر کنم] آره کارینا بودیم. و توی این مدت، یه سری چیز ها من دیدم تو دیدی، توی قالب های یه ذره متفاوت تر که جایی ننوشته و اگرم نوشته باشه دید منِ آرمان نیست. من احساسم اینه یه سری نکات شاید خیلی ابتدایی ولی کاربردی بدونم که به درد بقیه بخوره. یعنی اگر که نیم ساعت گوش می‌کنم به این صحبت یه جایی یه گره ای باز میکنه. ما این همه وقت داریم صرف می کنیم برای موضوعات مختلف. این به نظر من توی کار آدما مخصوصاً اگر که یه ذره [امیر همزمان: لذت بخشه واقعا] مرتبط باشه، خیلی جالبه. تو هم فکر کنم همین مسیر رو دقیقا طی کردی. حالا یکم از خودت بگی و اینکه فکر میکنی چی جذاب بوده برات که این جا بخوای برای مخاطب بگی.

امیر: ببین من اگه یکم عقب تر بخوام برم اولش که همون پنج شش ماه پیش هم داشتیم راجبه پادکست حرف میزدیم، فکر کنم یادم نیست موضوع رو دقیقا ولی فکر کنم طرح بحث رو احتمالاً این‌جوری باهت باز کرده بودم که کلا هم من هم تو آدم‌های بودیم که و هستیم در واقع که خیلی نرمال و معمولی بوده شروع زندگیمون، مثلاً پدرمون نه سیاستمدار بوده، نه مادرمون موزیسین بوده آهنگساز بوده، چقدرم سکسسی شدیم، کسی که پدره سیاستمدار بوده مادره موزیسین بوده، ولی کلا شرایط نرمالی بوده. و من داشتم به این فکر می‌کردم که چی شده؟ کجا؟ یه اتفاقاتی حداقل یه سیر اتفاقاتی برای تو میفته، حالا یه سریاشونو خودت میری دنبالت، یه سریش رندوم میری دنبالش، تو هم توش هیچ نقشی نداری. یه آدمی رو میبینی که یهو مسیر زندگیت عوض میشه و چیا اتفاق افتاده که مسیر زندگیت [ناواضح، 11:32] و آیا میشه اینو بسطش داد؟ یعنی میشه یک مدلی درآوردش که تو بتونی خیلی آدمای بیشتری رو به سمت مسیری ببری که موفق تره، به پیشرفت کل دنیا کمک می­کنه؟ و حالا یه راهیش برام همین لم بود که پیشنهاد دادی، یعنی هنوز خیلی مدله واسم مشخص نیست، شایدم واقعا مدلی وجود نداره، انقدر که رندومه این قصه. حداقل تو این شانسه رو هر چقدر بیشترش بکنی، مهارت های خودتو بیشترش بکنی، تو این دنیای همه چی مبتنیه بر شانس، خیلی احتمالا شانست بیشتر میشه. اِاِاِ خود منم راجبه اینکه حالا چرا ما راجبش حرف میزنیم دوتا دغدغه داشتم؛ یکی این­که واقعیت اینه که حالا توی ایران به خودی خود، توی خاورمیانه به خودی خود و تو محیط کاری ما به صورت مشخص، واقعا این لما نقش مهمی دارن. حالا من هم خودم به واسطه این­که من تقریبا از پونزده، میدونی دیگه، فکر کنم از پونزده سالگی من رفتم همشهری به عنوان خبرنگار، بعد یه دوره ای هیجده نوزده سالگی به عنوان سردبیر همشهری دیجیتال بودم و تا اینجاش حقوق بگیر بودم، بعدم اومدم بیرون از همشهری و دیگه همین جوری هی سریع و خطا پشت سر هم که بتونم بیزنس خودمو راه بندازم. درنهایت هم که حالا از سال 95 که «حرف من» را افتاد و حالا این قصه 15 میلیون روز… یوزر روی [آرمان همزما: کاربر]، کاربر روی، آره، اصلا باید یوزر سخته روزر داشتیم، 15 میلیون کاربر روی بات و این ماجراها خب کلی تجربه توش داشت، من خیلی موقعیت داشتم، چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام می­گفتم که من خیلی موقعیت های مختلفی رو تجربه کردم. از پلیس فتا رفتن بگیر که واقعا مثلا توش همین قصه­ای که تو بتونی چجوری حرف بزنی واقعا مهمه و ازون مهم­تر، جدا تجربیات شخصی با کلی آدم کار کردیم، چه به عنوان بیزنس پارتنر، چه به عنوان در واقع کسی که براش کار می­کردیم و حقوق می­گرفتیم و چه حالا به عنوان آدمایی که تو این یکی دوسال اخیر، نمیخوام بگم مدیر! ولی مثلا حالا تو تیم بودیم و هر چیزی، با آدمایی که همکار بودیم باهاشون، کلی هم چیزی میز ازونا یاد گرفتیم. یعنی هر کدومه کانکشنایی که آدم به وجود میاره، پر از تجربست. به نظرم، من، من خیلی راجع به این چیزا علاقه مندم و خیلی سعی میکنم راجبش کتاب بخونم، پادکست گوش کنم، مستند ببینم. ولی باز یه سری چیزا هستش که تو اون کتابه رو میخونی، ولی وقتی یکی یه تلنگر شخصی از یه تجربه شخصی بهت میزنه، جا میفته واست مطلب کتابه، یعنی اگه کتابه رو هم خونده باشی، اگه قصه­هه رو هم شنیده باشی، واست جا میفته. به نظرم چیزی بود که ضرر که نداره. آدم اگه میتونه شیر بکنه تجربیاتشو شیر بکنه، اگه رو یه نفرم تاثیر بذاره، یه نفره.

آرمان: دقیقا، موضوع خوبی اشاره کردی. دامنه آدم­هایی که ما دیدیم و کارایی که کردیم خیلی متنوع بوده، به نظرم این خیلی جذاب میتونه…

امیر:آره من به چه بخش بدی اشاره کردم، [خنده امیر] پلیس فتارو داشتم

آرمان: آره تو دیگه رفتی سراغه…

امیر: ولی واقعا نه، خیلی…، یه لحظه یه فلش بکی تو ذهنم اومد که چقدر آدمای مختلفی رو واقعا باهشون کار کردیم.

آرمان: دقیقا، یعنی به قول تو از پلیس فتا گرفته تا این ور سلبریتی مثل رامبد جوان که من کار کردم یا اونور یه سری بیزنسمن و تاجر و خبرنگار و وبلاگ نویس و خیلی خیلی طیفای مختلف و از همه این آدم ها ما چیزهایی یاد گرفتیم برای زندگی شخصیمون؛ پروژه های مختلف اتفاقای مختلف که بازگو کردنش قطعا خالی از لطف نیست. حتی یک جمله شاید، یک اشاره کوچیک به یه موضوعی شاید بتونه خیلی کمک بکنه، امیدوارم که توی قسمت های بعدی که حالا این قسمت صفر، از قسمت 1 که شروع میشه، بتونیم واقعا اون چیزی که مدنظرمونه انتقال بدیم.

امیر: آها، یه قصه ای هم که به نظرم مهمه اینه که دیدی دیگه ازین قصه های انگیزشی و این­که میان میگن تو [آرمان همزمان: چقدرم بدم میاد ازشون] تو میتونی تمرکز کنی، تو میتونی نه بگی، تو میتونی…، و همش چیزای ظاهری و فیکی که واقعیت اینه، [آرمان همزمان: ما واقعا این نیستیم] واقعیت اینه که این تغییره اصلا تغییری هم نیستش که تو توی یه روز، دو روز، شش ماه، دو سال برات اتفاق بیفته. اولین قسمتش اینه که اصلا بپذیری که دنبال این ماجرا هستی و دنبال نمایشش نیستی. یه تیکه­ای داشتم گوش میکردم دیروز، از این «صداهای عامه پسند»، یه آهنگی بود. فکر کنم اپیزود یکش رو داشتم گوش میکردم. آهنگه نازگل بود از رضایا. پادکسته رو شنیدی؟

آرمان: نه.

امیر: پادکست راجع به اینه که آهنگ­هایی که خیلی پاپیولاره، تتلو و اینارو بر میدارن بررسی می­کنن. بعد یه تیکش آرمین توی اف ام می­گفتش که «من این چند وقت خیلی عوض شدم، بعد به خاطرت باید اخلاقمم عوض کنم.» بعد راجع به این حرف میزد که کلا تو ذهن آرمین توی اف ام، می­گفتش که اگه شما خیلی عوض شدی پس چرا اخلاقمم عوض کنم، پس چیت عوض شده که میگی من خیلی عوض شدم. میگه من به خاطر تو کلا عوض شدم، بعد اخلاقمم عوض کنم. بعد میگفت احتمالا تو ذهن این احتمالا انسان در تیپش خلاصه میشه. وقتی میگی کلا عوض شدم یعنی موهامو زدم، حالا باید اخلاقمو عوض کنم و این قصه هم چیز ظاهری نیست دیگه. یعنی تو باید بپذیری که یک مسیره طولانی رو میخوای پیش بگیری و با این که من از فردا تمرین می­کنم که تمرکز کنم واقعا اتفاقه نمیفته و تو باید بفهمی که دنبال این هستی که یه نسخه بهتری از خودت بسازی. الان یک نسخه با نقصی داری، همون طور که هممون داریم، یعنی منم دنبال اینم که با این حرفا به یه نسخه بهتری برسم از خودم. دنبال اون نسخه بهتره باشی و اصلا با بقیه هم در میون نذاری که آقا من دارم این کارو میکنم، من از امروز تصمیم گرفتم که این کار رو بکنم. یک قصه ای که می شنوی و این تجربیاتو میشنوی و هر تیکش که به درد میخوره اصلا خود به خود توت اتفاق میفته. وقتی دنبال این پیشرفت باشی، دنبال این بهتر شدنه باشی، لازم نیست تلاش بکنی، یه نکته ای رو میفهمی و فازو میگیری و میری تا تهش. آقا چجوری قراره ما ضبط بکنیم این ماجرا رو؟

آرمان: برای ضبطش چیزی که ما الان برنامه ریزی کردیم اینه که هر هفته چهارشنبه ها، چهارشنبه شب ساعت 9 پادکست منتشر بشه، لم منتشر بشه و از طریق آدرس لم پادکست، «ال»، «ای»، «ام» و پادکست هم که همون پادکسته [همزمان با صحبت آرمان صدایی شبیه سوت می­آید] می­تونید ما رو توی سوشال مدیا، توییتر، اینستاگرام و پلتفرم های رایج پادکست مثل اپل پادکست و بقیه پلت فرما دنبال بکنید. حالا اطلاع رسانیش انجام میشه توی کامنتای شبکه های اجتماعیمون که کجاها قراره میزبان ما باشن و اونجا قرار بدیم فایلا رو و بهتون میگیم. اگرم تغییری توی برنامه به وجود بیاد، باز دوباره از همین کانال ها خبر میدیم بهتون و در تماسیم باهم.

امیر: این «دینگی» هم که شنیدین برای این بود که من اینترنتمو روشن کردم ببینم لم پادکست روی اینستاگرام و تلگرام و اینا خالیه یا نه؟ که الان دیدم خالیه.

آرمان: یه ذره دیر اقدام نکردیم برای این موضوع؟! [هر دو میخندند]

امیر: نه الان اکیش می­کنم.

آرمان: خوبه، خوشبختانه خالیه. اگر پر بود باید این تیکه رو دوباره ….

امیر: باید کلّ…

آرمان: … از اول…

امیر: میگم ها، اینا رو باید از اول میرسوندیم

آرمان: آره همه لتا رو… لمارو بیب میذاشتیم مثلا، نمیگفتیم اسمو.

امیر: یه سری نرم افزارم میتونیم پیدا کنیم که بهش بگی لم و مثلا کنترل f بزنی و ریپلیس کنه همه چی رو. آره.

آرمان: اینم خوبه.

امیر: حله.

آرمان: خیلی هم خوب. پس ما فعلا [امیر همزمان: چهارشنبه ساعت 9] باهاتون خداحافظی می­کنیم و با قسمت اول لم که چهارشنبه هفته دیگه منتشر میشه، باهاتونیم. امیدواریم که هفته خوبی داشته باشید و کلی اتفاقای خوب براتون بیفته.

امیر: دمتون گرم تا همینجاش هم اگه کامنتی داشتید بهمون بگید که در شروع، چون همون­طور که دیدید ما یه روز قبلش احتمالا دقیقا بخوایم ضبط بکنیم. یه هفته وقت دارید که کامنتاتونو بگید و چهارشنبه هفته بعد ساعت 9 قسمت اول رو بشنوید.

آرمان: مرسی.

امیر: دم شما گرم